عشقِ ما، میراثدارِ زهرآگینِ پیمانی در گذشته است؛ گویی تقاصِ شعلههای پیشینیان، سایهای شوم بر سرِ طلوعِ شورِ ما افکنده است.
دانلود رمان شام مهتاب
- بدون دیدگاه
- 598 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : هما پور اصفهانی
- دسته : عاشقانه , اجتماعی , ایرانی , رایگان
- کشور : ایران
- صفحات : 1442
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان شام مهتاب
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان شام مهتاب
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره عشق و جذابیت یک شاگرد دختره که معلمش سعی در بدست آوردنش داره که ...
بعد از اینکه پروا مسئولیت بزرگ کردن بچه خواهرش را قبول کرد، تصمیم گرفت به ...
الناز دختری بود پرانرژی، شوخطبع و همیشه خندان؛ زندگی براش مثل یک بازی شیرین میگذشت. ...
درباره مردی ۷۰ ساله به نام زرنگار است که ۴ فرزند دارد که دختر دومش ...
درباره یه دختر غیر مذهبیه که دل پاکی داره و از لحاظ مالی هم وضعش ...
درباره دختری به نام ونوس است که در دانشگاه شهرستان پذیرش میشود. او و صمیمترین ...
درباره دختری همیشه تنها و مهربون که شرایط زندگیش جوری بوده که همیشه غرورش له ...
داوود با نیت تلافی و خشمِ فروخورده، قدم به زندگی نازنین میگذارد. نازنین، بیآنکه از ...
عشقِ ما، میراثدارِ زهرآگینِ پیمانی در گذشته است؛ گویی تقاصِ شعلههای پیشینیان، سایهای شوم بر ...
درباره سرنوشت عاشقانه دختری است که زندگی معمولی دارد ولی به طور ناگهانی در یک ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
پیروز سلطانی، مردی متمول و خودپسند، پس از پیوند کلیه، هر شب خوابهای غریبتری درباره ...
دستهای خستهی آوا، زنی تنها و سیساله که تا به حال تنها به تنهایی به ...
استاد شهرزاد فرهمند، پس از سالها کوششی بیوقفه، تحصیل مستمر و یکسری جهشهای پشتسرهم؛ در ...
من مسیحم؛ مردی که بعد از خیانت همسرش، اعتمادش را به تمام زنها از دست ...
داستان هیلدا، ماساژوری که در محل کارش با پسری بدخلق و کمطاقت به نام دامون ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان شام مهتاب
زمزمههای آن ترانهی قدیمی هنوز در گوشم میپیچید؛ همان قصهی «شام مهتاب» که کلماتش، گویی با قلمی از جنسِ نور، بر دیوارِ روحم نقش بسته بود. آنجا که تصویرگرِ بینظیرِ عشق، چنان پرترهای از من کشیده بود که حتی خدا هم به تماشایش نشسته بود. اما آیا آن ادعایِ «صادقترینِ عاشقان»، تنها ابری بود که ماهِ حقیقت را بپوشاند؟ یا حقیقتاً پیمانی بود که در آن معراجِ شبانه، قلبم را به گروگان گرفت؟ حالا که سالها از آن «شبِ ناب» میگذرد، هنوز هم نمیدانم آن ماهِ یادگاری که به تو بخشیدم، در آسمانِ قلبت میتابد یا در غبارِ فراموشی مدفون شده است؟
با هیاهویی که از عمارت به گوش میرسید، پلکهای سنگینم را به سختی از هم گشودم. خورشید با گستاخی از میانِ پنجرههای قدیِ سلطنتیام گذشت و روی فرشهای ابریشمینِ کف اتاق پخش شد. از بسترِ یکونیمنفرهام که با تورهای حریر، گویی در حصاری از رویا محصور بود، پایین خزیدم. تورهای معلق را مرتب کردم و طبق آیینِ هر روزهام، رو به آن تابلویِ خیرهکنندهی بالای تخت، با لبخندی از سرِ ارادت، سلامی نظامی دادم. این تابلو، تنها شاهدِ زندهی خلوتِ شبانه و آغازِ روشنِ صبحهایم بود.
با دمپاییهای خرسیِ نرمم که تضادِ عجیبی با دکوراسیونِ اشرافی اتاق داشت، به سمت آینه رفتم و شنلِ سبکِ روی لباسِ خوابم را مرتب کردم. زنی که در آینه میدیدم، باز هم همان غرولندهای همیشگی را داشت:
«دوباره یک روزِ بیهدفِ دیگر در این خانهی بزرگ. تابستانِ لعنتی کی تمام میشود؟ دریغ از یک سفر، یک تغییر… خدایا، یا یک معجزه کن و حوصلم را سر ببر، یا سپیده را بفرست تا از تنهایی نجاتم دهد. یا اصلاً… شاید وقتش رسیده که آن عشقِ خیالی را به یک واقعیتِ ملموس تبدیل کنی؟»
خندهام گرفت. خودم را در آینه سرزنش کردم: «خجالت بکش دختر! دلت به همین سرگرمیهای بیهوده خوش است؟»
صدایِ خندهام که در اتاق پیچید، به سمت پنجره دویدم. حیاطِ وسیعِ عمارت، با آن حوضهای فیروزهای که میانِ چمنکاریها و سنگفرشها خودنمایی میکرد، جانِ تازهای به روحم بخشید. ناگهان خبری که از زیر و بمِ گفتگوهایِ ساختمان شنیده بودم، در ذهنم جرقه زد و شادی، در رگهایم دوید:
«آخجون! مهمانی!»
رضا، برادرِ بزرگترم، بالاخره سدِ کنکور را شکسته بود. او با آن غرورِ خاصِ خودش، سه سال سربازی و دورانِ سختِ «خرخوانی» را پشتِ سر گذاشته بود تا حالا با قبولی در رشتهی مدیریتِ دانشگاه تهران، سرش را بالا بگیرد. همیشه میگفت: «دلم نمیخواهد وقتی سنوسالم بالا رفت، با مدرکِ دانشگاهی تازه بخواهم آشخوری بروم.» و حالا، مردِ موفقِ خانواده بود.
پدر و مادر، به همین بهانهی شیرین، بساطِ جشنی بزرگ را چیده بودند. صدایِ تکاپویِ بیرون که خبر از تدارکاتِ مهمانی میداد، من را از خلسهی خاطراتِ «شام مهتاب» بیرون کشید. به سمتِ درِ بزرگِ اتاقم گام برداشتم، در حالی که هنوز ردِ آن نوایِ قدیمی در ذهنم طنینانداز بود.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






