«در میان تلاطم شایعات و حسادتها، گندم و آیین، دو پزشک جوان، در آستانهی پیوندی عمیق با بحرانی اخلاقی و روانی روبرو میشوند؛ جایی که مرز میان عشق و حقیقت در مسیر درمان آسیبهای پیچیده انسانی، کمرنگ میشود.»
دانلود رمان نبض خاموش
- بدون دیدگاه
- 66 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : خورشید.ر
- دسته : عاشقانه , ایرانی
- کشور : ایران
- صفحات : 2214
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان نبض خاموش
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
📚 این رمان هارو حتما بخون عالین ▾
🎲 اینم رمان های اتفاقی یهویی ▾
🚀 اوف اینم رمان های جدیدمون ▾
- قسمتی از رمان
دانلود رمان نبض خاموش
نگاهم در بخارِ لایهلایه شدهی لیوان چای قفل شده بود. همان مایعِ کمرنگی که قرار بود با جرعهای از گلوی خشک و فرسودهام، کمی تسکین پیدا کند، گویی حالا حالاها از سردی بیبهره بود. با بیحوصلگی، نخ تیبگ را میان انگشتانم میچرخاندم و در میان آب جوش بالا و پایین میکردم. ذرات معلق و رسوبهای کدرِ سماورِ گوشهی تریا، در آن لیوان کاغذی کوچک، همگام با چای، به رقص درمیآیند؛ درست مثل آشفتگی ذهنم.
غرق در تماشای نشستنِ این ذرات در تهِ لیوان بودم که متوجه نشدم چگونه نسیمِ ملایم پاییزی، به طوفانی خشن و رگبارهای تند بدل گشت. تا به خود آمدم، لیوان روی میز پلاستیکی واژگون شد و تمام محتویاتش را روی سفیدیِ روپوشم خالی کرد. آهی از سرِ درماندگی کشیدم؛ لکهای بزرگ و بدشکل، جایش را در بافتِ پارچه باز کرده بود. انگار با نگاهش به من پوزخند میزد؛ گویی میخواست فریاد بزند که این رد، تا ابد اینجا باقی خواهد ماند.
چقدر لکهها بیرحماند… چقدر رنگِ سفید، آسیبپذیر است. چقدر ترسناک است اگر لکهای بر پیشانیِ تقدیر بخورد و دیگر هیچ تمیزکنندهای نتواند آن را پاک کند؛ آن وقت دیگر هیچ نوری در جهان نخواهد تابید.
صدای زنگ گوشی، رشتهی افکارم را پاره کرد. با دستانی مرطوب، گوشی را از جیب روپوش بیرون کشیدم. با دیدن شماره، ضربان قلبم تند شد. با صدایی که سعی میکرد آرام باشد، به آن طوفانِ پشت خط پاسخ دادم: «بله…»
صداش حتی از آنچه تصور میکردم هم خشنتر بود؛ مثل ضربهی چنگال بر پوست. با تشر پرسید: «کجایی؟!»
با کلماتِ بریدهبریده گفتم: «محوطه…»
«بیابالا!» و خط را قطع کرد.
میخواستم صدها پرسش را در گلویم خفه کنم؛ میخواستم بپرسم چرا اینقدر خشمگین است؟ چه شده؟ اما او رفته بود. لبهی روپوشم را در آب промыیدم و با قدمهایی سنگین از مسیر وضو بیرون آمدم. از کنار آمبولانسی که با هیاهو در حال تخلیهی برانکارد بود گذشتم و خود را به آسانسور رساندم. در آینه، نگاهی گذرا به مقنعهی سورمهای و تارهای لجبازِ موهایم انداختم.
وقتی درِ بخش باز شد، دلم میخواست مثل کودکی در کمد پناه بگیرم. اما با تنه زدنِ پرستاری و نگاهِ ملامتگرش که گفت: «خانم دکتر، راه را باز کنید!»، ناچار به جلو رانده شدم. با قدمهایی لرزان و آرامی، وارد قلمروِ پروندهها شدم. در برابر خانم رضاییان که پشت عینکِ قطور خود غرق در کار بود، با صدایی که خودم هم نمیشنیدم، پرسیدم: «دکتر رادمنش… آمدند؟»
«بله، همینجا هستم.»
و من، تنها کاری که از دستم برمیآمد، بستنِ چشمهایم بود.
«حتی فرصت نکرد رضاییان هشداری به من بدهد؛ حضور سنگینش مثل سایهای ناگهانی بر تنم نشست. پیش از آنکه بتوانم نفسی تازه کنم، حضورش مرا در میان گرفت. با بیتفاوتی و تندی، پروندههای فلزی تختهای بیستویک و بیستودو را روی پیشخوان استیشن رها کرد و در حالی که یکی از ابروهایش از عصبانیت بالا رفته بود، با دستوری کوتاه گفت: “توی اتاقم باش!” و با گامهایی بلند از من فاصله گرفت.
رضاییان، زیر لب با صدایی لرزان پچپچ کرد: “از وقتی آمده، اخلاقش را از دست داده.”
من بیآنکه پاسخی بدهم، به انتهای راهرو رفتم. همانجا بود که همراهِ تختِ شماره سه، با چهرهای درهم و صدایی شکسته، راه را بر من سد کرد. از التماس برای عمل پدرش میگفت؛ از بیخانمانی و خوابیدن در ماشین. چشمانش از درماندگی میبارید. در حالی که نگاه من ناخودآگاه به سمت رادمنش میدوخت که با شانههایی افتاده و گامهایی لرزان به اتاقش میرفت، سعی کردم با کلمات آرامبخش، بارِ سنگینِ او را کمی سبک کنم.
به سختی توانستم پا به اتاق بگذارم. لولای در، نالهای ضعیف کرد و من وارد فضایی شدم که رادمنش، پشت پنجره، با دستانی در جیب روپوش سفیدش، ایستاده بود. فرمان داد: “بنشین.”
تمام توانم را برای نشستن روی آن مبلهای کهنه جمع کردم. سکوت میان ما سنگین بود. او با آن صدای بم و مقتدرش، سکوت مرا به چالش کشید: “خب… بگو، میشنوم! شروع کن.”
دلم میخواست در همان لحظه، رگهای قلبم از شدت فشار از هم بگسلد تا از این فشار روانی خلاص شوم. او با اخمی عمیق و نگاهی نافذ که اجازه از جایش تکان خوردن نمیداد، مرا به ستایشِ سکوت واداشته بود. با عصبیتی مهارنشده، روی مبل مقابل من نشست و با لحنی طلبکارانه پرسید: “کی میخوای این بازی رو تموم کنی؟ کی میخوای از این سکوت لعنتی دست برداری؟”
گویی در دنیایی محصور شده بودم که راه فراری نداشت. وقتی نام “حسام” را با صدایی آشفته آورد، تمام سلولهای بدنم منقبض شدند. نگاهش سرشار از انتظار بود؛ انتظاری که گلویم را خشک کرده بود. میخواستم مثل یک کودک، از این سنگینی گریه کنم، اما حصارِ بیرحمانهی بزرگسالی مانعم میشد. او با ناامیدی گفت: “گندم، یک کلمه حرف بزن… یا ما را رها کن، یا خودت را.” و در آن لحظه، سدی از اشک در چشمانم شکل گرفت.»
«با کلافگی ضربهای به زانویش زد و کلماتی که از سر استیصال میآمد، لرزید: “فقط یک نشانه، گندم… یک نام، یک آدرس، حتی یک قبرستان! فقط یک کلمه برای پایان دادن به این بلاتکلیفی.”
سرم را بالا بردم و به سقف خیره شدم؛ انگار اگر فقط به آن بالا نگاه میکردم، اشکی که در لبهی چشمم گیر کرده بود، اجازه مییافت و روی صورت رادمنش جاری شود. با بیحوصلگی زیر لب گفت: “به هر کسی که دوست داری قسم میخورم، فقط حقیقت را بگو.”
با پوزخندی تلخ، اعتراضم را بالا بردم: “چرا؟ زندگی من برایت اهمیتی ندارد؟ پس حسام چه؟ او هم برایت مهم نیست؟ بعد از آن همه، با این بیتفاوتی میخواهی بروی؟ این همان رفاقتی است که ادعایش را داشتی؟”
ناگهان لحنش تغییر کرد. خودش را به من نزدیک کرد، دستم را بیاختیار در میان دستانش گرفت و با انگشت شست، آرامشی کاذب به پشت دستم منتقل کرد: “گندم… فقط یک بار. مثل یک خواهر، این بازی را تمام کن.”
میخواستم تمام آن لحظاتِ بیصبریاش، آن لرزشِ پنهان در چشمان تیرهاش و آن نفسهای تند و نامنظم را در حافظهام حک کنم؛ انگار میخواستم از تلاطم او فیلمی در ذهنم ضبط کنم. اگر او اینجا بود و این وضعیت را میدید، شاید دیگر جرأت نمیکرد بگوید شایان دوستش ندارد.
وقتی دستم را از میان دستانش بیرون کشیدم، لرزهی شدیدی به تنم نشست. با عجله از جا برخاستم. او بدون آنکه تکانی بخورد، با صدایی بم مرا صدا زد. برگشتم، کنارش ایستادم و با صدایی که در گلو گیر کرده بود، پرسیدم: “او… حالش چطور است؟”
میخواستم او را به زور به حقیقت وادار کنم، اما فقط توانستم با چشمانی سرخ، نگاهش کنم. او که انگار از این بیحالی من آرام گرفته بود، زمزمه کرد: “خدا را شکر که زندهاست.”
ناگهان فضای اتاق برایم تنگ و خفقانآور شد. خواستم فرار کنم، اما او با صدایی که از عمق ناامیدی میآمد، گفت: “به او بگو برگردد…”
بغضی سنگین راه گلویم را بست. در حالی که داشتم از اتاق خارج میشدم، با صدایی که لرزید، مرا صدا کرد: “حسام دارد با پلیس تماس میگیرد!”
از شدت شوک، نالهای از گلویم خارج شد. او با بیخیالی گفت: “فقط گفتم بدانی، شاید این بازی احمقانه بالاخره تمام شود.”
در حالی که مغزم از شدت فشار میسوخت، به سمت استیشن رفتم. صدای گریه یک کودک، آرامش باقیماندهام را هم از بین برد. رضاییان با آن لبخند همیشگیاش راه را سد کرد و از چای و مهربانی گفت، اما من فقط میخواستم بدانم حسام کجاست. پس از خداحافظی کوتاه، در حالی که پاهایم از کفشهای آزاردهندهای که او انتخاب کرده بود، تاول زده بود، لنگلنگان به سمت ساختمان رفتم.»
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه
