«مهسیما، قربانی لغزشهای جوانی، در گردابِ پروندههای جناییِ واقعی گرفتار میآید. این رمان، کشمکشی میانِ عشقِ خیالانگیز و اشتباهاتِ جبرانناپذیر است.»
هر انسانی، فلسفهای برای بودن دارد؛ یکی در جستوجوی شهد لذت است، دیگری در کوره کار ذوب میشود و آن یکی، تمام جهانش را در چهاردیواری خانواده معنا میکند. ما نیز در مسیر زندگی، گاهی با قطبنمای هدف پیش میرویم و گاهی، سرگردان در بیهدفی مطلق، به دست باد سپرده میشویم.
گاهی چنان در چنبرهی تعصبات و باورهای کهنه گرفتار میشویم که تنفس در این حصار، طعم اسارت میدهد. در آن لحظاتِ خفگی است که روحت بالوپر میگشاید تا از میانِ همین روزمرگیها، راهی برای فرار از این بندهای نامرئی بسازد. گاهی هم آنقدر مستِ بادهی خوشیهای زودگذر میشویم که یادمان میرود غم و اندوه، همچون گرگهایی گرسنه در سایهها کمین کردهاند تا در فرصتی مناسب، با طوفانی بنیانکن، آوارگیمان را رقم بزنند.
نگاهم را از قابِ سردِ آیینه دزدیدم؛ تابِ دیدنِ آن حقیقتِ عریانی را نداشتم که از عمقِ چشمانم فریاد میکشید. یادم آمد جایی خوانده بودم: اگر کسی را برای زیباییاش بخواهی، تنها شیفتهی یک نقاشی شدهای؛ اگر برای نیکیهایش بخواهی، تنها در حالِ ادای احترام به یک شخصیت هستی؛ اما عشقِ حقیقی، بیدلیل جوانه میزند. اعتراف به حقیقت، سختترین کارِ دنیاست؛ من اما زنی بودم که عادت داشت راست بگوید. باید به این جنون اقرار میکردم: من به کسی دل باخته بودم که سهمِ دیگری بود. مردی که در آستانهی پدر شدن بود و دنیایش به زنِ دیگری گره خورده بود.
قرار نیست همیشه حادثهای بزرگ یا رویدادی خارقالعاده، قلبِ انسان را به لرزه درآورد؛ گاهی دل، اسیرِ جزئیاتی کوچک میشود؛ گرفتارِ مهربانیهای گذرا و کمرنگی که در میانِ شلوغیهای روزگار، بیهوا دریافت میکنی. مشتم را باز کردم و با نگاهی لرزان، به صدفِ کفِ دستم خیره شدم؛ صدفی که شاید حکایتِ همان دلِ صدفگونهی من بود که در دریایِ طوفانیِ این عشقِ ممنوعه، حالا تنها مانده بود.
ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم
برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید
فرم تماس با ما
[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]
برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.