داستان دربارهی آواست؛ دختری که درست در شب خواستگاری، با خیانتِ تلخِ کسی که دوستش داشت مواجه میشود. در همان اوج ناامیدی، مردی مرموز و ناشناس به یاریاش میشتابد. با گذشت زمان، این غریبه حضوری پررنگتر در زندگی دختر قصه پیدا میکند، غافل از اینکه…
دانلود رمان دختر یک خلافکار
- بدون دیدگاه
- 9 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : آیناز سلطانی
- دسته : ایرانی , رایگان , عاشقانه
- کشور : ایران
- صفحات : 445
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان دختر یک خلافکار
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان دختر یک خلافکار
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
داستانی واقعی از دختری عاشق که در سال ۱۳۶۰ در روستایی از توابع بروجن اتفاق ...
درباره ی دختری شاد و خوشحال که برحسب اتفاق موقع برگشت از کنکور با پسری ...
من برای زندگیام سرنوشت را آنچنان که از هیچچیزی از زندگی نمیدانستند، به من تحمیل ...
درباره دختری که پدری تعصبی داره و تو یک روستا زندگی میکنه و یه روز ...
درباره مردی ۷۰ ساله به نام زرنگار است که ۴ فرزند دارد که دختر دومش ...
ورود قاصدکِ دلربا به محله، تقابلِ شدیدی را با همسایهی مذهبی و خشکمذهبش، حسان، رقم ...
دختری به نام ابریشم، که پسرسرهنگی به نام راد را به دنیا آورده بود، توسط ...
درباره دختری به نام ترنم که یک روز خیلی اتفاقی با یک مجری آشنا میشه ...
درباره دختری که روزگار به اون بد کرده و از همه خسته شده و دل ...
درباره یه پسر جذاب به نام تارخ از یه خاندان بزرگ و یه دختر سرتق ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
داستان دربارهی آواست؛ دختری که درست در شب خواستگاری، با خیانتِ تلخِ کسی که دوستش ...
این داستان درباره دختری به نام شکوفاست که تنها یک هفته پس از تولد، جلوی ...
جاوید اصلانی، فرزند والدینی که از ردههای بالای یک گروه تروریستی هستند، به دنبال انتقام ...
کاسه صبر «هدیه» پس از سالها انتظارِ پنهانی برای «نریمان» لبریز میشود. او در پی ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان دختر یک خلافکار
من آوا رضوان هستم، بیست و سه سالهام و در رشته حقوق تحصیل میکنم. آخرین فرزند خانوادهام و خواهر پروانه رضوان. پدرم صاحب یک شرکت دارویی است که به کشورهای دیگر هم صادرات میدهد و مادرم زنی مهربان است که خانه را با تمام توان و زحمت خود بزرگ کرده است. برادر بزرگترمان پنج سال از من سن بالاتر است و مهندسی برق میخواند. خواهرم دو سال از من بزرگتر است؛ او نقاشی ماهری دارد و من هم در مسیر تحصیل و آیندهام قدم میگذارم.
بعد از اینکه بهتازگی صورتام را شستشوی آب سرد کردم، از اتاق بیرون آمدم. صبح که خورشید میتابید، سالم (پسرخالهام) با من بازی میکرد؛ ناگهان دستمالی که در دست داشت به سمت من پرتاب شد. با تعجب پرسیدم: «چرا اینقدر قاطی میکنی؟» او به من گفت که از صبح زود مامانش همه کارهای خانه را به او سپرده و باید همه چیز را تمیز کند.
در همان لحظه، رزای عزیزم که قرار ملاقاتمان را داشته، پیامی برایم فرستاد و گفت که حتماً منتظر من است. او با حرفهایش حال من را خراب کرد؛ گفت: «چرا اینقدر بیدلیل از من دلسرد میشوی؟»
چشمانم را بستم و آرام گفتن: «نوا، نمیتوانم باور کنم که فردا قراره برای هممان زندگی بسازیم؛ فردا قرار است دو سالهام با تو ازدواج کنم.» خودم را جمع و جور کردم تا برای دیدار با آقای عزیزمان آماده شوم. شیشهها و میزها را پاک کردم، جارو کشیدم و آشپزخانه را هم تمیز کردم. سپس او به من بوسهای از گونهام زد و به سمت اتاقش رفت.
من هم تصمیم گرفتم برای نوا سوپ بپزم و آن را به خانه ببرم. مادر صدا زد: «دعوت میکنم!» دستم را روی درِ ورودی گذاشتم و گفت: «حالا چه کار کنم؟ من هم کار دارم.» تلفن زدم و خانمها گفتند: «تمیز کنید، اینجا کیست؟» من هم جواب دادم: «آقا، دهنت را ببند، اینجا حسابی بگذارید که مادرم نفس نمیگیرد.»
دستهایم را بالا بردم و گفتم: «ببخشید، بابا، شاید عشقتان را به من نشان ندهد.» صدایشان از اتاق شنیده شد و خندیدیم. من به خدا قول دادم که به بابا بگویم نوا دوستپسرم نیست؛ ما فقط دو سالهمان که عاشق هم هستیم.
وقتی به آشپزخانه برگشتم، فکر نمیکردم که نوا را با هیچکس دیگری عوض کنم؛ او با همه پسرها فرق دارد. کیک را آماده کردم و در فر گذاشتم. نوا عاشق کیکهایم بود؛ وقتی کیک آماده شد، به اتاق رفتم تا آماده شوم.
روی صندلی نشستم، خوشحال بودم؛ فردا قرار بود همسر مهربانی برایم باشد. من در دانشگاه با نوا آشنا شده بودم. هوا سرد و برفی بود. در جلوی در دانشگاه، وقتی از ماشین پیاده شدم، صدای شکست برف زیر پاهایم به گوش میرسید. قدمهایم را سریع میکردم تا زودتر به کلاس برسم، اما ناگهان پایم لغزید و به زمین افتادم. فکر میکردم زمان تمام میشود، اما نوا من را از هوا گرفت.
چشمهایم را گشودم؛ پسر جوانی با چهرهای زیبا و چشمانی چهار برابر بزرگتر از من، من را در آغوش گرفت. بدنم از ترس میلرزید. او به آرامی پرسید: «حالت خوبه؟» نفس گرم او به صورتم رسید و بوی عطرش من را مست کرد. با تمام قدرت بوسهاش را حس کردم و پس از چند دقیقه با صدای لرزان گفت: «متشکرم.»
در همان لحظه، چند دانشجو دیگر هم در اطراف ما بودند؛ نگاههایشان به مرد جذاب جذب شده بود. نوا لبخندی دلنشین زد و گفت: «من هم نوا هستم.» من هم با لبخندی پاسخ دادم: «من خوشحالم، آوا رضوان.»
دستهایم را در آغوش او گرفتم و بدون گفتن کلامی، به چشمان هم خیره شدیم. دندانهایم از سرما به هم میلغزید. نوا وقتی دید که من سرما خوردهام، پالتوی بلندش را از تنش درآورد و روی شانههایم انداخت. گفت: «سرما نخورید.» من هم گفتم: «خوب باشید، من هم خوبم.»
استاد گفت که اگر دیر کنیم، کلاس را از دست میدهیم. من بدون خداحافظی از کلاس خارج شدم. وقتی به بیرون آمدم، صدای زنگ در شنیدم. یکی گفت: «من کاری دارم، برو به سلامت؛ فقط زود برگرد تا مادر عصبانی نشود.» من هم گفتم: «باشه، حواستون باشد.»
به سمت درب رفتیم، موهای بلندم را با کش بستم و از اتاق بیرون آمدم. کیک را از فر بیرون آوردیم و دوباره به اتاق برگشتیم تا آماده شویم. وقتی کیک را از فر بیرون کشیدیم، باران میبارید و حس عجیبی در دل من ایجاد شد؛ نگرانی، دلشوره و بیحوصلگی.
در برابر آپارتمان نوا ایستادم؛ استرس تمام وجودم را فرا گرفته بود. نوا که از خانوادهاش در جنوب زندگی میکند، میخواهد شب را با ما بگذراند؛ من درهای خانه را باز کردم.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






