دانلود رمان درد عاشقی

طناز برای این‌که دل مادر و پدرش را نَشکند و همچنین از آن کسی که اطرافیانش می‌گویند با او ازدواج نکند، می‌گوید که دلش به دوست برادرش، پدرام، بسته است. او و پدرام به همراه برادر بزرگ‌ترشان، طاها، برنامه‌ای می‌ریزند تا والدینشان از این ماجرا بی‌خبر بمانند، اما …

دانلود رمان درد عاشقی

رایگان

دانلود رمان درد عاشقی

رایگان

رمان های رایگان

«مهسیما، قربانی لغزش‌های جوانی، در گردابِ پرونده‌های جناییِ واقعی گرفتار می‌آید. این رمان، کشمکشی میانِ ...

درباره دختری دستفروش به نام نیاز است که به سختی امورات زندگیش را میگذراند . ...

روایات از اینجا آغاز می‌شود: روح یک دختر شاداب و سرسخت و یک پسر که ...

درباره رابطه عاشقانه باران و پیمان که وقتی میفهمن واقعا عاشق همدیگه هستن با هم ...

درباره دختری به نام پریا است که فریب اربابش یاسین را میخورد و با او ...

عشقِ ما، میراث‌دارِ زهرآگینِ پیمانی در گذشته است؛ گویی تقاصِ شعله‌های پیشینیان، سایه‌ای شوم بر ...

درباره قهرمان اصلی داستان که برای گرفتن انتقام از خواهرش وارد رابطه‌ای می‌شود که به ...

درباره دختری که کل عمرش خودش رو شبیه به پسر ها کرده تا اینکه یه ...

درباره تیام، دانش‌آموز سال سوم دبیرستان که دختری با ظاهر معمولی اما باطنی پرشور و ...

داستان درباره‌ی آواست؛ دختری که درست در شب خواستگاری، با خیانتِ تلخِ کسی که دوستش ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

طناز برای این‌که دل مادر و پدرش را نَشکند و همچنین از آن کسی که ...

ماه‌پری دختری ساده است که از همان دوران کودکی با دشواری‌های زندگی می‌جنگد. فقر، فقدان ...

داستان درباره‌ی دختری به نام مهراز است که بار مسئولیت و تامین هزینه‌های زندگی را ...

پس از اینکه از تاکسی پیاده شد، نسیم سرد دی ماه به صورتش تند تند ...

مهتاب گرچه حرفه‌اش روزنامه‌نگاری است، اما عواطف سرشار و حس قوی انسان‌دوستی‌اش همواره او را ...

دانلود رمان درد عاشقی

ادامه ...

– طناز، انقدر حرف ماشین رو نزن، هنوز خیلی بچه‌ای!
با عصبانیت از جا بلند شدم و گفتم:
– من بچه‌ام؟!
در همین لحظه صدای طاها بلند شد:
– پس عمه‌ی من بچه‌ست؟ معلومه که هنوز جوجه‌ای!
چرخیدم سمتش و گفتم:
– اولاً سلام! ثانیاً تو دعوای خانوادگی و پدر‌دختری دخالت نکن!
– سلام به طنی خودم! آخه واقعاً هنوز بچه‌ای دیگه‌، جوجو!
خونم به جوش آمد. حس کردم اگر یک دقیقه دیگر آنجا بمانم، از عصبانیت دود از سرم بلند می‌شود. برای همین راه افتادم سمت آشپزخانه پیش مامان.

بعد از خوردن ناهار به مامان در جمع‌وجور کردن وسایل کمک کردم و سریع رفتم تو اتاق، چون واقعاً هیچ رمقی در بدنم نمانده بود.

عمیقاً خوابیده بودم که صدای روی اعصاب ملیکا بلند شد؛ داشت با جیغ و داد اسمم را صدا می‌زد. انصافاً صدای رسا و بلندی داشت! من را که حتی صدای انفجار هم نمی‌توانست از خواب بیدار کند، فقط ملیکا از پس بیدار کردنم برمی آمد. با خشم روی تخت نشستم و نگاهش کردم. روی صندلی میز آرایشم کز کرده بود. تا چشمش به من افتاد، لبخندی زد که تمام دندان‌هایش ردیف شد و گفت:
– سلام طن‌طنی جونم! زود باش پاشو که خیلی دیرمون شد.
گیج و منگ گفتم:
– مگه قرار بود کجا بریم؟
– وای خدا! باز یادت رفت؟ توی این هفته صد بار بهت یادآوری کردم!
– خب بنال بگو تا یادم بیاد.
با این حرف دوباره روی تخت دراز کشیدم و پشتم را به او کردم. دو ثانیه نگذشته بود که احساس کردم ستون فقراتم خرد شد! چرخیدم سمتش و جیغ بنفشی سرش کشیدم و با عصبانیت گفتم:
– چه خبرته دیوونه؟
و با تمام توانم پرتش کردم عقب.
– طناز پاشو دیگه! امروز چندشنبه‌ست؟
– وای ملیکا، خب معلومه، سه‌شنبه!
– خب و زهرمار! سه‌شنبه‌ها قرار بود کجا بریم؟
کمی فکر کردم تا بالاخره یادم آمد. کلاً فراموش کرده بودم قرار بود بریم بام تهران. با حق‌به‌جانبی گفتم:
– خب که چی؟
چپ‌چپ نگاهم کرد و گفت:
– تا سه می‌شمارم، حاضری پائین!
و بعد هم خودش راهش را کشید و رفت. من هم بلند شدم و رفتم دست‌شویی.

صورتم را شستم، برگشتم داخل اتاق و رفتم سراغ کمد. یک مانتوی کرم‌رنگ را با شلوار جین قهوه‌ای و شال ست کرم-قهوه‌ای جلوی دست گذاشتم روی تخت و شروع کردم به پوشیدن. شلوار جینم لوله‌تفنگی بود و مانتو تا روی ران می‌رسید، کمرخودش را داشت و یقه پهنش با نوار قهوه‌ای تزیین شده بود. شال را روی سرم انداختم و اصلاً حوصله آرایش نداشتم. کیف اسپرت و کتونی‌های قهوه‌ای‌ام را که سه تا خط زرد مورب کنارش داشت برداشتم و زدم بیرون.

ملیکا مثل همیشه داشت با طاها کل‌کل می‌کرد. تا من را دید، آمد سمت‌ام، دستم را کشید و در همان حال از طاها خداحافظی کردیم و رفتیم دم در.
تا رسیدن آژانس کمی معطل شدیم. تو این فرصت نگاهی به ملیکا انداختم. مثل همیشه بوی عطرش مدهوش‌کننده بود. مانتوی کوتاه سرمه‌ای با جین مشکی، کتونی و کیف مشکی و یک شال آبی آسمانی پوشیده بود. داشتم سر تا پایش را برانداز می‌کردم که صدای بوق ماشین خلوتمان را به هم زد.

در طول راه ملیکا مدام حرف می‌زد و من هم که اصلاً حوصله نداشتم، فقط الکی سرم را به نشانه تایید تکان می‌دادم. تمام مدت به این فکر می‌کردم که اگر نیامده بودم الآن راحت خوابیده بودم و توی دلم به خودم و ملیکا لعنت می‌فرستادم.

یک‌دفعه دستم کشیده شد و پرت شدم سمت ملیکا؛ تازه فهمیدم رسیده‌ایم و پیاده شده‌ایم. خیالی شده بودم!
خیلی وقت بود اینجا نیامده بودیم. هر دومان عاشق بام تهران بودیم؛ جایی که همیشه ما را به فکر فرو می‌برد، به زندگی‌مان، به آرزوهایی که داشتیم؛ چه آن‌هایی که رسیده بودیم و چه آن‌هایی که نرسیده بودیم.

رفتم تو فکر. دلم می‌خواست این بار به مامان و بابا، خودم و طاها فکر کنم. به داشته‌هایم و به خانواده‌ام.
اسم مامانم شهرزاد بود، دختر بزرگ حاج‌کرباسی. دو تا خاله دیگر هم داشتم به اسم شیوا و شیما. اما مامانم که عاشقش بودم، یک مامان نمونه، ریزه‌میزه و کمی پر، با چشم و ابروی مشکی بود. موهای فندقی‌اش تا روی شانه‌اش می‌رسید، بینی کوچکی داشت و لب‌های قلوه‌ای؛ در کل خیلی دوست‌داشتنی و مهربان بود.
بابام چهارشانه بود با موهایی که همیشه یک‌طرفه شانه می‌کرد، بینی متناسب و لب‌های کوچک.
و اما برادرم طاها، یکی از جذاب‌ترین پسرهایی است که تا به حال دیده‌ام؛ شاید چون برادرم است این‌طور فکر می‌کنم! هیکلی مثل بابا دارد؛ قدبلند و چهارشانه، با پوست سفید مهتابی، چشم و ابروی مشکی، موهای تاریک و لب‌های صورتی که وقتی گرمش می‌شود قرمز می‌شوند. بیست‌وسه‌چهار سالش است، عمران خوانده و شرکت مهندسی دارد.

و اما خاله شیوا، خاله وسطی‌ام، مامان ملیکا و کیمیاست. ملیکا دو سال از من بزرگ‌تر است و دندان‌پزشکی می‌خواند. کیمیا هم تازه اول دبیرستان بود.
به ملیکا نگاه کردم، او هم غرق در رویا و فکر بود. از نظر چهره، پوست سفیدی داشت با موهایی به رنگ شب و چشم‌های درشت و مشکی. بینی‌اش متناسب با صورتش بود و لب‌های قلوه‌ای صورتی داشت. قدش بلند بود و هم‌قد خودم، هیکل خوبی داشت ولی کمی لاغر بود که به خاله‌ام رفته بود. خاله‌ام کپی برابر اصل ملیکاست؛ یعنی ملیکا نمونه بارز یک دختر تمام‌عیار شرقی است. اما کیمیا این‌طور نبود؛ لاغر و قدبلند، قدش تقربیا هم‌سطح من و ملیکا بود با اینکه تازه اول دبیرستان است! موهای قهوه‌ای داشت با بینی باریک و کشیده و لب‌های جمع‌وجور.

شوهرخاله‌ام موهای جوگندمی داشت با صورتی که به خاطر شکست مالی و ورشکستگی پیر و شکسته به نظر می‌رسید. بینی عقابی داشت با لب‌هایی که پشت سیبیل کلفتی پنهان شده بود و من هنوز ندیده بودم چه شکلی است! قدش خیلی بلند نبود ولی لاغر و مهربان بود؛ به او می‌گفتم عمو فریبرز.

و اما خاله آخر، خاله شیما، با موهای بلند و بلوند، چشم‌های درشت عسلی و بینی عروسکی که دو بار عمل کرده بود تا بشود همان چیزی که می‌خواست! لب‌هایش صورتی و کوچک بود و هیکل توپُری داشت که کمی چاق به نظر می‌رسید. قدش هم بد نبود. دو تا بچه داشت، یک دختر و یک پسر: متین و نازنین. متین بور بود و به خاله‌ام رفته بود؛ سفید با موهای خرمایی، بینی قلمی و لب‌های قلوه‌ای. دوم دبیرستان رشته ریاضی بود. نازنین بور نبود، پوست سبزه و چشم و ابروی مشکی داشت، بینی‌اش سه بار شکسته بود و لب‌های قلوه‌ای داشت؛ می‌رفت کلاس دوم راهنمایی.

عمو محمد (شوهرخاله شیما) موهای مشکی داشت که رگه‌های سفید تویش دیده می‌شد. چشم و ابرو مشکی، بینی معمولی، لب‌های قلوه‌ای و پوست سبزه. کمی چاق بود اما قد بلندش چاقی‌اش را می‌پوشاند.

و اما نفر آخر، خودم! تک‌دختر جهانگیرخان احتشام. اولین چیزی که در صورتم جلب توجه می‌کند، چشم‌های درشتم به رنگ قهوه‌ای سوخته است. بینی‌ام خیلی خوش‌فرم است و همه فکر می‌کنند عملی است اما خدادادی است. لب‌هایم نه بزرگ است نه کوچک، معمولی اما خوش‌رنگ؛ وقتی برق‌لب می‌زنم از صد تا رژلب بهتر می‌شود. موهایم بلند است، تا گودی کمرم می‌رسد، فر درشت دارد و رنگش خرمایی دقیقاً برعکس طاها. پوستم هم خیلی سفید است؛ نمی‌دانم به کی رفته‌ام اما خیلی سفیدم. از نظر هیکل هم به لطف کلاس شنا که از نه سالگی تا الان ادامه داده‌ام، خوش‌هیکلم و عضلاتم سفت است. قدم ۱۶۸ است، نه خیلی بلندم نه کوتاه. اخلاقم هم در برابر جنس مخالف خیلی خیلی مغرور است ولی کنار دوستانم همان طناز شاد و شیطانم.

با صدای ملیکا از فکر و خیال بیرون آمدم:
– طنی، دیگه بریم؟ یک ساعته اینجاییم.
– آره بریم، منم کلی کار دارم.
هر دو بلند شدیم و راه افتادیم سمت خانه.

در راه برگشت، ملیکا ساکت نشسته بود. حدس زدم دارد به چه چیزی فکر می‌کند؛ به حماقتی که انجام داده بود، به عشقی که زودگذر بود و اینکه چقدر زود گول حرف‌های بی‌سر و ته شاهین را خورده بود. اما ملیکا تقصیری نداشت؛ اگر من هم بودم گول حرف‌ها و زیبایی شاهین را می‌خوردم. هیچ وقت یادم نمی‌رود روزی را که با شوق و ذوق آمد پیش من و گفت:
– وای طن‌طنی، دارم سکته می‌کنم!
– چی شده ملیکا؟ ترسیدی؟
– نه دیوونه! بگو چی شده… وای خدا عاشقتم!
– داری منو دیوونه می‌کنی، می‌گی یا نه؟
– وای طنی، امروز رفتم دانشگاه، خب؟
– خـب! بمیری زودتر بگو!
– یه پسر توی دانشگاه هست که همه دخترا براش می‌میرن، خب؟
– سر تخته بشورنت! خـب؟
– بگو چی شد؟
– مرگ! اگه می‌خواستم خودم بگم که انقدر نازتو نمی‌کشیدم، بنال ببینم!

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

طناز برای این‌که دل مادر و پدرش را نَشکند و همچنین از آن کسی که ...

ماه‌پری دختری ساده است که از همان دوران کودکی با دشواری‌های زندگی می‌جنگد. فقر، فقدان ...

داستان درباره‌ی دختری به نام مهراز است که بار مسئولیت و تامین هزینه‌های زندگی را ...

پس از اینکه از تاکسی پیاده شد، نسیم سرد دی ماه به صورتش تند تند ...

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.