با مرگ تلخ پدر و مادر در یک سانحه تصادف، مهناز ۱۴ ساله و برادر ۱۸ سالهاش میلاد، در اوج پریشانی و بدون هیچ حمایتی از سوی فامیل، ناچار شدند بار سنگین زندگی را بهتنهایی بر دوش بکشند. از آن پس، میلاد روزها کار میکرد و شبها مشغول درس خواندن میشد. مهناز نیز در کنار تحصیل، مسئولیت اداره خانه را پذیرفت؛ اما او نوجوانی کمتجربه بود و تحمل ساعات طولانی تنهایی، آن هم تا پاسی از شب، برایش دشوار مینمود. همین بیهمدمی باعث شد مهناز برای رهایی از انزوای خانه، کمکم به دوستیهای خیابانی روی آورد.
دانلود رمان مهناز زنی 16 ساله
- بدون دیدگاه
- 4 بازدید
دانلود رمان مهناز زنی 16 ساله
150.000 تومان
29.900 تومان
150 هزار تومان
29.900 تومان
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان مهناز زنی 16 ساله
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
یاس، دانشجوی حسابداری که چهار سال همزمان کار و درس را در خوابگاه گذرانده بود، ...
امیر برای نجات کامیار از چنگالِ تغییراتِ هولناک و مرموزِ شخصیتش، دست به کار میشود، ...
درباره دختری به نام جلوه که تنها نوه از یک خاندان سرشناس است . جلوه ...
در تمام مدتی که «ایزیدور» خودش را با کار روی سهام و محاسبات غرق کرده ...
درباره شوکا یه دختر سانتی مانتال و شیطون که سر راه هیدارا حاجی جوون قصه ...
«در دنیایی که میراث هر خانواده، سلطه بر دیگران و تملک جان انسانهاست، نیلوفر با ...
درباره دختری زخم خورده از خانواده احتشام که حال قصد گرفتن انتقام دارد و …
...در کوران آتش کینهتوزی، روایتی از عشقی سوزان جان میگیرد. این قصه پر فراز و ...
درباره امید شایگان بازیگر معروف که با ساره دختر خشایار تهیه کننده معروف رابطه داره ...
درباره ی دختریه که همیشه بادیگارد همراهشه بخاطر کار پدرش ولی اون دوست نداره و ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
چکاوک، دختر جوان روستایی، زیر فشار و اجبار پدرش در آستانه ازدواج موقت با پیرمردی ...
با مرگ تلخ پدر و مادر در یک سانحه تصادف، مهناز ۱۴ ساله و برادر ...
روزگاری بهار محبوبترین دختر دانشکده بود و خاطرخواهان فراوانی داشت، اما در میان آنهمه توجه، ...
این داستان درباره دختری به اسم ماهی است؛ دختری بسیار شاد، پرنشاط و شیطون که ...
شاید کمتر کسی پیدا شود که در طول زندگیاش دستکم یک فیلم یا داستان جنایی ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان مهناز زنی 16 ساله
همین اتفاق تلخ بود که پدرم را برای همیشه از من گرفت. قرار بود چهارم شهریور با پرواز ساعت هفت صبح به مشهد برویم، اما سیام مرداد خبر رسید مامانبزرگ در بیمارستان بستری شده است. عمو تماس گرفت و گفت دو تا از رگهای قلبش بسته شده و نیاز به عمل دارد. حال بابا با شنیدن این خبر خیلی خراب شد. با این اوضاع، سفر چهارم شهریور ما کنسل شد چون روز عمل مامانبزرگ ششم شهریور بود. همه دستبهدعا چشمانتظار بودیم، تا اینکه نتیجه نوار قلب جدید قبل از عمل، همه چیز را عوض کرد. معجزهای رخ داده بود و به لطف خدا مشکلی باقی نمانده بود. بابا که خیالش راحت شد، گفت: «من شفای مادرم را از امام رضا خواسته بودم، حالا هر طور شده باید برویم مشهد تا از آقا تشکر کنم.»
دوباره شوق سفر در دلم زنده شد. برای قبل از مهر هیچ بلیط هواپیمایی پیدا نمیشد و از طرفی مامان هم توی اتوبوس پادرد میگرفت؛ بنابراین به اصرار بابا قرار شد پانزدهم شهریور راهی مشهد شویم. بالاخره قسمت شد و رفتیم. بابا توی مشهد حال و هوای عجیبی داشت؛ وقتی دعا میکرد، تمام مدت از خدا طلب بخشش داشت، انگار به خودش الهام شده بود که رفتنی است…
صبح زودِ نوزدهم شهریور تصمیم به بازگشت گرفتیم؛ روزی شوم که خستگی سفر را برای همیشه بر تنمان گذاشت. خلاصه کنم… در راه بازگشت، لاستیک ماشین ترکید و واژگون شدیم. بعد از آن دیگر چیزی نفهمیدم؛ نمیدانستم خوابم یا بیدار. سر من ضربه شدیدی خورده بود. میلاد صندلی جلو کنار بابا نشسته بود و کمربند داشت، مامان هم عقب بود و شانس آورد که از شیشه به بیرون پرت نشد. بابا در دم فوت کرده بود و من و مامان هم بیهوش شده بودیم. مردم از ترس مسئولیت جلو نمیآمدند. میلاد که گیج و منگ به هوش آمده بود، با سختی زیاد خودش را از ماشین بیرون کشید و با کمک اورژانس ما را نجات داد.
توی آمبولانس به هوش آمدم. مامان کنارم در خوابی عمیق فرو رفته بود و داداشم بالای سرم اشک میریخت. گیج بودم و سراغ بابا را میگرفتم، خبر نداشتم که او را از دست دادهایم. میلاد مثل یک مرد باتجربه که کوه درد را در خودش بریزد، میگفت بابا خوب است و با یک آمبولانس دیگر میآید. دوباره از هوش رفتم تا اینکه چشم باز کردم و فهمیدم دو روز است که کاملاً بیهوش بودهام.
مامان روی تخت کنار من بود. با بیحالی گفتم: «مامان؟ من کجاام؟ بابا و داداش کجا رفتن؟» اما مامان با تعجب نگاهم کرد و گفت: «مامان؟! دختر جون من مامان توام؟!» شوکه شدم، فریاد زدم و بابا را صدا زدم. پرستار آمد، دستم را گرفت و مرا بیرون برد تا شرایط را توضیح دهد. حرفهایش مثل خنجر در قلبم فرورفت: بابا رفته بود و مامان هم بر اثر ضربه، تمام گذشته و حافظهاش را از دست داده بود.
حتی نتوانستم یک قطره اشک بریزم؛ به معنای واقعی کلمه خشکم زده بود. دوباره حالم بد شد و از هوش رفتم. وقتی چشم باز کردم، میلاد با لباس مشکی بالای سرم بود، موهایم را نوازش میکرد و میگریست. فهمیدم روزهای خوش زندگیام به پایان رسیده است. وقتی دیدم مامان دیگر روی تخت کنارم نیست، با ترس از میلاد پرسیدم مامان کجاست؟ میلاد فقط سکوت میکرد و اشک میریخت. با التماس از او خواستم حرف بزند. میلاد که تازه وارد هجدهسالگی شده بود و حالا به جای درس و مدرسه باید بار یک زندگی را به دوش میکشید و مرد خانه میشد، با صدایی گرفته گفت: «مامان هیچی یادش نمیآمد، پرخاشگر شده بود و بیمارستان را روی سرش گذاشته بود… مجبور شدند ببرندش… ببرندش آسایشگاه…»
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






