دانلود رمان ارباب یا برده

«در دنیایی که میراث هر خانواده، سلطه بر دیگران و تملک جان انسان‌هاست، نیلوفر با حقیقتِ دیگری زندگی می‌کند. او در میان خاندان خود که با افتخار از جایگاه اربابی دم می‌زنند، غریبه است؛ چرا که نه تشنه‌ی قدرت است و نه میلی به فرمانروایی دارد. نیلوفر در جستجوی معنای دیگری است؛ او آرزوی تسلیم شدن را دارد، آرزوی آنکه خود نیز بخشی از فرامین دیگری باشد… اما سرنوشت، نقشه‌ی دیگری برای او کشیده است که تمام باورهایش را زیر و رو خواهد کرد…»

 

دانلود رمان ارباب یا برده

رایگان

📚 این رمان هارو حتما بخون عالین ▾

دانلود رمان ارباب یا برده

ادامه ...

«در اعماق وجودم، حقیقتی پنهان شده که با تمام میراث خانوادگی‌ام در جنگ است. همه آن‌ها تشنه‌ی فرمانروایی‌اند، اما من… من تشنه‌ی تسلیم شدن هستم. من در جستجوی آن لرزشی هستم که با شنیدن گام‌های سنگین و مقتدر یک مرد، تمام تنم را بفراگیرد؛ در جستجوی آن لحظه‌ای که در برابر غرور بی‌رحمانه‌ی یک مرد، تمام هستی‌ام به هیچی بدل شود. من نمی‌خواستم فرمان برانم، من می‌خواستم فرمان‌بردار باشم.

نگاهم به پوست سرد لباس چرمی‌ام افتاد. امشب، شبِ نمایشِ قدرت است؛ مراسمی که پدرم، با تمام نفوذش، برای گرد هم آمدنِ قدرتمندترین ارباب‌ها و بانوان (Mistresses) بنا کرده است. او، انتظار دارد دخترِ یگانه خود، همچون میسترسی بی‌رحم و مغرور، بر غرور مردان خط بکشد. اما او نمی‌داند که من، تنها برده‌ای هستم که در لباس یک ارباب پنهان شده‌ام.

استرس، مثل ماری به دور گلویم پیچیده بود. حضور در این جمع، حتی با وجود همراهیِ یک برده، برایم دشوار بود. به دخترک برهنه‌ای که با التماس و لوس‌بازی، خود را به پاهایم می‌مالید، نگاه کردم. او تنها وظیفه‌اش را انجام می‌داد؛ وظیفه‌ای که من با اجبار بر عهده گرفته بودم. با سردی، زنجیر قلاده‌اش را کشیدم و با لحنی که سعی می‌کرد مقتدر باشد، زمزمه کردم: “امشب اگر برده‌ی مطیعی باشی، پاداش می‌بینی.” درخششِ زودگذرِ چشمانش و لمسِ ناخواسته‌اش، تنها باعث انزجار من شد. من این خدمت را نمی‌خواستم؛ من خدمتِ یک مرد را می‌خواستم.

با پدرم روبرو شدم. او با افتخاری که از نگاهش می‌بارید، مرا تایید کرد. “زیبا شدی… پادشاه و پرنسسِ ما آماده‌اند.”

پله‌ها را یکی پس از دیگری پایین رفتیم. صدای برخورد پاشنه‌های بلند کفشم با زمین، مثل ضرب‌آهنگی آزاردهنده در سرم می‌کوبید. در پایین، صحنه‌ای از قدرت و تسلیم پیش رو بود: ده‌ها ارباب و بانوی مقتدر که در کنار برده‌های زانو زده‌یشان ایستاده بودند. با اخمی تصنعی، نقابِ غرور را بر چهره زدم و در حالی که پدرم دستش را با تملک دور کمرم حلقه می‌کرد، سعی کردم در این نمایشِ دروغین، نقش خود را بازی کنم.»

«“این نیلوفر است، دخترم… میسترسِ آینده‌ی ما.”

با معرفی پدرم، گویی تمام جرقه‌های نگاه‌ها به سمت من تابید. در مرکز توجه بودن، برای من معنایی نداشت، مگر آنکه آن توجه، از سرِ ترس یا تحسین باشد. برده‌ی من، با رفتاری که بیش از حد چسبنده و مایل به جلب توجه بود، به پاهایم پناه آورده بود؛ حسی که تنها باعث انزجارم می‌شد. در میان میسترس‌ها، احساس می‌کردم لباسم بیش از حد پوشیده و در برابر آن‌ها، هنوز در مرحله‌ی آموزش هستم. مسترها؟ آن‌ها مجسمه‌هایی از سنگ و غرور بودند؛ بی‌روح و بی‌احساس، اما در میان آن‌ها، هیچ‌کدام لرزه‌ای به تنم نمی‌انداختند.

پدرم خواست مرا به جمعِ نخبگان معرفی کند، اما با تندی پاسخ دادم: “نیازی نیست، خودم با زمان با آن‌ها آشنا می‌شوم.” برای فرار از این موقعیت، به سمت بار رفتم. نمی‌خواستم مثل یک دخترک بی‌تجربه، در میان جمع به دنبال دوستی بگردم.

در همان حال که برده‌ام با التماسی زننده خود را به ساق پایم می‌مالید، متوجه شدم نگاهش به نقطه‌ای دیگر قفل شده است. ردِ نگاهش را دنبال کردم و به مردی رسیدم که تمام توجهات را به خود جذب می‌کرد. او تنها مردی بود که دو برده داشت؛ دو دختر برهنه که با زنجیرهایی طلایی، نه تنها به هم، بلکه به شکلی نمادین به یکدیگر متصل بودند.

نگاهم ناخودآگاه روی او سنگینی کرد. چشمان مشکی و نافذی داشت که انگار می‌توانست روح آدم را کالبدشکافی کند. هیکل عضلانی و حضور مقتدرش، تحملِ نگاه مستقیم را از من می‌گرفت. سعی کردم با بی‌تفاوتیِ ساختگی، چشم از او بردارم، اما لرزشِ خفیفِ برده‌ام مرا تکان داد.

“چرا می‌لرزی؟” با لحنی سرد پرسیدم.

او با صدایی که از ترس می‌لرزید، زمزمه کرد: “بانو… من… قبلاً… برده‌ی ایشان بودم…”

دنیا برای لحظه‌ای دور سرم چرخید. خشم، مثل آتشی در رگ‌هایم شعله کشید. پس آن ادعای پدرم که گفته بود من اولین ارباب او هستم، چه بود؟ آیا او مرا فریب داده بود؟

“گفته بودی هیچ‌کس نبوده‌ای!” با صدایی که سعی می‌کرد مقتدر باشد، فریاد زدم. او زیر نگاه خشمگین من، لرزید و در سکوتی هولناک فرو رفت.

“ساکت باش! بعداً حساب‌وکتاب داریم.” با انزجار، از آن وضعیت فاصله گرفتم و به سمت یکی از مبلی‌های سلطنتی رفتم.

همان‌جا بود که او آمد. مردی که تمام سنگینیِ حضورش، فضای اتاق را تغییر داد. او با نگاهی پیروزمندانه، خودش را معرفی کرد: “من شاهرخ هستم.”

او با جذبه‌ای که حتی برده‌هایش هم در برابرش خاضع بودند، از من دعوت کرد. با لبخندی کنایه‌آمیز، کارتی طلایی به سمتم گرفت. روی آن نوشته شده بود: مهمان ویژه – مهمانیِ

“این مراسم مخصوص مسترهاست، نه میسترس‌ها،” با لحنی تدافعی گفتم.

شاهرخ نیشخندی زد، نیشخندی که انگار می‌دانست من را کاملاً خوانده است: “دوتا میسترس هم پایه ثابتِ این بازی‌ها هستند… و مطمئن باش، هیچ‌کدام از کسانی که الان اینجا می‌بینی، در مهمانی‌های من حضور خواهند داشت.”»

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.