داستان درباره دختری است که در محیطی پر تنش و خارج از عرف (کالیفرنیا) کار میکند. او با ورود ناگهانی به اتاق «آقای کورای» (کارفرما یا همکار ارشد)، با صحنهای غیرمنتظره از معاشقه او با «لونا» (نویسنده فیلمنامهها) مواجه میشود که …
دانلود رمان عاشقت میکنم
- بدون دیدگاه
- 589 بازدید
دانلود رمان عاشقت میکنم
150.000 تومان
69.900 تومان
150 هزار تومان
29.900 تومان
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان عاشقت میکنم
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختری جوان به نام ناحله که یک روز مردی جوان اون رو از دست ...
ساره دختری است درست مانند تمام دختران این دیار؛ دختری معصوم که با تمام وجود ...
درباره لیا دختری که یه شب میزنه به دل شهر و ماجراجویی میکنه تا اینکه ...
من برای زندگیام سرنوشت را آنچنان که از هیچچیزی از زندگی نمیدانستند، به من تحمیل ...
الناز دختری بود پرانرژی، شوخطبع و همیشه خندان؛ زندگی براش مثل یک بازی شیرین میگذشت. ...
درباره شوکا یک روانشناس کاربلد که برای درمان امیرعلی با خاندان حسینی که نوه شش ...
داستان عاشقانه استادی به نام نیما و دانشجویی به نام آهو است که …
...درباره دختری به نام دلناز و دو برادرش است . این دو برادر یکی دوستدار ...
در کوران آتش کینهتوزی، روایتی از عشقی سوزان جان میگیرد. این قصه پر فراز و ...
درباره دختری به نام جلوه که تنها نوه از یک خاندان سرشناس است . جلوه ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
هاتفخان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سالها را به پژوهشهای تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...
قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان والاستریت است؛ مردی که هیچکس به سخنانش گوش ...
مردی خوشچهره و پر از عضله، که همراهیاش یک شوگر است و اصلاً علاقهای به ...
اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ میشود که هرگز نمیتواند به آنها برسد. پدرش او را ...
داستان از کشور آلمان آغاز میشود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبهرو شده ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان عاشقت میکنم
مقدمه
زندگی شبیه یک میدان بازیِ بیپایان است؛ گاهی طعم عسل میدهد و گاهی تلختر از زهر. این هنرِ توست که قهوهی سرنوشتت را چگونه ترکیب کنی. در این میان، بازیهایی وجود دارد که تمام محاسباتت را بههم میزند؛ مثل «عشق». درست در لحظهای که کمترین انتظار را داری و از آدمی که حتی در دایرهی احتمالاتت نبوده، چنان غافلگیرت میکند که انگشت به دهان میمانی. حالا که این مهمانِ ناخوانده از راه رسیده، اگر ارزشش را دارد، برای تصاحبش بجنگ. حتی اگر تمام دنیا فریاد بزنند که اشتباه است، باز هم خودت باید طعم آن را بچشی تا به ایمان قلبی برسی.
با فریاد گوشخراشِ «مامانلیلا»، چنان از جا پریدم که با سر از روی تخت پرت شدم پایین. گیج و منگ، در حالی که موهای فرخوردهام توی صورتم ریخته بود، دوروبرم را نگاه کردم. لحظهای طول کشید تا بفهمم کجای دنیایم. دستم را روی سرم کشیدم و زیر لب گفتم:
آخ… خدا رو شکر، انگار فقط یه کابوس بود.
صدایی از بالای سرم گفت:
پس برو پشت سرت رو ببین!
جیغِ دوبارهی مامان، تیر خلاص بود؛ فهمیدم نه تنها خواب نبودم، بلکه او درست بالای سرم ایستاده و با نگاهی که انگار میخواست مرا با چشمهایش بخورد، تماشایم میکند. آب دهانم را قورت دادم، به سمتش چرخیدم و با یک لبخندِ تصنعی گفتم:
جانم مامان؟
غرید:
یامان! پاشو ببینم! مگه نگفتم آماده شو؟ اونوقت تو اینجا مثل جنازه افتادی خوابیدی؟
با بیحالی نالیدم:
ای بابا مامانجان، چه اصراریه آخه؟ خب نبودنِ من مگه چه لطمهای به خواستگاری میزنه؟
منتظر جواب نشد؛ خم شد و چنان نیشگونی از بازویم گرفت که حس کردم میخواهد یک تکه از گوشتم را جدا کند. با همان دست قدرتمندش مرا از جا کند. در حالی که از درد «آخ و اوخ» میکردم، گفت:
تو خواهرِ امینی! میخوای توی مهمترین شبِ زندگیِ داداشت نباشی؟ فقط پنج دقیقه فرصت داری؛ وگرنه به همین خدا قسم، چادر سرت میکنم و با همین سر و وضعِ خوابآلود میبرمت!
و این را از ته دل میگفت. تجربه به من ثابت کرده بود «لیلا خانم» اگر چیزی بگوید، حتماً عملیاش میکند. هنوز هم یادآوریِ آن روزِ مدرسهام لرزه به تنم میاندازد؛ همان روزی که به خاطرِ دیر بیدار شدنم، مجبورم کرد با همان شلوارِ گلگلیِ راحتی و مانتویِ خانه راهیِ مدرسه شوم. آن روز تحقیر شدم و آن خاطره، تلخترین تراژدیِ دورانِ تحصیلم شد؛ هرچند یک فایده داشت: از آن روز به بعد، پیش از اینکه ساعتِ زنگدار بخواهد صدایش دربیاید، من آماده و بشاش روی تخت نشسته بودم.
با سرعت نور سمت کمد شیرجه زدم. باید تا آن پنج دقیقه تمام نشده، چیزی تن میکردم؛ وگرنه بعید نبود با یک تیشرتِ زردِ پارهپور و شلوارِ گشادِ سرخآبیام مرا به مراسمِ خواستگاریِ برادر کوچکم ببرد و آبروی خاندانِ هاشمی را به باد دهد! (هرچند وقتی میگویم برادر کوچک، منظورم این است که از خودم بزرگتر است، اما چون یک برادرِ بزرگتر هم دارم، این یکی در سلسلهمراتب، کوچکِ خانواده محسوب میشود).
هنوز داشتم لباس انتخاب میکردم که صدایش در راهرو پیچید:
من میرم پایین، پنج دقیقه دیگه پایین باشیها!
و من با صدایی که سعی میکردم لرزش نداشته باشد، پاسخ دادم:
چشم!
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






