دانلود رمان آن شب

«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین دوستِ برادرش، او را از عشقش دور کرد و به بندِ ازدواجی ناخواسته با کسی واداشت که از او بیزار است.»

 

دانلود رمان آن شب

تخفیف ویژه

150.000 تومان

29.900 تومان

150 هزار تومان

29.900 تومان

دانلود رمان آن شب

رایگان

رمان های رایگان

درباره پسری به اسم سوارن و دختری با نام آرام میباشد که سواران اصلا تو ...

درباره عشق و جذابیت یک شاگرد دختره که معلمش سعی در بدست آوردنش داره که ...

درباره دختری به نام ریما که خیلی باهوش و شیطون و شاده اما تو ۱۵ ...

دنیای آلاء میثاقی، دانشجوی پزشکی، با یک اتفاق پیش‌بینی‌نشده در خانواده‌اش زیر و رو می‌شود. ...

درباره دختری جوان و خودساخته به نام نیاز است که گذشته سختی داشته اما هیچ ...

درباره مردی که به یه زن تجاوز میکنه و میوفته زندان و اون زن هم ...

رمان «حنانه» روایتگر زندگی دختری است که با وجودِ دست‌وپنج نرم کردن با فقر و ...

درباره دختری به نام آهو با اینکه لجباز و یکدنده است ولی قلب مهربونی داره ...

درباره عاشقی و حال و هوای عشاق است که خدا اونهارو چطور امتحان میکنه و ...

درباره یه دختر غیر مذهبیه که دل پاکی داره و از لحاظ مالی هم وضعش ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختری به نام شفق است که میخواد با کار کردن ، روی پای خودش ...

دختری که فقر، تنها میراثش بود و تنهایی، تنها همدمش؛ ناگزیر شد در خانهای بزرگ ...

درباره رابطه عاشقانه و فانتزی ارباب برده ای یک زوج که …

...

درباره دختری به نام ویولت است که اصالتا ایرانی و مسیحی است که اخیرا از ...

درباره پیرمردیه که دختر یتیمیو با پول به عقد پسرش درمیاره ولی با فهمیدن رازهای ...

رمان های جدید

«مسیح، با قلبی که سال‌ها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...

«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...

درباره دختری به نام رومیسا که مادرش اونو مقصر غرق شدن خواهرش میدونه و اونو ...

درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...

دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ می‌دهند؛ راهی شدن ...

دانلود رمان آن شب

ادامه ...

درهنگامه‌ی ویرانی
«آن شب فکر می‌کردم که دیگر هیچ نیرویی برای دوباره عاشق شدن ندارم و هرگز لب به خنده نخواهم گشود و دنبال هیچ سودایی نخواهم رفت… اما “هرگز” واژه‌ی غریبی است؛ این را در زندگیِ طولانی‌ام بارها آموخته‌ام.»

— ایزابل آلنده

خانه، همیشه بوی زندگی می‌داد؛ بوی آرامشی که متعلق به برادرم بود. آن شب وقتی با کلیدِ یدک در را باز کردم و وارد شدم، قصدم تنها انجامِ کارهای ناتمامِ میلاد بود. اما انگار هوا سنگین بود، مثلِ قبل از یک توفانِ سهمگین. کفش‌هایم را که درآوردم، اولین چیزی که ریه‌هایم را سوزاند، بوی الکلِ ارزان و تند بود که در فضایِ راهرو موج می‌زد.

پیش از آنکه بتوانم واکنشی نشان دهم، سایه‌ای در تاریکیِ محضِ سالن جان گرفت. صدایی که از حنجره‌ای ناآشنا بیرون می‌آمد، در گوشم چرخید؛ خشن، طلبکار و ترسناک: «دیر کردی هرزه‌خانم. دقیقه به دقیقه داشتم چک می‌کردم کی میای.»

هنوز مغزم فرمانِ فرار را صادر نکرده بود که سنگینیِ بدنی غریبه روی شانه‌هایم آوار شد. هراسی که در آن لحظه به جانم افتاد، فراتر از ترسِ مرگ بود؛ هراسِ پاک شدنِ هویتم. او مرا با کسی اشتباه گرفته بود؛ با زنی که قرار بود در این ساعت، در آن‌جا منتظرش باشد.

در میانِ آن کشمکشِ نابرابر، در حالی که تمامِ توانم را برای کنار زدنِ وزنِ سنگین و عضله‌ای‌اش به کار گرفته بودم، واقعیت مثلِ آواری بر سرم خراب شد: این خانه‌ی برادرِ من است. وسایلی که زیرِ دست و پایمان له می‌شد، یادگاری‌های میلاد بود. آن‌جا، اتاقِ مهمانِ خانه‌ی ما بود، نه جهنمی که او برایم ساخته بود.

فریاد می‌زدم، چنگ می‌زدم و تمامِ وجودم در حالِ تکه‌تکه شدن بود. وقتی با خشونتِ تمام سیلی‌ای به صورتم زد و با صدایی که از فرطِ مستیِ زیاد، کش می‌آمد گفت: «مگه نیومدی حال بدی؟ پولت رو بگیر و گمشو!»، تازه فهمیدم او اصلاً نمی‌بیند من کی هستم. او غرق در توهماتِ مسمومِ خودش، داشت به حریمِ انسانی‌ام تعرض می‌کرد.

من در آن اتاق، نه تنها با یک متجاوز، که با یک «اشتباهِ مرگبار» می‌جنگیدم. ضرباتِ پاهایم به سینه و شکمش بی‌فایده بود. قدِ بلند و اندامِ ورزیده‌اش، دیوارِ محکمی بود که تمامِ التماس‌هایم را به سکوتِ مطلق تبدیل می‌کرد.

هر ثانیه که می‌گذشت، زمان برایم کش می‌آمد. انگار سال‌ها در آن اتاقِ تاریک گیر افتاده بودم. هر کس دیگری این روایت را برایم تعریف می‌کرد، شاید به قصه‌پردازی‌اش شک می‌کردم؛ اما حالا، در سکوتِ سنگینِ خانه‌ی میلاد، من بودم که این کابوسِ بیدار را با تمامِ وجود لمس می‌کردم. زخمی عمیق‌تر از تنم، بر روحم حک می‌شد؛ زخمی که می‌دانستم حتی با گذشتِ سال‌ها، جایِ خون‌مرده‌اش هرگز از حافظه‌ام پاک نخواهد شد. من، در خانه‌ی خودم، غریبه‌ای شده بودم که طعمه‌ی حماقتِ یک هیولای مست شده بود.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.