دانلود رمان عاشقت میکنم

داستان درباره دختری است که در محیطی پر تنش و خارج از عرف (کالیفرنیا) کار می‌کند. او با ورود ناگهانی به اتاق «آقای کورای» (کارفرما یا همکار ارشد)، با صحنه‌ای غیرمنتظره از معاشقه او با «لونا» (نویسنده فیلم‌نامه‌ها) مواجه می‌شود که …

دانلود رمان عاشقت میکنم

تخفیف ویژه

150.000 تومان

69.900 تومان

150 هزار تومان

29.900 تومان

دانلود رمان عاشقت میکنم

رایگان

رمان های رایگان

درباره دختری به نام ریحانه و معشوقه اش به نام حافظ است که …

...

این روایت، قصه‌ی سرنوشت سه دختر جوان است؛ سه روح متفاوت که با قدم گذاشتن ...

درباره ازدواج اجباری با پسری مغرور و دل سنگ درحالی که دختر پر از بغض ...

درباره دختری به نام فرنوش که پسری به نام بهزاد عاشقش میشه غافل از اینکه ...

درباره رابطه عاشقانه باران و پیمان که وقتی میفهمن واقعا عاشق همدیگه هستن با هم ...

درباره دختری سختی کشیده از خانواده ای طلاق که حال بهترین وکیل دادگستری شده و ...

درباره یه مرد ثروتمنده که به بیماری سرطان مبتلا است و کسی اینو نمیدونه و ...

بژین که زیر آوارِ دروغِ خودکشی مادرش پناه گرفته بود، با افشاگری برادرش از خانه ...

درباره ی دختریه که همیشه بادیگارد همراهشه بخاطر کار پدرش ولی اون دوست نداره و ...

درباره دختری به نام نهان است که ترکیه بزرگ شده و خانوادش میخوان با کسی ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

الناز دختری بود پرانرژی، شوخ‌طبع و همیشه خندان؛ زندگی براش مثل یک بازی شیرین می‌گذشت. ...

درباره رابطه یک دختر و پسره که پسر از رابطه خسته میشه و دیگه نمیخواد ...

صبح یک روز جنازه معشوقه بزرگ روستا که سهند خان است رو تو باغ یه ...

درباره دختری به نام صحرا و برادر ناتنی اش به نام یاشار است که در ...

درباره زندگی یه دختر و پسر است که زندگی معمولی دارن . از قضا روزگار ...

رمان های جدید

«مسیح، با قلبی که سال‌ها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...

«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...

درباره دختری به نام رومیسا که مادرش اونو مقصر غرق شدن خواهرش میدونه و اونو ...

درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...

دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ می‌دهند؛ راهی شدن ...

دانلود رمان عاشقت میکنم

ادامه ...

مقدمه

زندگی شبیه یک میدان بازیِ بی‌پایان است؛ گاهی طعم عسل می‌دهد و گاهی تلخ‌تر از زهر. این هنرِ توست که قهوه‌ی سرنوشتت را چگونه ترکیب کنی. در این میان، بازی‌هایی وجود دارد که تمام محاسباتت را به‌هم می‌زند؛ مثل «عشق». درست در لحظه‌ای که کمترین انتظار را داری و از آدمی که حتی در دایره‌ی احتمالاتت نبوده، چنان غافلگیرت می‌کند که انگشت به دهان می‌مانی. حالا که این مهمانِ ناخوانده از راه رسیده، اگر ارزشش را دارد، برای تصاحبش بجنگ. حتی اگر تمام دنیا فریاد بزنند که اشتباه است، باز هم خودت باید طعم آن را بچشی تا به ایمان قلبی برسی.

با فریاد گوش‌خراشِ «مامان‌لیلا»، چنان از جا پریدم که با سر از روی تخت پرت شدم پایین. گیج و منگ، در حالی که موهای فرخورده‌ام توی صورتم ریخته بود، دوروبرم را نگاه کردم. لحظه‌ای طول کشید تا بفهمم کجای دنیایم. دستم را روی سرم کشیدم و زیر لب گفتم:

آخ… خدا رو شکر، انگار فقط یه کابوس بود.
صدایی از بالای سرم گفت:

پس برو پشت سرت رو ببین!
جیغِ دوباره‌ی مامان، تیر خلاص بود؛ فهمیدم نه تنها خواب نبودم، بلکه او درست بالای سرم ایستاده و با نگاهی که انگار می‌خواست مرا با چشم‌هایش بخورد، تماشایم می‌کند. آب دهانم را قورت دادم، به سمتش چرخیدم و با یک لبخندِ تصنعی گفتم:

جانم مامان؟
غرید:

یامان! پاشو ببینم! مگه نگفتم آماده شو؟ اون‌وقت تو اینجا مثل جنازه افتادی خوابیدی؟
با بی‌حالی نالیدم:

ای بابا مامان‌جان، چه اصراریه آخه؟ خب نبودنِ من مگه چه لطمه‌ای به خواستگاری می‌زنه؟
منتظر جواب نشد؛ خم شد و چنان نیشگونی از بازویم گرفت که حس کردم می‌خواهد یک تکه از گوشتم را جدا کند. با همان دست قدرتمندش مرا از جا کند. در حالی که از درد «آخ و اوخ» می‌کردم، گفت:

تو خواهرِ امینی! می‌خوای توی مهم‌ترین شبِ زندگیِ داداشت نباشی؟ فقط پنج دقیقه فرصت داری؛ وگرنه به همین خدا قسم، چادر سرت می‌کنم و با همین سر و وضعِ خواب‌آلود می‌برمت!
و این را از ته دل می‌گفت. تجربه به من ثابت کرده بود «لیلا خانم» اگر چیزی بگوید، حتماً عملی‌اش می‌کند. هنوز هم یادآوریِ آن روزِ مدرسه‌ام لرزه به تنم می‌اندازد؛ همان روزی که به خاطرِ دیر بیدار شدنم، مجبورم کرد با همان شلوارِ گل‌گلیِ راحتی و مانتویِ خانه راهیِ مدرسه شوم. آن روز تحقیر شدم و آن خاطره، تلخ‌ترین تراژدیِ دورانِ تحصیلم شد؛ هرچند یک فایده داشت: از آن روز به بعد، پیش از اینکه ساعتِ زنگ‌دار بخواهد صدایش دربیاید، من آماده و بشاش روی تخت نشسته بودم.

با سرعت نور سمت کمد شیرجه زدم. باید تا آن پنج دقیقه تمام نشده، چیزی تن می‌کردم؛ وگرنه بعید نبود با یک تیشرتِ زردِ پاره‌پور و شلوارِ گشادِ سرخ‌آبی‌ام مرا به مراسمِ خواستگاریِ برادر کوچکم ببرد و آبروی خاندانِ هاشمی را به باد دهد! (هرچند وقتی می‌گویم برادر کوچک، منظورم این است که از خودم بزرگ‌تر است، اما چون یک برادرِ بزرگ‌تر هم دارم، این یکی در سلسله‌مراتب، کوچکِ خانواده محسوب می‌شود).

هنوز داشتم لباس انتخاب می‌کردم که صدایش در راهرو پیچید:

من میرم پایین، پنج دقیقه دیگه پایین باشی‌ها!
و من با صدایی که سعی می‌کردم لرزش نداشته باشد، پاسخ دادم:

چشم!

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.