دانلود رمان شاه مهره

من برای زندگی‌ام سرنوشت را آن‌چنان که از هیچ‌چیزی از زندگی نمی‌دانستند، به من تحمیل کردند. قضاوتی که تمام آینده‌ام را در شعله‌ها افکند. اگر این من، من نیستم، پس تقصیر همه آن کسانی است که مرا تغییر دادند. آنها مرا تغییر دادند و من جهانشان را در آتش این تغییری که بی‌گناه در سرنوشت من جای گرفت، می‌سوزانم…

دانلود رمان شاه مهره

رایگان

دانلود رمان شاه مهره

رایگان

رمان های رایگان

درباره یه دختر شیطون از خانواده اشرافی است که این دختر باید تو خونه رفتار ...

درباره رابطه عاشقانه دختری به نام رویا و پسری به نام علی است که …

...

درباره سه تا دختر دانشجو است که تو شیراز دنبال خونه دانشجویی میگردن چون خوابگاه ...

درباره خواهر و برادر خوانده ای به نامهای جاوید و شکوفه است که همیشه با ...

درباره پسری به نام امیر که یه مرد واقعی و پهلوونه که بعد از سالها ...

درباره مردی که به یه زن تجاوز میکنه و میوفته زندان و اون زن هم ...

درباره دختری به نام تارا و پسری به نام اشکان است که در حال تدارک ...

درباره خانم مهندسی به نام شایسته مجد است که قرار است برای انجام یک پروژه ...

درباره دختری شیطون به نام پریناز است که عاشق دوست برادرش میشه ولی برادرش رو ...

درباره دختری که از پسری به نام امیر علی خوشش میاد و حالا در هیاهوی ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

هاتف‌خان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سال‌ها را به پژوهش‌های تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...

قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان وال‌استریت است؛ مردی که هیچ‌کس به سخنانش گوش ...

مردی خوش‌چهره و پر از عضله، که همراهی‌اش یک شوگر است و اصلاً علاقه‌ای به ...

اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ می‌شود که هرگز نمی‌تواند به آن‌ها برسد. پدرش او را ...

داستان از کشور آلمان آغاز می‌شود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبه‌رو شده ...

دانلود رمان شاه مهره

ادامه ...

**بخش ۳**

چشمانم را فشار دادم و بار دیگر گفتم: «نمی‌خواهی هزار بار دیگر بیای». من نمی‌دانم چه می‌گویی. مرد سرسخت، نگاهش را به من دوخت و گفت: «تو هنوز نمی‌دانی که ماشین تو چطور خراب شده؟» من سردم پرسیدم: «من چه می‌گویم؟ این ادعاها را خودم نوشته‌ام، اما ماشین من همان‌طور که می‌گوید، نیست». مرد ادامه داد: «آقا، من کسی نیستم که بلافاصله به دنبالت بروم. از اول شروع می‌کنیم. این کل دو نفر چه کاری برای تو انجام داده‌اند؟» من پاسخ دادم: «این دو نفر حتی یک‌دم هم به من نرسیده‌اند». مرد گفت: «ما وقت کافی برای شنیدن حرف‌های تو داریم». من با خستگی گفتم: «حرفی برای گفتن ندارم، مگر این‌که توضیح بدهم که چرا این‌جا هستم». دوباره همان سؤال صد بار پیشین را پرسیدم: «صندوق آن کل‌دست کجاست؟» نفس‌نفس‌زنان شدم و گفتم: «نمی‌دانم چرا من را بازجویی می‌کنید. نمی‌فهمم چرا باید این‌جا بمانم، چرا این‌بار این‌جور می‌شود». مرد گفت: «همه انکار می‌کنند». من اضافه کردم: «من هیچ‌چیز برای پنهان کردن ندارم». به سمت در رفت و گفت: «حالا واضح می‌شود». من با اضطراب گفتم: «زودتر بگوید». مرد خشمگین شد، در را محکم بست. برای لحظه‌ای احساس اطمینان داشتم که شاید به خاطر حضور حاجی است، نه به خاطر خودم. چون ماشین پسرش بود و اگر او کاری نادرست کرده باشد، حاجی قطعاً در پی‌اش خواهد آمد. چه شرمی پسرش این‌بار مرتکب شده! خدا می‌داند.

**بخش ۴**

خانمی که تمام مراحل بازجویی را برای من ترتیب داده بود، دوباره ظاهر شد و بدون گفتن حرفی من را همراه خود برد. دوباره از همان راهرو عبور کردیم تا به سلول‌های متصل برسیم. من را به سلولی که مخصوص من بود برد و در را باز کرد تا بگویم: «آیا می‌دانید چرا این‌جا هستم؟ آیا کاری از من سرزدیده‌اند؟» او با جدیتی خشک گفت: «نمی‌توانم حرفی بزنم». من طعنه‌وار گفتم: «خوب، ممنون از کمکتان». سپس وارد سلول شدم و روی تختی که پتوهایش روی آن پخش شده بود نشستیم. ذهنم مشغول این بود: «حاجی کی می‌خواهد دوباره اینجا بیاید؟»

🗡🗡🗡

**بخش ۲**

بی‌حوصله به حاجی نگاه کردم. او مشغول گفت‌وگو با سرهنگ بود و من در کنار آنجا، مشغول نوشتن یادداشت‌ها بودم. چرا حرف‌هایشان به پایان نمی‌رسد؟ سرهنگ یک برگه به سمت من آورد و گفت: «دخترم، اینجا امضا کن تا کارهایت تمام شود». من امضای خود را گذاشتم و او گفت: «ببخشید، این کار به خاطر سهل‌انگاری مامور ماست». پس از تحقیقات متوجه شدیم که همان حافظه‌ای که فکر می‌کردیم وجود دارد، در واقع نیست. سر تکان دادم و با خود گفتم: «بعد از این تحقیقات چه می‌شود؟ آیا حاج مصطفی سعادت‌تشرّفی ما را به اینجا آورد؟» پس از خداحافظی، وقتی به ماشین حاجی رسیدیم، هر سه سوار ماشین شدیم و او گفت: «به‌سرعت برگردید». من صاف نشستم و پرسیدم: «چرا؟» حاجی گفت: «بهتر است مدتی پیش بروید، عمه‌ات».

**بخش ۵**

«یک مدت؟» من پرسیدم. حاجی گفت: «من کمی صبر دارم، ولی تو را ندارم». من پرسیدم: «چه مشکلی؟ این‌که پسرت با این همه سینه‌به‌دردی به اسم من اسم‌دار شد؟» او خشمگین شد و فریاد زد: «ساکت باش دختر!». من خم شدم و گفتم: «ببخشید حاجی، اما بار دیگر چون پسرت من را در خطر انداختی، نمی‌خواهم از مادرم و خواهرم جدا شوم». صدرا به من نگاه کرد و گفت: «با پدرت درست صحبت کن». من جواب دادم: «حرف نمی‌زنم». هشت سال گذشت و هنوز نمی‌دانم چه اشتباهی کردم تا تا حالا این‌جا بیایم. وقتی دخترک دیگری سرم را زد، گفت: «ماشین تو سی‌پل گرفت، نمی‌دانم چرا این‌قدر خراب شد». اگر حاجی نبود، شاید این‌جا نمی‌بودیم. حاجی گفت: «ساکت باش، همان‌طور که گفتم». من پاسخ دادم: «عمه‌ات». حاجی گفت: «این خانه‌تان است، از اول از من خوشتان نیامده، اما این‌ها خواهر و مادر من هستند». حاجی افزود: «پروانه راضی است». من پرسیدم: «حاجی، می‌خواهی من از این خانه بیرون بروم؟» او گفت: «نه، بهتر است». من با صدای بلند به کفش‌هایم فشار دادم و وقتی نگاهم به لبخند صدرا افتاد، گفتم: «خوب، امشب از خانه‌ات می‌روم. فقط یک کار دیگر دارم که شاید تو به من ندهی…».

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.