الناز دختری بود پرانرژی، شوخطبع و همیشه خندان؛ زندگی براش مثل یک بازی شیرین میگذشت. اما درست وقتی فکر میکرد همهچیز طبق دلخواهش پیش میره، با پسرخالهی صمیمیترین دوستش آشنا شد — آشناییای که از همون لحظهی اول با بحث و کلکل شروع شد و کمکم رنگ و بوی تازهای به روزهایش داد…
دانلود رمان دیدار
- بدون دیدگاه
- 266 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : الناز دادخواه
- دسته : عاشقانه , ایرانی
- کشور : ایران
- صفحات : 337
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان دیدار
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
📚 این رمان هارو حتما بخون عالین ▾
🎲 اینم رمان های اتفاقی یهویی ▾
🚀 اوف اینم رمان های جدیدمون ▾
- قسمتی از رمان
دانلود رمان دیدار
پلهها را دو تا یکی بالا میرفتم؛ صدای کوبیده شدن قدمهایم در راهرو میپیچید و نگاههای متعجب بقیه دانشجوها دنبالم میآمد.
نفسنفسزنان به مقابل کلاس رسیدم. در بسته بود و استاد مقامی داخل.
چند بار عمیق نفس کشیدم، در زدم و آرام وارد شدم.
چشمهای سرد و جدی استاد، مثل همیشه مستقیم به صورتم دوخته شد.
از سختگیرترین استادهای دانشکده بود؛ به نظم اهمیت وسواسگونهای داشت و بعد از شروع کلاس، حتی یک نفر را هم راه نمیداد.
با لحنی خشک و بیهیچ انعطافی گفت:
«خانم آریایی… فکر کنم جلسهی اول تأکید کردم که دانشجو باید قبل از حضور من داخل کلاس نشسته باشد. در غیر این صورت، اجازهی ورود ندارد. درست میگویم؟ الان بیست دقیقه از زمان کلاس گذشته.»
نمیدونستم چی باید بگم، فقط با حالت恳‑آمیزی بهش خیره شدم. دلم میخواست توضیح بدم، اما تا دهانم رو باز کردم ادامه داد:
– این بار تأخیرت رو میذارم به حساب ندونستن، ولی دفعهی بعد دیگه این بینظمیها رو تحمل نمیکنم. بشین سر جات.
– چشم استاد، قول میدم دیگه تکرار نشه.
با عجله از بین صندلیها رد شدم و ته کلاس، کنار گیلدا نشستم. با همون چشمای اخمآلودش نگام کرد و در حالی که زد روی سرم گفت:
– چرا اینقدر دیر کردی؟ من و نیلو یه ساعت منتظرت بودیم، اون گوشیت هم که انگار مال هیچکس نیست، جواب نمیدی!
– بهخدا خواب موندم، شب گوشیم رو سایلنت کرده بودم، صدای زنگش رو نشنیدم، تازه کلی هم دنبال ماشین بودم تا برسم دانشگاه.
– آخه تو با اون خواب سنگینت، بمب هم بترکه بیدار نمیشی!
– هیس، استاد نگاه کنه بیرونمون میکنه، بعد از کلاس حرف میزنیم.
– بعد از کلاس کارت تمومه! دیگه اگه بذاری ما رو اینجوری معطل بمونیم، خودم خفت میکنم!
لبخند زدم و مشغول نوشتن شدم.
بعد از تموم شدن کلاس، با گیلدا رفتیم دنبال نیلوفر. اونم مثل گیلدا شروع کرد به غر زدن. هر دوشون حرص میخوردن و من فقط میخندیدم. ما سهتا همیشه با هم بودیم، همه تو دانشگاه بهمون میگفتن سه تفنگدار. من و گیلدا از بچگی با هم بزرگ شده بودیم – هر دو اهل لاهیجان – و نیلوفر رو هم توی دانشگاه شناخته بودیم؛ دختر پرانرژی و شوخطبعی که همیشه حالوهوای جمع رو عوض میکرد. گیلدا تکفرزند بود، نیلو یه خواهر داشت، و منم که به قول مامانم “یهدونهام!” یعنی یهدونه خل و دیوونه!
سهتایی تو دانشگاه سراسری تهران، رشتهی مترجمی زبان انگلیسی میخوندیم، رشتهای که از بچگی عاشقش بودم.
بعد از اینکه غر زدنهای گیلدا و نیلو تموم شد، گیلدا ناگهان با شیطنت زد روی سرم و گفت:
– اَه داشت یادم میرفت! بگو ببینم اون خواستگاری چی شد؟ یه هفتهست داریم از کنجکاوی میمیریم!
– نمیگم، بذار بسوزی!
– هه، غلط میکنی نگی! زود بگو ببینم چی شد؟
نیلو هم گفت:
– الناز اذیتمون نکن دیگه، بگو چی شد!
خندیدم و گفتم:
– باشه بابا، نکشید منو! این یه هفته که رفته بودم لاهیجان، مامانم همش از دوستش حرف میزد، که پسرش اینجوریه و اونجوریه، آقازادهست و خوشبرورو و فلان. کمکم شکم برداشته بود که قراره یه ماجرایی راه بیفته…
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه
