خیال کردی همهچیز یک بازی و نمایشنامهست؟
نه عزیزم… تمام اینها عین واقعیت است، یک حقیقت تمامعیار.
همین حالا بهت ثابت میکنم حق با کیست!
بهزودی معلوم میشود کدامیک برتریم.
واقعاً این یک رقابت ساده است یا یک نبرد بیرحمانه؟
پای غرور در میان است یا خوشرقصی و چاپلوسی؟
دانلود رمان خانم مدیر عامل
- بدون دیدگاه
- 145 بازدید
دانلود رمان خانم مدیر عامل
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان خانم مدیر عامل
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختری تنها و بیگناه که در دادگاه قضاوت های دیگران گناهکار است تا اینکه ...
درباره دختری به نام مینو هست که به طور اتفاقی با یه خالکوبی روبرو میشه ...
داستان از آنجا آغاز میشود مردی که تاکسی دارد دختری را سوار میکند و …
...در رمان «طرار» قصهای از دختر جوانی به نام تخس بازگو میشود؛ دختری جسور، بیباک ...
درباره پسری به نام هامان که به دور از چشم همه با سوما دختر حاج ...
— کامران زود باش دیگه! — باشه بابا، یه لحظه صبر کن. — معلوم هست ...
قلمروی رز، قلمرویی تاریک و مخوف؛ جایی که من در آن اسیر شدم. مردی بیاحساس ...
خیال کردی همهچیز یک بازی و نمایشنامهست؟ نه عزیزم… تمام اینها عین واقعیت است، یک ...
در تمام مدتی که «ایزیدور» خودش را با کار روی سهام و محاسبات غرق کرده ...
درباره دختری که روزگار به اون بد کرده و از همه خسته شده و دل ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
ماهپری دختری ساده است که از همان دوران کودکی با دشواریهای زندگی میجنگد. فقر، فقدان ...
داستان دربارهی دختری به نام مهراز است که بار مسئولیت و تامین هزینههای زندگی را ...
مهتاب گرچه حرفهاش روزنامهنگاری است، اما عواطف سرشار و حس قوی انساندوستیاش همواره او را ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان خانم مدیر عامل
3
—
«هنوز که مزه میزنی، آقای مهدوی!»
«اینجا میتکونه!» چشمان نواب بهچهار عدد شد و گفت:
«میتکونه؟… چه چیزیه که میتکونه؟»
—
«سوغات عمه، خوشگل شو!»
مزدک: «هوی… درست بگو!»
«من چه کار میکنم؟ خودت بگو!»
مزدک: «من یه چیز گفتم، تو چرا باور کردی؟»
نواب: «خب، هرچی که هست، زود عجله کنید. رئیس منتظرهمون هست.»
«میخواد بدونه من موفقتر بودم یا نسیم؟»
نواب اخم کرد و گفت:
—
«خانم ندامت!»
«حق با شماست، اسمش باید شایستهاش باشد.»
مزدک: «آره، آره… دقیقاً همینطور میگویند.»
نواب گفت و رفت.
—
مزدک: «چرا اینقدر سر بهسرش میزنی؟! تو کیرو میخوای بگیری؟»
«بابا، این نسیم منو دیوانهکرده. نمیدونی چقدر این آدمها مسخره بازی میکنن؟ همیشه خودشو خوب جلو میبره! اگر جلوی رئیس میذاشتم، حتماً میدیدی!»
مزدک: «نترس، من خودم میگیرمش.»
—
«چی؟»
مزدک: «نه! باید بگی کی؟»
«خب، کی؟»
مزدک: «نسیمو دیگه.»
«میگیریش؟ یعنی چی؟»
مزدک: «بابا، احسان قاط میزنی، یعنی باهاش مزدوج میشم.»
من خندهای بزرگ زدم؛ چند نفر از کنارم نگاه میکردن. مزدک فوراً گفت:
«چه خبر؟ آرام باش بابا.»
—
«فکر کن اون بیاد توی دلقک تبدیل بشه!»
—
مزدک: «چیه؟ من نه ظاهرِ خوشتیپی دارم که میخوان، نه مایهداری که میطلبن. زبان چرب و چاپلوسیه ندارم. دیگه چی میخوای؟»
«هیچچیز، ولی مطمئناً بچههاتون خراب و شلوغ میشن.»
مزدک: «چرا؟»
—
«چون تو زیاد شوخی میکنی! اون هم خیلی عبوسه.»
مزدک: «آره، اینهم هست. من با هیچکس جور در نمیآیم.»
«کار تمام شد؟»
مزدک دستهایش را تکان داد، کتاش را منظم کرد، چمدان را برداشت و گفت:
—
«آره، بریم.»
خواستم بیام تا نسیم را ببینم. او با نگاهی به سمت من مینگریست.
«مِزی؟… پیسپیس… مِزی؟»
مزدک در حال گفتگو با یک خانم بود. من به پهلویش زدم و گفتم:
«ای بابا، احسان جان! دارم با ایشون اختلاط میکنم.»
سپس برگشتم به سمت خانم و گفتم:
«بله، بله… میفرمودید. بله، قبول دارم. تورم شده. ولی خودتونو ناراحت نکنید… به نظرم…»
دوباره به پهلویش زدم و به خانمی که تقریباً دو برابر سن ما بود گفتم:
—
«ببخشید.»
سپس در گوش مزدک گفتم:
«چی؟ اینجا هم نمیذاری؟»
مزدک: «بابا، اونجا همه جلسه کاری داشتن و من نمیخواستم مزاحم شوم. بگذار اینجا بزنیم.»
—
«بزن… ولی نه با مادرت بزرگ!»
مزدک: «حالا چه میخوای؟»
—
«نسیمو بگیر.»
مزدک: «چه بادی خوش میاد. آره، نسیم خوبیه.»
—
«احمق! میگم نسیمِ شرکت.»
مزدک: «هنوز نرسیدیم.»
—
«مزدک؟»
مزدک: «آهان… فهمیدم. کجاست؟»
«اونجا.»
با دستم اشاره کردم؛ مزدک خندید و گفت:
—
«داره ثانیهها رو میشماره تا برسیم شرکت و ما رو بزنند. عددی نیست، داداش.»
بعد از چک کردن چمدون، پاسپورت و همه چیز، از گیت بیرون آمدیم و به سالن رفتیم. وقتی از پلهها پایین میآمدیم، مزدک گفت:
«احسان، خیلی ناداری!»
«به چه خاطر؟»
مزدک: «بابا، میخواستم مخزنی بزنم، تو اجازه ندی.»
«چرت و پرت نگو… تو که میخواستی دو دقیقه پیش مخ نوابو بزنیش!»
مزدک: «نواب خر کیه بابا؟!… عشق است سالومه!»
من خندیدم و گفتم:
«سالومه کیه؟»
مزدک: «همون زن مسن بود، اسمش سالو!مه بود.»
من چنان قهقههام سر داد که پشت سرم گفت:
«آقا، بعد از چند سال از خارج برگشتید؟»
به او نگاه کردم؛ همسن و سال من بود، قد بلند و ریشی پروفسوری داشت.
«چطور؟»
چشماندازش را جابهجا کرد و گفت:
—
«آخه، خیلی خوشحالین.»
مزدک چند تا سوت زد و ادامه داد:
—
«فضولو بردن زیر زمین… پلهای نبود، زمین خورد!»
به پهلویش زدم و اخم کردم.
—
«چی میگی؟ زشت و دیوونه!»
مزدک عقب رفت و گفت:
«بد گفتم، آقا؟»
طرف سر تکون داد و گفت.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






