ویژه

دانلود رمان دلارای
عاشقانه

دانلود رمان دلارای

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، پسر حاج ملک شاهان که در امریکا درس میخونده و

ادامه »
دانلود رمان میشه بخورمت
عاشقانه

دانلود رمان میشه بخورمت

درباره دختری که بارِ سنگینی از خاطراتِ آسیب‌زای کودکی، سال‌هاست که در پیِ التیامِ زخم‌های درونی‌اش در مسیرهای اشتباه قدم برمی‌دارد. زندگیِ او تا پیش

ادامه »
دانلود رمان عاشقت میکنم
ایرانی

دانلود رمان عاشقت میکنم

داستان درباره دختری است که در محیطی پر تنش و خارج از عرف (کالیفرنیا) کار می‌کند. او با ورود ناگهانی به اتاق «آقای کورای» (کارفرما

ادامه »
دانلود رمان عروسک شیطان
عاشقانه

دانلود رمان عروسک شیطان

شایلین؛ دختری از طبقه‌ی کارگر که تمام دنیای ساده‌اش در هیاهوی یک آرایشگاه زنانه خلاصه شده است. او با سیلی صورتش را سرخ نگه می‌دارد

ادامه »
دانلود رمان دستامو به تخت بست
عاشقانه

دانلود رمان دستامو به تخت بست

یک سوءتفاهم و یک تصمیم عجولانه، دختر و پسری را در مسیری قرار می‌دهد که هیچ‌کدام انتظارش را نداشتند. ماجرا از یک کل‌کل ساده آغاز

ادامه »
دانلود رمان عشق یا لذت
عاشقانه

دانلود رمان عشق یا لذت

یک حضورِ ناخواسته در یک پارتیِ مختلط کافی بود تا دنیایِ مهتاب برای همیشه زیر و رو شود. رویارویی با «سامان»، نمادِ قدرتِ بی‌رحمانه و

ادامه »
دانلود رمان خانم جذاب
عاشقانه

دانلود رمان خانم جذاب

درباره دختری بی شیله پیله و آرومی به نام همتا که با مردی روانی و دارای مشکلات جنسی به نام حسام ازدواج میکنه و دقیقا

ادامه »
دانلود رمان دانشجوی تنگ من
عاشقانه

دانلود رمان دانشجوی تنگ من

درباره رابطه عاشقانه یک استاد و دانشجو به نام آبتین و تبسم است که تبسم برای گرفتن نمره از استادش آبتین با او وارد رابطه

ادامه »

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

_ از دیشب لذت بردی؟ اس ام اس را با خجالت برای آلپ ارسلان فرستاد و روی تخت به شکم دراز کشید هنوز هم کمی درد داشت آلپ ارسلان درست شبیه به تصوراتش بود! جدی ،بمبی از هیجان همراه با خشونت اس ام اسش که رسید دلارای ماتش برد : bad nabud _ Farda shab montazeretam (بدنبود ،فردامنتظرتم) بد نبود؟! با تمام بی تجربگی سعی کرده بود سنگ تمام بگذارد اما این مرد انگار تجربه های زیادیداشت… تجربه با زن هایی که مثل دلارای ۱۷ساله ناوارد نبودند برای ثانیه ای ترسید شیفته ی آن مرد شده بود از نظر دلارای ،اخم ،جدیت و خشونت رفتاری از ارسلان جذاب ترین مردی که تا به حال دیده بود را میساخت با شک تایپ کرد : _ نمی تونم پشت سرهم بیام حاج بابام شک میکنه ثانیه ای مکث کرد و پیام دیگری فرستاد : _ درد دارم کوتاه جواب فرستاد : ( )بیا! خوب میشیbiya! Khub mishi _ دلارای بی ارتباط نوشت : _ آیدی اینستاگرامت رو میدی؟ خوب میدانست خودش تنها تجربه ی الپ ارسلان نبود! پسر حاج ملک شاهان که تا دوماه پیش در آمریکا درس میخواند و صاحب کالب بزرگ بلکاستار بود ،مطمئنا قبل از هرکسی خودش رقاص های کالبش را امتحان میکرد! ( )!?چرا؟ chera _دلارای با سادگی تایپ کرد : _ مگه االن نامزد نیستیم؟ boy friend _ _ یعنی چی بوی فرند؟! !) (دوستتم _ کاش حاال که همه چیزش را گرفته بود حداقل قول ماندن میداد دلارای پوف کشید و شماره اش را گرفت می دانست موبایل نزدیکش است اما آلپ ارسلان اجازه داد حسابی منتظر بماند و بعد صدای بمش در گوش دلارای پیچید :_ بگو آرام زمزمه کرد : _ آلپ ارسلان؟ جوابش را نداد دلارای همانطور که دستش را زیر شکمش میگذاشت تا درد کمتر شود با ابروهای درهم پرسید : _ من …من االن زنت محسوب میشم! خندید! دلارای باورش نمی شد اما الپ ارسلان به حرفش خندید! اورا مسخره کرده بود! : _ زنم؟! _آره ما دیشب …یعنی ما …من باهات … کالفه جمله ی دلارای را برید : _ ما باهم ارتباط داشتیم! تو خواستی منمخواستم! دوستمی .بدشانسی اوردی بار اولت بود .حاال مشکل چیه؟ زنت محسوب میشم چه صیغه ایه؟! دلارای بغض کرده با گوشه ی لباسش بازی کرد : _هیچی _ منو ببین دلربا بغض دلارای منفجر شد : _ اسمم دلارایه! _ حاال هرچی _ دیشب همش میگفتی دلربا ،یک بارم گفتی دلناز ، وقتیم صبح بیدارم کردی گفتی پاشو لباستو بپوش باید بری دالرام! ارسلان عصبی پوف کشید گناه که نکرده بود اسم دخترک یادش نمیماند! :_ واسه همین گریه میکردی؟ _ نه …درد داشتم آخه _ فرداشب میگم رانندم بیاد دنبالت .به خانوادت بگو شب پیش دوستت میمونی قبل از آن شب اورا نمیخواست اما انگار حاال بعضی چیزها عوض شده بود لبش را گزید از دلارای خوشش آمده بود ؟! آرام زمزمه کرد : _ تو اصال تا حاال به ازدواج فکر کردی؟ آلپ ارسلان جوابش رو نداد دلارای با سادگی پرسید:_اگه حامله بشم چی؟ سنگسارم میکنن به بچمونم میگن غیرحالل .تو رو هم شالق میزنن پقی زیر خنده زد : _ چندسالت بود تو؟ دلارای جواب نداد اگر می فهمید سن دلارای چه قدر پا†ن است… _با توام دلی .چندسالت بود؟ به علیرضا گفتم دختر تو سن و سال 22تا 25جور کنه .به تو نمی اومد حتی ۱8داشته باشی دلارای به دروغ انکار کرد : _ دارم _ نداشته باشی ام دیگه مهم نیست .آرام بخشبخور دردت آروم شه .فردا دوباره کنار گوش من زار بزنی زنگ میزنم علیرضا بیاد برت داره ببرت دیگم به نگهبان میگم رات نده دلارای بغض کرده غرید : _ با من اینطوری حرف نزن _ یک ست شیک بپوش .دیگه نبینم میای پیش من اونا تنت باشه گونه های دلارای قرمز شد : _ باشه _رژلب و خط چشم اوکیه اما کرم پودر رو صورتت نباشه _ باشه _ حاال قطع کن! دلارای ناخودگاه موبایل رو قطع کرد و نفس عمیقی کشیدبار اول از شدت درد زار زده بود و آلپ ارسلان عصبی از بهم خوردن شبش بدخلقی کرده بود خواست استراحت کنه که ارسلان دوباره پیام داد :? test Pap smear dadi _ (تست پاپ اسمیر دادی؟) دلارای حتی نفهمید چی میگه! _ چی؟! اینبار فارسی نوشت : _ تست پاپ اسمیر دلارای خجالت کشید بگوید تابهحال اسم چنین تستی به گوشش نخورده استگوگل را باز کرد و سرچ زد صفحه که باال آمد متن را با دقت خواند : ” در تست پاپ اسمیر سلولهایی از دهانه رحم جمع آوری می شود پاپ اسمیر آزمایش غربالگری سرطان دهانه رحم است و معموال همراه با معاینه لگن انجام می شود در زنان باالی 30سال این تست ممکن است همراه با تست ویروس پاپیلومای انسانی اختصار به آن ویروس HPVگفته می شود انجام شود اچ پی وی یک عفونت “…. ادامه اش را حتی نخواند … ماتش برده بود بهت زده موبایل را کنار تخت انداخت و بغضش منفجر شد آلپ ارسلان خجالت کشیده بود آزمایش ایدزبخواهد؟! از دلارایی که اولین مرد زندگی اش خود ارسلان بود؟! چه راحت تهمت نامرد بودن زده بود… میان هق هق هایش لب زد : _ چنان مجنونت کنم که برای یک ثانیه بودنم التماس کنی ارسلان .اشکال نداره هرچی میخوای بتازون ،آزمایش ایدز بگیر و مثل یک دختر کثیف باهام رفتار کن ،اون روز که چشمات از عشقم کور شد نوبت منه…. ***” 20روزقبل ” پشت در اتاق خواب آلپ ارسلان ایستاده بود و قایمکی گوش میداد _ یک ماه بیشتره رسیدم ایران ،یک هفته اش که خانم مریض بودن ،پنج شش روزم عموت اینا اومده بودن نمیتونستی بیای ،حاال برنامه کیش ریختی؟ امشب گفتم ،خودتو نرسوندی شمارتو دوباره رو گوشیم نبینم عسل دلارای لبش را زیر دندان گرفت نرسیده دختر به خانه ی شان دعوت میکرد؟ با خجالت فکر کرد دخترهارا برای چه کاری میخواهد الپ ارسلان به هوای اینکه در خانه تنهاستصدایش را باال برد : _ دختر کمه که بخاطر دوشب عشق و حال دنبال تو راه بیوفتم بیام کیش؟ ارسلان بی خبر ازینکه دلارای مشغول گوش دادن است ادامه داد : _ تخت من خالی نمیمونه .شمارتو دوباره ببینم رو صفحه ی گوشیم اون روی سگم باال میاد .اون وقت شاید هوس کنم لباس شخصی دوستیمو پست کنم واسه باباش آره؟ بی توجه به جیغ های عسل تماس را قطع کرد و خونسرد خندید حوله دور کمرش را باز کرد و بی پوشش سمت اینه رفت که صدای ریز دخترانه ای از جا پراندش : _ من …من امشب …یعنی اگر بخوای من میتونم…مات به دختر روبه رویش خیره شد تک دختر حاج فرهمند بود دلارای فرهمند! بی توجه به بی پوششیش خم شد و حوله را از روی زمین برداشت : _حاجی به دخترش یاد نداده در نزده نیاد تو اتاق؟ خونسرد جلو رفت دخترک تونیک و شلوار جذبی به تن داشت و شالی نپوشیده بود با تمسخر دستش را زیر چانه کوچک دختر انداخت و سرش را بلند کرد : _ کشف حجاب کردی دخترحاجی! دلارای از این نزدیکی لرزید و الپ ارسلان خندید : _ آوازه ی من به گوشت نرسیده که پا شدی تنهاییاومدی اینجا؟! از بزرگترت میپرسیدی میگفت از پشه ماده هم نمیگذرم! دلارای از خجالت قرمز شد اشاره ی ارسلان به حرف مادر دلارای در فرودگاه بود نمی دانست چطور به گوش ارسلان رسیده ست ارسلان بی اعتنا سمت کمد رفت و همانطور که لباس شخصیش را بیرون میآورد سر تکان داد: _ کارت چیه؟ مامان جونت بفهمه پیش من بودی تا نبره چکت کنن و گواهی سالمت بدن خیالش راحت نمیشه! کم مانده بود دلارای به گریه بیفتدزانوهایش میلرزید و از شدت خجالت و شرم سرخ شده بود الپ ارسلان خندید بدون خجالت پشت به دلارای ایستاد و حوله را باز کرد لباس شخصیش را پوشید و مقابل دلارای که از گونه هایش حرارت بیرون میزد ایستاد : _ داری وقتمو میگیری دخترکوچولو دلارای شهامتش را جمع کرد : _ من …من ناخواسته حرفات رو پشت تلفن شنیدم ارسلان ابرو باال انداخت و انگشت اشاره اش راروی گونه دختر ریزاندام روبه رویش کشید : _ ناخواسته؟! انگشتش را سمت لبهایش کشاند دلارای اب دهنش را فرو داد : _ امشب …امشب تنهایی انگشت ارسلان روی گلوی دخترک سر خورد : _خب؟! دلارای نفس عمیقی کشید : _ من دوست دارم! _ سایزت چنده؟ دلارای به معنای واقعی وا رفت : _ چ…چی؟! ارسلان بی حوصله سر تکان داد : _ بیخیال …بعدش؟ دلارای اب دهنش را فرو داد :_ من امشب میمونم! هرجور که تو بخوای ابروهای ارسلان باال پرید و بعد صدای خنده اش بلند شد دلارای بهت زده نگاهش کرد به چه میخندید؟! الپ ارسلان خیره اش شد نگاهش پر از سرگرمی و لذت بود : _ دخترحاجی پیشنهاد شب موندن میده؟! وقتی از ایران رفتم وضع انقدر خراب نبود! از چندسالگی شروع کردی شما؟ دلارای از شدت تحقیر لب فشرد اما نیامده بود که پس زده شود برای اولین بار در ۱۷سال زندگی اش ریسک کرده بود _ از خانوادت میترسی؟ که بفهمن؟ بخدا من…_ هنوز نفهمیدی الپ ارسلان از کسی نمیترسه دخترجون؟! بک قدم جلوتر آمد و زیرچشمی نگاهی به ساعت انداخت هنوز دوساعتی وقت داشت و بیکار بود با سرگرمی ابرو انداخت : _ من اینطوری دختر انتخاب نمیکنم کوچولو! حتی برای تخت خوابم! دلارای گیج شده بود نمیفهمید! دختر ۱۷ساله و عزیزدردانه ی حاج فرهمند خودش را در اختیارش گذاشته بود و او پسش میزد… گیج لب زد :_ چطوری؟ گوشه لب آلپ ارسلان باال رفت و با چشم به تونیک و شلوار دلارای اشاره زد : _اینطوری! دلارای نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست برای پس زده شدن نیامده بود! زیرلب زمزمه کرد : “فقط اینبار ،فقط برای ارسلان ،فقط یکبار تو زندگیت دلارای.”.. چشمانش را باز کرد و خیره به چشمان ارسلان ، تونیک را از تنش بیرون کشیدارسلان ابرو باال انداخت ،یک قدم عقب رفت و با سرگرمی خیره منظره روبهرو شد تک دختر کم سن حاج فرهنمد ،بی پوشش روبهرویش ایستاده بود نگاهی به لباس شخصی صورتی رنگش انداخت بدش نمی امد بیشتر سربه سرش بگذارد! _ اصلکاری رو در نیاوردی که دلارای وارفته نگاهش کرد آلپ ارسلان روبه رویش ایستاد و خندید : _ هرچند در نیاورده هم معلومه اون زیر خبری نیست کم مانده بود بغض خفه اش کند از اعماق وجودش احساس حقارت میکرد و می لرزیددستش را جلوی بدنش گرفت اما آلپ ارسلان اجازه نداد : _ بیار پا†ن دستاتو ناخوداگاه به حرفش گوش داد ارسلان روبهرویش ایستاد _ تو با خودت چی فکر کردی؟! که نجابتمو از دست دادم؟ اشک در چشمانش جمع شده بود : _فکر کردی چون پا رو ۱۷سال اعتقاداتی که خانوادم کردن تو سرم گذاشتم و به تو پیشنهاد شب موندن دادم یعنی نامردم؟ ارسلان بی خیال سمت کمد رفت و سیگاری برداشت : _ نامرد یعنی چی؟ _ داری مسخرم میکنی؟!خندید : _مسخره چیه؟! من تقریبا کل عمرم امریکا بودم … یادت رفته؟! _ اصال امروز و فراموش کن ارسلان بی اعتنا کام عمیقی از سیگارش گرفت : _ نمیشه دخترحاجی نمیشه …دیگه هروقت اون باباحاجیت و حاج خانومتون از تک دخترشون بگن تصویرت جلوی چشممه …به مامان جونتم بگو جای اینکه حرفای خاله زنکیش درباره تعداد دوستایه من باشه ،حواسش و بده به دخترش اشک روی گونه دلارای سقوط کرد و دستگیره دررا پا†ن کشید _ دختر؟دلارای در سکوت سرجایش ایستاد _ از آخر نگفتی نامرد یعنی چی دلارای همانطور که از اتاق بیرون می رفت آرام جواب داد : _ نامرد یعنی من که حتی جلوی برادر و پدرم اجازه پوشیدن تیشرت ندارم ***** پشت میز مدرسه نشسته بود مانیا کنارش نشست : _ دلارای چیکار کردی؟ هنوز هم با فکر به دیشب تنش می لرزید :_ دیشب تو تلگرام دوستشو پیدا کردم اسمش علیرضاست بهش پیام دادم مانیا بهت زده خندید : _ دروغ میگی _ بهش گفتم تو پارتی دیشب دیدمشون _ از کجا فهمیدی؟! _ شب قبلش مامان ارسلان زنگ زده بود به حاج خانم ،داشت ناله میکرد اینکه یکسره میره مهمونیهای ناجور …گفت امشبم رفته مانیا باورش نمیشد دلارایی که میشناخت جرات این کارهارا نداشت! _ دلارای خودتی؟ باورم نمیشه .پسره چی گفت؟_ باور کرد .کارمو پرسید .منم گفتم …گفتم … _ چی گفتی؟ _ گفتم از دوستش خوشم اومده مانیا وا رفت : _دیوونه شدی؟! _ ازم عکس خواست …منم چندتا از عکسایی که عروسی مژده گرفته بودم و آرایش داشتم فرستادم مانیا لب گزید عروسی مژده هردویشان به عنوان ساقدوش به آرایشگاه رفته بودند و بعد برادرهای دلارای چنان جنجالی به پا کرده بودند که دلارای حتی در عروسی شرکت نکرده بود تنها چند عکس در آتلیه و دیگر هیچ مانیا دلش سوخت و سعی کرد سرزنشش نکند :_ پسره چی گفت؟ دلارای بعد از مدت ها خندید : _ سنمو خواست …منم گفتم … 2۱انقدر آرایش داشتم که راحت به 2۱ساله ها میخوردم مانیا سکوت کرد و دلارای آرام ادامه داد : _گفت امشب با ارسلان هماهنگ کنه اگر خلوت بود …اگر خلوت بود… _ اگر خلوت بود چی؟! _ اگر خلوت بود برم خونش! زبان مانیا بند آمد : _ ب… بری چیکار؟ دلارای جوابش را نداد _ دلارای؟ بری خونه مجردیش؟ تنها؟ دلارای آرام زمزمه کرد : _ من حاضرم بخاطر به دست آوردن ارسلان ازهمه چیم بگذرم _ حتی پاکیت؟! _ حتی پاکیم! رنگ مانیا پریده بود باورش نمی شد دلارای همان دلارای قدیم نبود _ چی داری میگی دلارای؟! دلارای بدون شکی لب زد : _ به دستش میارم …امشب میرم خونش و تا هرجا که بخواد پیش بره جلوشو نمیگیرم … خسته شدم مانیا …همین روزا حاج بابام بدون اینکه حتی پسره رو دیده باشم عروسم میکنه …من این زندگی و نمیخوام! عقربه ها ۷شب را نشان میداد کوله ای که قبال آماده کرده بود را برداشت و از اتاق بیرون زد حاج خانم با دیدنش کالفه سر تکان داد : _ مطمئنی بابای مانیا خونه نیست؟ _ نه حاج خانم گفتم که _دلم گواه بد میده دلارای در آینه به صورتش نگاه کرد بدون هیچ آرایش و میکاپی _ نمیدونم حاج خانم اگر میخواید نرم _وا! همین مونده نری و مانیا تنها بمونه

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.