دانلود رمان خان

«علیرضا خان‌زاده، مردی که جهان را زیر انگشتان خود می‌فشرد، تنها نقطه ضعفش عشقِ بی‌پایان به همسرش، سحر، بود. اما وقتی طوفانی پیش‌بینی‌نشده سکون زندگی‌اش را در هم می‌شکند، او می‌فهمد که حتی قدرتمندترین آدم‌ها هم در برابر تقدیر، بی‌دفاع‌اند.»

 

دانلود رمان خان

رایگان

دانلود رمان خان

رایگان

رمان های رایگان

درباره دختر و پسری به نامهای پریماه و محمد میباشد . محمد که گذشته خوبی ...

همان‌زمان که خانواده‌ٔ اصیل و سنتی میرزا آقاخان پناهی، به‌خاطر شهرت و محبوبیت فرزند مداح ...

​رمان «قشاع» نوشته‌ی نیلوفر قائمی‌فر، داستانی عاشقانه و اجتماعی است که به زندگی دختری به ...

درباره دانشجویی به نام یلدا است که میخواهد از استادش انتقام بگیرد و به همین ...

این روایت دربارهٔ دختری به نام ساقی‌که است؛ دختری سرگرده که تا به امروز هیچ‌یک ...

درباره دختری به نام ونوس است که در دانشگاه شهرستان پذیرش می‌شود. او و صمیم‌ترین ...

درباره همراز که خواهری داشته که به خاطر خیانت شوهر خواهرش میمیره و و حالا ...

دربار دختری به نام بهاره که برای تامین مخارج خودش و مادرش دنبال کار میگرده ...

درباره دختر کوچک آقای کرمانی است که بسیار شیرین و مربان است . او آرزوی ...

من آرام هستم؛ یک دختر نوزده‌ساله، درست مثل خودت و بقیه مردم. دختری پر از ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

داستان درباره دختری به نام نوشین است که آشنایی‌اش با پسری به نام پیام، از ...

هاتف‌خان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سال‌ها را به پژوهش‌های تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...

قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان وال‌استریت است؛ مردی که هیچ‌کس به سخنانش گوش ...

مردی خوش‌چهره و پر از عضله، که همراهی‌اش یک شوگر است و اصلاً علاقه‌ای به ...

اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ می‌شود که هرگز نمی‌تواند به آن‌ها برسد. پدرش او را ...

دانلود رمان خان

ادامه ...

اسلحه را روی شانه‌ام حس می‌کردم، درست مثل سنگینیِ مسئولیتی که با آن وارد خانه شدم. گلبانو با خوش‌رویی پرسید که چرا اینقدر زود برگشته‌ام. با بی‌حوصلگی جواب دادم که شکار خوب پیش نرفت. وقتی پرسیدم پدرم کجاست، خبرِ ناخوشایند را شنیدم: خاتون حالش خوب نیست و با وجود اصرار پزشکان برای بستری شدن، مقاومت می‌کند.

باز هم همان داستان تکراری؛ ورود به خانه یعنی شنیدنِ لیستِ بی‌‌پایانِ مشکلات. خاتون فکر می‌کرد با گوش دادن به این ریزه‌کاری‌ها، مرا برای مدیریتِ روستا و جایگاهِ جانشینی آماده می‌کند، اما من فقط از این همه حرف، فرسوده می‌شدم.

پوتین‌هایم را بی‌خیال دم در رها کردم و با نگاهی مستقیم به گلبانو، پرسیدم: «سحر کجاست؟» گفت در اتاق است و مهمان دارد. تعجب کردم؛ چه کسی؟ از آشناها یا خانواده‌اش؟ گلبانو که در حین آشپزی متوجه آمدن آن‌ها نشده بود، با بی‌اطلاعی شانه بالا انداخت. کنجکاوی‌ام به اوج رسید. به گلبانو گفتم برگردد به کارش تا من خودم پیگیرِ ماجرا شوم.

به سمت طبقه بالا رفتم. اتاق ما برخلاف همیشه ساکت بود. همیشه وقتی سحر با دوستانش بود، خانه پر از صدا می‌شد. در حالی که می‌خواستم در را باز کنم، صدای سحر را شنیدم. همان صدای دختری که تمامِ جنگ‌های زندگی‌ام را برای رسیدن به او آغاز کرده بودم.

آن طنینِ آشنا، مثل تیغی سرد ستون فقراتم را شکافت. همان لحنی که در لحظات لذت و نیاز، با آن ناز و ادا برایم می‌خواند. لرزش دستانم مانع از آن می‌شد که دستگیره را محکم نگه دارم؛ انگار میل به لمس حقیقت، از کنترل خارج شده بود. وقتی نامم را با آن صدا فریاد زد، هوای ریه‌هایم خشک شد. با تمام توان، در را گشودم.

آنچه دیدم، فراتر از تصورات تاریک بود؛ یک کابوسِ عریان. سحر، تمامِ دنیای من، در میان بازوان مردی که نباید آنجا می‌بود، بر تخت نشسته بود. سکوتی مرگبار میان ما حاکم شد؛ نگاه‌های وحشت‌زده‌ی آن‌ها با نگاهِ مات و مبهوت من گره خورد. هادی، با حرکتی سریع و غریزی، لباس‌هایش را در چنگ گرفت و از پنجره‌ی گشوده به دل تاریکی پرید.

خشم، جای ترس را گرفت. اسلحه را از روی شانم برداشتم و در حالی که به سمت پنجره می‌دویدم، بی‌محابا به سمت تاریکی شلیک کردم. فریاد و هیاهوی خدمه، خانه را به جهنم بدل کرده بود، اما او دیگر آنجا نبود. با نفسی بریده و چشمانی خون‌گرفته، به سمت سحر چرخیدم. او در حالی که پتو را با لرزشی مهارنشدنی تا گلویش بالا کشیده بود، با لکنت و التماسی میان اشک و خون، شروع به دفاع از خود کرد. اما من دیگر نمی‌شنیدم. تمامِ جنگ‌های زندگی‌ام برای رسیدن به او، حالا به تلاشی بیهوده بدل شده بود.

او خواست قسم بخورد، خواست از عشقمان بگوید، اما صدای شلیک من، هر آنچه در گلو داشت را برای همیشه خاموش کرد. گلوله، مسیرِ کوتاه و بی‌رحمانه‌ای را تا میانه‌ی پیشانی‌اش طی کرد. بدن بی‌جانش روی تخت رها شد و خون، نقشی سرخ بر چهره‌ی زمانی بی‌نقصش ترسیم کرد. اسلحه از دستان بی‌حس من سقوط کرد. زانوهایم توان نگاشتند و بر زمین افتادم. در میان اشک‌هایی که راهِ گون‌هایم را نمی‌شناختند، تنها تصویر لبخندش بود که در ذهنم تکرار می‌شد. رو به آسمان، فریادی از اعماقِ ویرانی‌ام برآمده بود: «خدااا!»

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

1 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان خان»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

داستان درباره دختری به نام نوشین است که آشنایی‌اش با پسری به نام پیام، از ...

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.