دانلود رمان خدمتکار ارباب

دختری که فقر، تنها میراثش بود و تنهایی، تنها همدمش؛ ناگزیر شد در خانهای بزرگ و مرموز به خدمت بپردازد؛ خانه‌ای که صاحبش مردی بود که…

 

دانلود رمان خدمتکار ارباب

تخفیف ویژه

150.000 تومان

69.900 تومان

150 هزار تومان

29.900 تومان

دانلود رمان خدمتکار ارباب

رایگان

رمان های رایگان

درباره یه ژنرال جدی و سختگیر که فکرشم نمیکنه که یه روز عاشق یه دختر ...

درباره مردی سختگیر و زن هراس به نام عماد که تموم عمرش از زن ها ...

برخی آدم‌ها نه با رفتن، بلکه با ماندن در سایه‌ی مبهمِ میانِ عشق و غریبی، ...

درباره رابطه عاشقانه ملی و یه پسر بچه مثبت است که …

...

درباره پسری به نام کیارش که تو راه مسافرت دختری رو میبینه که به زمین ...

درباره نونا یه دختر خجالتی و آروم که مادرش و عموش خیلی مراقبشن تا اینکه ...

درباره سرنوشت عاشقانه دختری است که زندگی معمولی دارد ولی به طور ناگهانی در یک ...

درباه دختری قد و مغرور است که برای خونخواهی مادرش وارد یک شرکتی میشود ولی ...

درباره دختری به نام نارگون که تو یک کارخونه کار میکنه و با دو تا ...

درباره قهرمان اصلی داستان که برای گرفتن انتقام از خواهرش وارد رابطه‌ای می‌شود که به ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

دخترکی بود به نام پرند؛ دختری که هیچ شباهتی به هم‌سن‌ و سال‌هایش نداشت. وقتی ...

درباره رابطه عاشقانه و فانتزی ارباب برده ای یک زوج که …

...

درباره دختر و پسری تنها است که مسیر زندگی این دو را سر راه هم ...

درباره دختری است که میخواد کنکور بده و وارد ماجرای عاشقانه میشه که …

...

درباره دختری به نام ماهرو است که مجبور میشه دنسر یه شیخ عرب بشه اما ...

رمان های جدید

«مسیح، با قلبی که سال‌ها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...

«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...

درباره دختری به نام رومیسا که مادرش اونو مقصر غرق شدن خواهرش میدونه و اونو ...

درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...

دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ می‌دهند؛ راهی شدن ...

دانلود رمان خدمتکار ارباب

ادامه ...

نویسنده: لعیا لام

#پارت۱

سرم از سردرد داشت میترکید و پاهایم فرسوده از پیادهرویهای بیپایان، هنوز چند خیابان دیگر تا آن آدرسِ نیمهگمشده را در پیش داشتند. در این شهرِ غریب، هر در که میزدی یک جواب داشت: یا مدرکِ دانشگاهی میخواستند، یا دختری که بهجز کار، تنِ خودش را هم پای سفره بگذارد. و من هنوز دختری نبودم که اینطور ارزان، گوهرِ پیشانیاش را بفروشد؛ نمیدانستم که همین لجاجت سادهلوحانه، دارد مرا مستقیم به سمت سرنوشتی سیاهتر میبرد.

تلفنِ تماسِ کاری که چند دقیقه پیش گرفته بودم را از ذهن مرور کردم و آدرس را بارها برای خودم تکرار کردم. برای یک دختر دیپلمه که فقط یک برگه مدرک و یک کیسه آرزو در بساط دارد، دستانش خالی است. خدمتکاری هم در این شهرِ بزرگ به راحتی نصیب آدم نمیشد—بهخصوص برای منِ بدبخت که نه پدری داشتم دستی بلند کند، نه مادری که به سرم بکشد و زیر بال و پرش پناهم دهد. حتی همین دو روز پیش، صاحبخانهام اعلام کرد دیگر جای من در آن اتاقکِ موشصفت نیست؛ شدم سرگردانِ بیپناهِ خیابانهای این شهرِ بیگانه.

از افکارِ سیاهم بیرون آمدم و دیدم جلوی دروازهای مجلل و سنگربندیشده ایستادهام. آدرس را چک کردم؛ درست بود. بِسْمِالله گفتم و انگشتِ لرزان را روی زنگِ در گذاشتم. لحظهای بعد، سوراخِ کوچکِ در باز شد و چهرهای خشن و صیقلخورده با صدایی گرفته و خسته پرسید: «امرتان؟»

به سختی کلمات را از میان حلقِ خشکم بیرون کشیدم: «ببخشید… گفتم شاید خدمتکار میخواهید، تماس گرفته بودم… آدرس دادن.»

همین. سری تکان داد و درِ کوچک را بست. یک لحظه خشکم زد. چه برخوردی بود این! اگر قرار نبود در را به روی من باز کند، اصلاً چرا دعوتم کرد؟ نفسم را حبس کردم و در سکوت، همانجا منتظر سرنوشتم ماندم.

تا این که کمی بعد، ناگهان درِ بزرگ به آرامی باز شد. همان نگهبانِ بلندقامتِ وحشتناک، دستش را به نشانه صعود به داخل تکان داد. با دلی پرِ لرزه سری پایین آوردم و قدم به آن سوی دروازه گذاشتم.

#پارت۲

باغی که آنجا بود، با یک نگاه، دهانم را از تعجب باز کرد. عمارتی غولپیکر و باشکوه با فضاهایی که آدم را مبهوت میکرد. خدای من، اینجا کجا بود؟ انگار پایش را گذاشته بودم توی بهشتِ همین دنیا.

اما هنوز تعجّب از چشمانم نریخته بود که ضربهای ناگهانی از پشت، مرا دو متر به جلو پرت کرد. با هول برگشتم و چهرهی همان نگهبانِ ترسناک را دیدم که با نگاهی شهوانی و هرزه، داشت سرتاپایم را مثل یک طعمه برانداز میکرد. مردِ کثیفِ مریض!

او جلو افتاد و من پشتِ سرش. اولین قدمی که از آستانهی آن عمارت گذاشتم، دهانم از حیرت باز ماند. خدای من… اینها دیگر چه دنیایی است؟ یکی اینطور غرق در طلا و شکوه، و منی که حتی ته جیبم را هم میتوانستم بشمارم چند قرون هست یا نه. چه فاصلهی کریهی بین ما نشسته بود.

در میانِ همین فکرها، زنی به استقبالم آمد؛ با یونیفرمی که حتی به زحمت میشد اسمش را لباس کار گذاشت، چنان که انگار همان لباسِ همکارانش را به تن داشت. سلامِ لرزانی روی لبم آوردَم؛ او فقط سری تکان داد و دیگر هیچ.

نگهبان با حرکتی از سر، اشاره کرد دنبالش بروم. آن زن هم با آرامشی عجیب و راه رفتنی که بیشتر از اینها به خودنمایی شبیه بود، جلو افتاد و من مثل سایه پشتش حرکت کردم. با آن اندامِ پر و بهشدت جلبکنندهاش، انگار میخواست دنیا نگاهش کند.

رفتیم توی اتاقی که بهکل با آن عمارت در تضاد بود؛ بیشتر شبیه یک انباریِ خلوت. پشت یک میز نشست و سؤالاتی خشک و رسمی از من پرسید؛ کارتِ شناساییام را برداشت، آدرسِ آشپزخانه را گفت و بعد لباسهای در تختِ خواب را نشانم داد. تأکید کرد که زودتر لباس عوض کنم و بروم آشپزخانه تا وظایفم را یاد بگیرم.

وقتی از آن اتاق بیرون آمد، نفسِ راحتی کشیدم. خدایا، این زن دیگر کیست؟ آن همه رسمیت و سردی چه بود؟

تازه آن موقع بود که چشمانم روی آن لباسهای مخصوص افتاد… همانها که قرار بود به تنم کنم. سبکِ دوختِ عمداً تنگ و کوتاهی داشتند؛ بهطرزی که همهچیز از زیرشان معلوم بود. در حدّی کوتاه که تا یک وجب بالاتر از زانو را هم پوشش نمیداد، یقهای باز که خطِ سینه را برجسته نشان میداد و آستینهایی که هیچ. انگار قانونِ پوشش اینجا یادشان رفته رسمِ این شهر چیست.

من که آدمِ مذهبیِ خشک و مقیدی نبودم، اما هر حالتی که بود خط قرمزهایی هم داشتم. بااینحال، ترس از دست دادنِ همین شغلِ تازه، دلم را آب کرد. آن لباس را با اکراه پوشیدم، نفسی عمیق کشیدم و با پاهایی که میلرزید، از اتاق بیرون زدم و راهیِ همان جایی شدم که آن زن گفته بود.

وارد آشپزخانه که شدم، برخلاف انتظارم هیچ کس حتی نگاهی هم به من نینداخت. همه غرقِ کارِ خودشان بودند. تا اینکه چشمِ آن زن به من افتاد؛ معلوم بود او بزرگِ این جمع است. رفتم کنارش، وظایفم را توضیح داد و همانجا مشغولِ کار شدم.

روزی بهشدت خستهکننده بود. وقتی ساعت را نگاه کردم، دوازده شب را نشان میداد. همه رفته بودند و فقط من مانده بودم و ظرفهایی که باید شسته میشدند. در دلِ همین خستگی، کنجکاو بودم ببینم اربابِ این عمارت اصلاً چه شکلی است؛ آن کسی که به محض آمدنش، همه از ترس اینور و آنور میدویدند تا مبادا کوچکترین ایرادی در کارشان باشد. اما آنقدر کار روی سرم ریخته بود که حتی وقت نکردم سرم را بالا بگیرم.

با خستگی از آشپزخانه بیرون آمدم. ناگهان دلم وسوسه شد در همین عمارت یک چرخی بزنم؛ آنجا واقعاً جای قشنگی بود، مثل یک موزهی مسحورکننده. با قدمهای آهسته، تمام طبقهی همکف را گشتم. نوبتی هم که بود، نوبتِ بالا رسید. میترسیدم کسی مرا ببیند و خیال کند دزد آمدهام؛ اما ماجراجویی بر ترسم چربید. پلهها را آهسته بالا رفتم و آرامآرام به همهجا سرک کشیدم.

تا اینکه صداهایی به گوشم رسید و نظرم را جلب کرد. صدای آه و نالهای بود. چرا این بالا صدای شکنجه میشنوم؟ با ترس، قدم به سمتِ منبع صدا برداشتم. دختری جوری فریاد میکشید که انگار زیر ضرباتِ کتک دارد جان میکند.

لعنتی… اینجا چه خبر است؟

از لای در، چشم که دوختم، دلم سنگینی گرفت و نفسم لرزید. آنچه میدیدم نه یک صحنهی عاشقانه که ویرانیِ یک دختر بیپناه بود؛ موجودی که زیر آن هیکلِ عظیم پیچ و تاب میخورد و صدایی که از حنجرهاش بیرون میآمد نه از روی لذت که از شکنجه بود. خدای من… این خانهی لوکس، پشتِ این دیوارهای طلایی، چه جهنمی را قایم کرده بود؟

یک لحظه، در میان آن هرجومرجِ ذهنم، طمعهی کذایی بر دلم نشست که «ای کاش او جای من بود» — و همان لحظه خودم را به خاطر این فکر سبُک شد. مرد سرش را برگرداند و نگاهش ناگهان به من افتاد. جیغِ وحشتی در گلویم شکست و پاهایم قفل کرد. دستوپا میزدم تا از آن پیچِ پله خودم را رها کنم، نزدیک بود از ترس گردنم بشکند؛ خودم را با معجزه به طبقهی پایین رساندم.

قلبم مثل دیوانه در قفسهی سینهام میکوبید. خدایا… او کیست؟ نکند خودِ ارباب باشد؟ نکند به همین مردِ بیپروای دیشب آبرویم دست بدهد؟ با استرسی که تکهای از وجودم را میبلعید، خودم را به همان اتاقکِ موشیهویی رساندم که به من داده بودند. آنجا هم یک ردیف اتاقهای کوچک و بههمچسبیده بود؛ اما حداقل با هیچ هماتاقیای همخانه نبودم که این وضعِ آشفهام را ببیند.

سرم را روی بالش گذاشتم و دنبال راهی میگشتم که آن صحنه را از ذهنم پاک کنم. به همان جای خالی و بیپناهی فکر میکردم که دیگر آنقدرها هم بیپناه نبود؛ کلاهْسرم دستِ چنین اربابی افتاده بود. فردا حتماً باید از خانهی قبلیام وسایلم را پس میگرفتم و اتاقِ آن صاحبخانهی ربا را هم عودت میدادم… و با همین موشکافیهای بیپایان، کم کم چشمهایم روی هم رفت.

پارت ۶
صبح که پلک باز کردم، از ترسِ دیر رسیدن، سراسیمه خودم را به آشپزخانه رساندم. هر روز را همینطور دیر از خواب برمیخاستم و دلشورهی اخراج، سایه به سایه دنبال میکردم. آن صحنهی وحشتناکِ دیشب را هم به زحمت از حافظهام بیرون رانده بودم.

هنوز پا به آشپزخانه نگذاشته بودم که یکی از خدمهها سینیِ غذای ارباب را طرفم گرفت و گفت باید تا صبحانهاش زودتر روی میز برسد؛ قرار است راهیِ کار شود و تأخیر از آبروی کسی میگذرد. من هم بدون آنکه به تهش برسم که ارباب نکند همان مردِ دیشبی باشد که از لای در نظارهاش کرده بودم، با همان اضطرابِ همیشگی سینی را گرفتم و راه افتادم.

پایم که به سالن غذاخوری رسید، سرم را بلند کردم و غرقِ یک جفت چشمِ عسلی شدم؛ چشمهایی که چیزی از حافظهام را بههم میزد. ناگهان تمام صحنههای دیشب مثل نسیم سیلی به صورتم وزید و عرقِ سردی بر گُردههایم نشست. خودش بود… همان مرد.

با نگاهی یخزده و بررسیگر، از سر تا پایم را ورانداز کرد. لرزی از ستون فقراتم بالا رفت و دلشوره از گلویم گذشت: نکند مرا شناخته؟ نکند این پایانِ تازه زندگیام باشد؟ چه بر سر من خواهد آمد؟

بااینحال خودم را نباختم و با قدمهایی که بیش از آنچه بود محکم نشان میدادم، سینی را روی میز گذاشتم. هنوز دستم از روی میز برداشته نشده بود که قبل از بازگشتن، مچم را گرفت؛ چنان محکم که انگار میخواست استخوانهایم را بشکند. با هراس و سردرگمی به چهرهاش خیره شدم…

بدون حتی یک کلمه، دستم را فشرد. نفسم در گلویم بند آمد و اشکِ کمکم-نمیخواست به چشمانم بیاید که صدایی سرد و آرام — از آن صداهایی که خطر را پیش از کلمات میگوید — شنیدم:

«بانو، کسی به شما نگفته که فضولی در کارِ ارباب عاقبتش خوش نیست؟»

من او را نشناختم؛ از سرِ گیجی پرسیدم: «بانو…؟» غرور و خشمی ناگهانی را در دلش حس کردم. همانطور که نشسته بود، ناگهان مچم را به سمت خودش کشید و من پرت شدم به سویش. یقهای که بیش از حد گشاد و رسوا بود، برای او تماشایی شد؛ نگاهش لغزید پایین به خطِ سینههایم، آرام، بیعار، مثل کسی که مالکِ یک چیز است.

با شرم و هراس، حیران به او نگاه کردم؛ قدرتِ نه گفتن برایم نمانده بود. آرام سرش را بلند کرد و با همان سردیِ تهدیدآمیز که دیوارهایِ ذهنم را میلرزاند، گفت: «یک بار دیگر ببینم در کارهایم فضولی کردهای، همان تویِ حیاطِ همین عمارت سر و کارت را میسازم؛ و بعد تو را دستِ یکایکِ این نگهبانها میاندازم تا چنان که باید و شاید، قیمتِ سرکشیات را ببینی.»

دستی که هنوز مچم را در چنگ داشت، ناگهان به سینهام جهید و آن را محکم فشرد؛ بعد مرا به عقب هل داد. صداگرش سردتر از لحظههای پیش بود:

«گمشو از جلوی چشمم، این دخترِ مستضعف.»

با دست و پایی که از ترس میلرزید، چند قدم از او فاصله گرفتم و با آخرین رمق خودم را از آن سالن بیرون کشیدم. بر جایِ آن تماسِ بیدعوت، هنوز سوزشی نشسته بود که دست و پایم را شُل میکرد. هر بار به آن فکر میکردم، قلبم در سینه مثل طبل میکوبید. این اولین باری بود که چنین چیزِ ویرانگری را تجربه میکردم — نه از سرِ جسارت، که از سرِ هراسی که میگفت: تو زیر سایهی این عمارت چهقدر تنهایی و هیچکس هم نخواهد فهمید.

به خودم گفتم باید بروم. جایی که در آن حتی یک نفر هم نمیفهمد چه بر سرت میآید، جایی برای ماندن نیست. اما بعد به ذهنم رسید: «خاک بر سر این بختِ سیاه، کجا را داری که بروی؟»

یادم افتاد که امروز باید وسایل قدیمیام را از آن خانهی اجارهای جمع میکردم. رفتم پیش همان سرخدمتکارِ جدی و ساکت که ارباب او را «بانو» صدا میزد، و اجازهی کوتاهی خواستم. بدون اینکه نگاهش را از کار بردارد، گفت: «ایرادی ندارد؛ تا دو ساعت دیگر اینجا باش.»

تشکرِ لرزانی گفتم و به اتاقم دویدم، و پس از کمی خودم را مرتب کردن، به سرعت به سمت درِ خروجی رفتم. لحظهای به سرم زد که همهچیز را رها کنم و دیگر به این عمارتِ منحوس بازنگردم؛ اما این فکر در ذهنم نشست: «پس کجا؟»

راهِ خانهی اجارهای را گرفتم و بعد از چانهزدنهای فرساینده، پولِ پشِی را که دست صاحبخانه بود گرفتم و از آنجا بیرون آمدم. تا نزدیکِ تاریکیِ عصر، راه افتاده بودم. وقتی پا به حیاطِ عمارت گذاشتم، از داخلش هیاهوی غریبی به گوش میرسید.

پارت ۸
صداها بلندتر از هر روز بود و همه در تکاپو. آنقدر غرقِ مشاجره و اعصاب خردی بودند که هیچکس حتی متوجه ورودِ من نشد. کنار یکی از خدمهها ایستادم و سعی کردم از میانِ هیاهو چیزی دستگیرم شود. همه — خدمهها و نگهبانها — در حالی گرد آمده بودند که انگار چیزی باارزش از عمارت گم شده بود.

آرام از دخترِ کنارِ خودم پرسیدم: «موضوع چیه؟»

چهرهاش مثل کسی که شبح دیده باشد، رنگ باخت و با فریادی خفه گفت: «خودشه! خودشه!»

هنوز نتوانسته بودم این واژهها را در سرم حلاجی کنم که ناگهان دستی به موهایم چنگ انداخت. دردی تیز و ناگهانی ستونِ وجودم را لرزاند. وقتی به خودم آمدم، دیدم دارم روی سنگریزههای حیاطِ عمارت کشیده میشوم. به پشت سر نگاه کردم تا بفهمم چه کسی اینطور بیرحمانه مرا میکشد؛ همان لحظه تنم یخ زد.

ارباب بود.

بهسختی مرا تا طبقهی بالا کشاند؛ چنان که هر لحظه فکر میکردم ریشههای مویم یکییکی دارد از سرم جدا میشود. به پای اولین در که رسید، آن را با ضربهای باز کرد و مرا به داخل پرت کرد. وقتی با صورت به زمین خوردم و صدایِ استخوانهایم در گوشم پیچید، نفسی از عمق گلویم آمد. پیش آمد و پایش را روی شکمم گذاشت و فشار داد؛ جیغی از حلقم جهید.

«آقا، توروخدا… نکنین… درد میگیره…»

داشت مرا با نگاهی سنجیده و بیرحم میپایید که با صدایی آرام اما دندانسای گفت:

«حالا به آنجا رسیدهای که از عمارتِ من دزدی هم میکنی؟»

«دزدی؟ من؟ من کی باشم گه… مرا با چه کسی اشتباه گرفتهای؟»

و همانجا ادامه داد: «من از همان شب اول که رفتهای در کارم سرک بکشی، میدانستم باید با یک جندهی کوچولوی کنجکاو چطور برخورد کنم.»

دوباره موهایم را گرفت و به سوی تخت پرتم کرد. دیگر رمقی در تن نمانده بود، اما ناگهان کاری کرد که نفسم در سینه حبس شد و جیغِ خصمانهای از گلوی من بیرون زد…

خدایا… این دیگر چه بلایی است که بر سر من میآید؟ من که دزدی نکردهام!

پارت ۹
لباسها از من گرفته شد، بیآنکه قدرتی برای مقاومت داشته باشم. نفسم بالا نیامد و صدا از گلویم بریده شد. دختری که تا همین چند روز پیش حتی به مردی اجازه نداده بود نزدیکش شود، حالا ناگهان در برابر مردی دچارِ سرنوشت و بیرحم، دید که اختیارِ تنش از دستش خارج میشود و همهچیز دارد به سمتی پیش میرود که نمیتواند متوقفش کند…

جیغی در حلقم خشک شد و در دلِ همان هراس، «دزدی» بارها به ذهنم برگشت: من که چیزی از این خانه برنداشتم؛ پس این همه خشم بهانهای برای چیست؟

(ادامهی این لحظه — واکنشِ او، ورودِ کسی از راه یا اتفاقی که مسیر را تغییر میدهد — منتظر روایت شماست تا در همان فضا ادامه دهم.)

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.