درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر میده…
دانلود رمان بهشتمو باز کرد
- 7 دیدگاه
- 18,220 بازدید
دانلود رمان بهشتمو باز کرد
150.000 تومان
69.900 تومان
150 هزار تومان
29.900 تومان
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان بهشتمو باز کرد
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختری شیطون به نام پریناز است که عاشق دوست برادرش میشه ولی برادرش رو ...
درباره یه خواهر دو قلو به نام عزل و دیانا است که دیانا خیلی شجاع ...
درباره مردی به نام سردار است که با کامیاب یه کینه قدیمی داره و برای ...
درباره دختری به نام یگانه میباشد که پدر و مادرش را از دست داده و ...
بژین که زیر آوارِ دروغِ خودکشی مادرش پناه گرفته بود، با افشاگری برادرش از خانه ...
شبنم هنوز در مرز هفده سالگی بود که رویاهایش با برخورد به حقیقتِ سخت، از ...
شخصیت اصلی داستان دختری به نام نازلی کسروی میباشد که بعد از درگذشت مادر بزرگش ...
درباره ی دختری شاد و خوشحال که برحسب اتفاق موقع برگشت از کنکور با پسری ...
داستان از آنجا آغاز میشود مردی که تاکسی دارد دختری را سوار میکند و …
...درباره یه دختر شیطونه که یه دفعه گرفتار یه عشق میشه و …
...رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره رابطه عاشقانه دختر و پسری که همدیگرو خیلی دوست دارن تا اینکه یه روز ...
درباره جیکوب مردی که وارد ماجراهای پیچیده و مافیایی میشه که …
...درباره دختری به نام دلیار که پدرش رو از دست داده و حالا باید با ...
درباره سرگرد ایمان شایان که تو شغلش کارایی کرده که باعث میشه موقعیت شغلیش به ...
رمان «حنانه» روایتگر زندگی دختری است که با وجودِ دستوپنج نرم کردن با فقر و ...
رمان های جدید
«مسیح، با قلبی که سالها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...
«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...
درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...
دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ میدهند؛ راهی شدن ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان بهشتمو باز کرد
خدایا چرا اینجوری شد همه چی رو خراب کردم…
امشب خراب کردم…
چگونه وارد زندگی دیگری شوم؟
دایان عشقش به من واقعیه… من هیچ حسی بهش ندارم…
با صدای موزیک و صدای زمزمه ای گوش هایم بهم ریخت
چون میتونم امشب قسمت جدید رو بذارم…لطفا
هیچ کس برای آن پول پرداخت نکرد
#نهال_109
بیا شاهزاده باشیم
مثل سگ از حرفم پشیمون شدم…
چه تصمیم عجولانه ای گرفتم…
عصبی وارد اتاقم شدم و پریدم توی بالکن.
به بالکن نگاه کردم…
نگاه ناباورانه اش را روی خودم حس کردم که گفتم…
اشک در چشمانش حلقه زد…
او همچنین گفت که تاریخ عروسی خود را به تعویق بیندازید، اما کسی موافقت نکرد
او این کار را نکرد و گفت تعهد نهال اول …
لعنت به دهنی که بی جا باز می شود… لعنتی…
از دیوار سر خوردم…
خدایا چرا اینطوری شد؟… خرابش کردم…
من امشب رو خراب کردم…چطور میتونم یه پا دیگه بذارم تو زندگیت؟…دایان عشقت به من واقعیه….
حسش نمیکنم…
با شنیدن صدای موسیقی و صدای زمزمه ای گوشم بلند شد
&رادین&
گوشیمو برداشتم و روی صندلم روی بالکنم دراز کشیدم…
زمزمه کردم…چشمامو بستم…خوبی؟
بهش دادم…
آیا من خودم آن را می خواستم؟ من خودم باعثش شدم؟
نه… شروع کردم به آهنگ خواندن
دیدی چی شد؟ تو قلب منو دیدی
ببین دنیا تو رو از من گرفت
آخری را دیدی… بدون تو، من را گرفت…
دیدی چی شد دیدی چی شد…
من نگرانم…
هیچ چیز بدون تو اتفاق نمی افتد
هیچ راهی برای تشخیص این مرد وجود ندارد …
من و درد تو دیوانه ام می کند…
دیدی چی شد؟ دیدی چی شد؟
من به راحتی صدمه می بینم … فقط غمگین می شوم
باشه عشقم… من میرم و جبران میکنم… با این همه زحمت… ȗ
ازت پرسیدم…اما رفتی…!
من به راحتی صدمه می بینم … فقط غمگین می شوم
باشه عشقم… حالا ترکت میکنم
من تعهد دادم… با تمام زحمات… ȗ
التماس کردم… اما رفتی!… دل ما را به درد آوردی…
بگو چیکار کردی؟
هر چی که هستی میخوام برگردی…
برو… من اینجام
نگرانم که گاهی دیر نکنی.
با درد جنون پیر می شوم
من به راحتی صدمه می بینم
من تعهد دادم… با تمام زحمات… ȗ
ازت پرسیدم…اما رفتی!
من به راحتی صدمه می بینم … فقط غمگین می شوم
اشکالی نداره عشقم… الان ترکت میکنم.
من تعهد دادم… با تمام زحمات… ȗ
ازت پرسیدم…اما رفتی!
وقتی آهنگ تموم شد به قلبم سیلی زدم و با صدای بلند
گفتم: ساکت شو تا صدای درونم را بشنوی.
فراموشش کن… دل نفرین شده و خاطراتش را دور بریز…
من انسانم…احساس میکنم…عشقم…چطور است که بهترین دوست و برادرم
برو پیش عشقم…
چگونه می توانم آنها را دست در دست هم ببینم …
کاش جسارت این را داشتم که فریاد بزنم و بگویم مال من است…
#نهال_110
شاهزاده✫-ساباشیماروم خم شدم تا صدای تق تق در اتاق خواب را بشنوم.
سریع به بالکن رفتم و اشک هایم را پاک کردم.
در اتاق خواب باز شد و مامان اومد داخل…
مامان، آیا کاملا به آن فکر کرده ای؟
هنوز خیلی وقت داری که ازدواج کنی… نمی خوام به این موضوع فکر کنم
عجولانه تصمیم میگیره…اما پسر خوب بودن کافی نیست…
دایان خیل پسر خوبیه…
بابات خیل میخواست رادین دامادش بشه…
با شنیدن حرف های هری قلبم غرق شد و صد هزار بار توی گوشم افتاد
یه زمزمه بود…
دیگه هیچی نفهمیدم مامان گفت.
من فقط به گذشته برگشتم … به گذشته شیرین …
رادین داشتن… خنده هاش… ناراحتی هاش… بوس
سکوت … چشم … چشم … چشم …
کجایی مامان؟
نیهال_دختر… ببخشید یه لحظه فکر کردم!
عشق من
مامان شنیدی چی گفتم؟
سیلی زدم به لبم، آره…
مامان: باشه عزیزم…پس برو بیرون انتخاب کن…چون
نامزدی شما شب قبل از عروسی است… کار داریم
امروز شنبه است
شنبه هفته آینده دوست دختر پدربزرگ رادین توباغ هم جمعه نامزد می کند…
زمان داره تموم میشه… فرار کن دخترم
با دهن باز داشتم به حرفای مامان گوش می دادم
چی میگه…چی رو انتخاب کنیم…؟ کاش میذاشتی بگم باید فکر کنم…
بذار تا چند روز دیگه تصمیم بگیرم
همه رنج
************…********
مامان تلفن را قطع کرد و به دیدن من آمد
مامان آرایشگاه برات قرار گذاشتم … ساعت 12 باید اونجا باشی
او
روز قبل کارتو انجام بده…گوشت رو پشتت نذار… یه خانم دیگه داری
من میرم خونه…
نهال_آخ باشه بابا…اشکال نداره…
مامان با تو به من نگاه کرد اما بدون اینکه چیزی بگه
وارد اتاقم شدم
#نسخه خطی❤
شاهزاده ✫ بیا بریم
@✨ ♀🧚🧚
#نهال_111 شاهزاده✫ بیا ملاقات کنیم
امروز روز مرگ من بود… آیا ما بدتر از روز مرگم داریم؟
نه… اما چرا؟ چیزی بدتر از روز مرگ داریم…
روزی که زیباترین لباس را می پوشد … لباس شانس … و به خانه می رود
تو خوش شانس نخواهی بود…
روح شما
نه…بلکه عزرائیل تو راهه تا کم کم جونتو بگیره…|با صدای آرایشگاه قلبم ایستاد و دوباره شروع کرد به تپیدن…
میکاپ آرتیست عروس زیبا، خودت را می بینی؟ چشمانم را باز کردم
چشمم به لباس بلند یاسیم افتاد.
چقدر بدنم را به زیبایی قاب کرده بود…
موهای بلندم که خیلی خوشگل بود موهام موهام نازک بود
روی پیشانی ام ریخته شد…
آرایش ملایم با تن یاس به صورتم رنگ تازه ای بخشیده است
بود…
خب رادین از موهای ساده خوشش اومد… رژ لب قرمز رادین
خوشش اومد… رادین از خط چشم متنفر بود…
اما صاحب بدن من رادین نیست… داماد پدرم رادین
اینطور نیست… قلبم شکست… در حالی که فریاد می زدم اشک هایم روی گونه ام ریخت.
و
از افکارم بیرون آمدم
آرایشگاه_عروسی که گریه نمی کند…
تا آخر شب هیچ حسی نداشتم، مثل یک عروسک پر شده
مرا به همه جا کشاندند و نامزد دایان معارف شدم…
وقتی استخوان ترقوه ام را می بوسیدند نفسم بند نمی آمد…
روی صندلی نشستم و به مامان اشاره کردم که بیاد سمتم…
مامان، مامان عزیزم
نهال_مامان میشه کمکم کنی؟
من به اتاقم می روم … هیچ کس نمی خواهد به اتاق من برود
دایان…
لطفا نپرس…
آهسته به اتاقم رفتم و در را از داخل بستم.
لعنت به این شب… لعنت به این لباس و آرایشی که نمی گذارد احساس راحتی کنیانگشتری به دستت می زنند اما صاحب آن انگشتر صاحب قلب تو و توست
روی تخت فرو ریختم و چون جنینی در رحمِ تنهایی، خودم را سفت جمع کردم. بغض راه گلویم را بست و اشکها بیامان جاری شدند. از این شبِ منحوس بیزارم؛ هرگز آن را از خاطرهام پاک نخواهم کرد… من رادین را میخواهم… فقط رادین. خدایا، چرا صدایم به تو نمیرسد؟ چرااا؟
ناگهان کوبهای به درِ اتاق خورد و مرا از ورطهی اشک بیرون کشید. با عجله جلوی آیینه ایستادم؛ چشمانم سرخ بود، اما آرایشم دستنخورده مانده بود… بهراستی که سودمندیِ ریملِ ضدآب همین است. اشکهای بهجامانده روی گونهام را پاک کردم و آرام در را گشودم. دایان بیکلام ایستاده بود و به من خیره شده بود.
هیچ واژهای از دهانم بیرون نمیآمد؛ بغض، گلویم را میفشرد. دلم برای دایان میسوخت… او چه گناهی کرده بود؟ بیکلام به سمت بالکن رفتم و روی صندلیِ همیشگیاش نشستم. به آسمانِ تاریک چشم دوختم. خدایا، کاش این شب، جان من را میستاندی… پلکهایم را روی هم گذاشتم که صدای دایان، درست کنار گوشم، لرزه بر تنم انداخت.
— حس عاشقی را میفهمم.
با هراس به او نگاه کردم و لبخندی زد که از زهرِ مار گزندهتر بود.
— سالها پیش، من هم عاشقِ آدمِ اشتباهی شدم… و حالا…
آبِ دهانم را فرو دادم.
— من فقط ناراحتم… از جدا شدن از پدر و مادرم میترسم… از مستقل زندگی کردن میترسم… همین.
— امیدوارم همین باشد.
سکوتِ سنگینی بر فضا نشست.
— نهال، یک قول به من بده… قول بده تنهايم نگذاری.
نه، نه… نمیخواهم چنین قولی بدهم.
— قول بده بیخبر نروی… قول بده کنارم بمانی… حتی اگر روزی از من دل بکنی، کاملاً تنهايم نگذار.
ترجیح دادم سکوت کنم. حتی دایان هم امشب خوشحال نیست. دستم را گرفت و به آرامی بر آن بوسه زد.
— دوستت دارم… خیلی زیاد.
— فقط میخواهم با من مثل یک معشوقه رفتار کنی… و هر آنچه از آن میهراسی… هر آنچه ناراحتت میکند… کنار بگذار و دلت را به قلب من بسپار. یادت باشد که به اندازهٔ همهی آدمهای روی زمین دوستت دارم.
تازه داشت حرملهی نگرانی زیر پوستم میخزید… مبادا برایش اتفاقی افتاده باشد. روشا با آژانس به باغ رسیده بود و بیقرار در اتاق نشسته بود. زمزمههای مهمانها کمکم به پچپچی ممتد بدل شده بود؛ نه داماد عزّت مجلس را یارای همراهی با عروس داشت و نه از خودِ داماد خبری بود. دایان و عمو آمادهی جستوجو میشدند که ناگهان صدای جیغ و سوت، همه را با کنجکاوی به سمت ورودی کشاند. رادین با ماشینِ عروس وارد شد و پشت سرش، دیجی را هم با یک تویوتا هایلوکس با خود آورده بود.
لبخندی از جنسِ غم بر لبانم نشست.
زنعمو پچپچی در گوشِ رادین کرد و او را به سمت اتاقی فرستاد که روشا در آن انتظار میکشید. عاقد دفترش را آماده کرد و آنگاه رادین، دستدردستِ روشا، به جمع مهمانها پیوست. لبخندِ روشا آتش به جگرم میانداخت… قرار بود این مجلس، مالِ من و رادین باشد؛ اما…
دایان دستش را بر گودیِ کمرم فشرد و مرا به خودش چسباند. سرم را بر سینهاش گذاشتم و نفسی عمیق کشیدم. نگاهِ رادین، لحظهای بر من و دایان سنگینی کرد و شعلهی خشم در اعماقِ چشمانش زبانه کشید.
— قبل از جاری شدنِ خطبهی عقد، یک سورپرایز برای بانوی مجلس، عروسِ زیبایم، روشای عزیز دارم… اول این هدیه را به رخِ همهی مهمانها میکشم و بعد، برای ادامهی مجلس میرویم.
جیغ و سوتِ مهمانها بالا گرفته بود که دیجی آنها را به سکوت دعوت کرد. آهنگی شاد پخش کرد، پردهی نمایش را نصب نمود و چیزی را از صفحهی مانیتورش پخش کرد… نخست، تصویرِ نیمرخِ دلفریبِ روشا با لباسِ عروس، بر صفحه نشست…
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه

7 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان بهشتمو باز کرد»
خیلی زیباست
چجوری باز کنم
باز نمیشه
بهترینه
خیلی قشنگه این رمان
چجوری دانلودش کنم
عالی