درباره رابطه عاشقانه و فانتزی ارباب برده ای یک زوج که …
دانلود رمان گیره زد به بهشتم
- بدون دیدگاه
- 6,722 بازدید
دانلود رمان گیره زد به بهشتم
150.000 تومان
69.900 تومان
150 هزار تومان
29.900 تومان
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان گیره زد به بهشتم
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره شوکا یک روانشناس کاربلد که برای درمان امیرعلی با خاندان حسینی که نوه شش ...
درباره پسر جوانی به نام مرصاد که عاشق دختری به نام باران است اما برادرش ...
درباره پسری به نام هامان که به دور از چشم همه با سوما دختر حاج ...
درباره دختری به نام آیناز که نه پولداره و نه قیافه ی خیلی خوبی داره ...
درباره مردی به نام سردار است که با کامیاب یه کینه قدیمی داره و برای ...
درباره دختری دستفروش به نام نیاز است که به سختی امورات زندگیش را میگذراند . ...
درباره رونیا سالاری دختر ۲۰ ساله و دانشجوی رشته معماری است . فخرالسادات سالاری ، ...
استاد شهرزاد فرهمند، پس از سالها کوششی بیوقفه، تحصیل مستمر و یکسری جهشهای پشتسرهم؛ در ...
درباره دختری به نام ریحانه و معشوقه اش به نام حافظ است که …
...بعد از اینکه پروا مسئولیت بزرگ کردن بچه خواهرش را قبول کرد، تصمیم گرفت به ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
بهار دختری است که پس از فوت پدرش، همراه خانوادهای گرفتار مشکلات مالی، روزهای سختی ...
چکاوک، دختر جوان روستایی، زیر فشار و اجبار پدرش در آستانه ازدواج موقت با پیرمردی ...
با مرگ تلخ پدر و مادر در یک سانحه تصادف، مهناز ۱۴ ساله و برادر ...
روزگاری بهار محبوبترین دختر دانشکده بود و خاطرخواهان فراوانی داشت، اما در میان آنهمه توجه، ...
این داستان درباره دختری به اسم ماهی است؛ دختری بسیار شاد، پرنشاط و شیطون که ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان گیره زد به بهشتم
آیا فرمانروایی میکنی یا در بند میشوی؟ این پرسشی است که تنها پژواک درون تو پاسخش را میداند. اینکه اراده کنی و به دیگری فرمان دهی، درد و لذت را به او بچشانی؛ یا اینکه در انتظار فرمان باشی و رنج و شادی را بپذیری، تنها به انتخاب تو بستگی دارد.
اما من، در این انتخاب، نقشی نداشتم. از همان روزهای نخست کودکی، ندای “فرمانروا باش” در گوشم طنینانداز بود. فرمانروایی که غرور از چشمانش زبانه میکشد؛ نفسی که در مقابلش، نفسِ بنده به شماره میافتد. فرمانروایی که با صدای گامهایش، لرزه بر اندام بنده میاندازد، یا از شدت خوشحالی، او را به زانو درمیآورد تا پای او را ببوسد.
دانلود رمان گیره زد به بهشتم
اما من… من آرزوی بندی دارم. بندیِ مردی که در هیبت استوار گامهایش، دلهرهای نهان است. مردی که جرأت نگاه کردن به چشمانش را ندارم. در برابر شکوه او، تمامیِ غرور من رنگ میبازد. آرزویم فرمانروا شدن نبود، بل آرزوی بندی شدن بود.
نگاهی به لباس چرمی بر تنم انداختم. امشب، گرد هماییِ فرمانروایان است. بنیانگذار این محفل، پدر من است؛ کسی که در این دوران، اربابان و بانوانِ این عرصه را گرد هم آورده. پدرم دوست دارد که تنها دخترش، بانویی مغرور و فریبنده باشد؛ بانویی که قدرتِ مردان را در چنگ خویش گیرد.
این نخستین بار است که در چنین جمعی حضور مییابم. اضطراب وجودم را فراگرفته و بدتر از همه، این است که باید یک برده نیز همراهم باشد. به “اسلیو گرل” که بیهیچ لباسی، چهار دست و پا بر زمین کنارم خزیده بود، نگریستم. صورتش را به ساق پایم میمالید و ناز میکرد. سه روز از پذیرش سرپرستی او میگذشت؛ اجباری بود، البته. دختری زیبا و دلربا بود. ای کاش من نیز میتوانستم بندهی مردی باشم…
زنجیر قلادهاش را در دست گرفتم و گفتم: “امشب اگر خوب باشی، جایزه داری.” چشمانش از شادی برق زد و سریع، ساق پای سفید و برهنهام را بوسید. این حس را دوست نداشتم، اما چارهای نبود. من نمیخواستم کسی به من خدمت کند.
از اتاق خارج شدیم. در راهرو، پدرم را دیدم که با هیبتِ همیشگی ایستاده بود و بردهاش، برهنه و با زنجیری در دست، کنارش ایستاده بود، درست مانند بردهی من. سعی کردم رفتاری درخورِ یک بانوی فرمانروا داشته باشم. لبخندی مغرور بر لبانم نشاند و پدرم با افتخار گفت: “زیبا شدهای… بهتر است پایین برویم. همه منتظر پادشاه و شاهزادهاش هستند.”
دانلود رمان گیره زد به بهشتم
با صدای کفشهای ده سانتیمتریام که بر پلهها فرود میآمد، به سمت پایین حرکت کردیم. این صدا، مانند نغمهای آزاردهنده، بر اعصابم میکوبید. در پایین، حدود سی مرد و زنِ فرمانروا را دیدم که بندگانشان، زانو زده در مقابلشان قرار داشتند.
نفس عمیقی کشیدم و اخمی ظریف بر چهره انداختم تا کمی غرور به خود بگیرم. پدرم کنارم ایستاد و دستش را دور کمرم حلقه کرد: “معرفی میکنم دوستان… دخترم نیلوفر. بانوی فرمانروا.”
حس ناخوشایندی داشتم که در مرکز توجه همه قرار گرفته بودم. بردهام به پایم چسبید. لعنت بر این وضعیت! این دختر نیز در این لحظه به من چسبیده بود. به بانوان دیگر نگاه کردم. لباس من در مقایسه با لباسهای آنها، بسیار پوشیده بود. اربابان، مغرور و بیاحساس به نظر میرسیدند، اما هیچکدام در نظرم خاص نبودند.
پدرم گفت: “بیا تا آنها را به تو معرفی کنم.” سریع گفتم: “نیازی نیست. به مرور با آنها آشنا میشوم.” پدرم سری تکان داد و گفت: “هرطور راحتی.”
پدرم به سمت چند نفر رفت و مشغول صحبت شد. چشمم به میز نوشیدنی خورد. به سمت آن رفتم و بردهام همراهم آمد. نمیخواستم مانند دختربچهای، به دنبال دوست بگردم. اینجا یافتن دوست، امری مضحک است.
بردهام پاهایم را میلیسید که ناگهان خود را به من چسباند. به او نگاه کردم که دیدم نگاهش به نقطهای خیره شده است. رد نگاهش را دنبال کردم و به یک ارباب افتاد.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






