یک سوءتفاهم و یک تصمیم عجولانه، دختر و پسری را در مسیری قرار میدهد که هیچکدام انتظارش را نداشتند. ماجرا از یک کلکل ساده آغاز میشود، اما کمکم به اتفاقاتی پیچیده و غیرقابل پیشبینی گره میخورد تا …
دانلود رمان دستامو به تخت بست
- بدون دیدگاه
- 1,046 بازدید
دانلود رمان دستامو به تخت بست
150.000 تومان
69.900 تومان
150 هزار تومان
29.900 تومان
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان دستامو به تخت بست
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختری به نام دلناز و دو برادرش است . این دو برادر یکی دوستدار ...
رمان عشق نامشروع داستان زنی به نام لیلا را روایت میکند که پس از یک ...
همانزمان که خانوادهٔ اصیل و سنتی میرزا آقاخان پناهی، بهخاطر شهرت و محبوبیت فرزند مداح ...
درباره ایکان مردی که پس از سالیان زیاد به ایران باز میگردد . او فردی ...
یک داستان واقعی درباره دختری به نام راز است که شب خواستگاری می فهمید کهخواستگارش ...
درباره گذشته مجهول دختری به نام گیسو موحد که به خاطر همون گذشتش خیلی تغییر ...
درباره دختری که با پسری غزیبه به نام سامان چت میکنه و مادرش اصلا از ...
درباره دختری به نام ریحانه و معشوقه اش به نام حافظ است که …
...شاداب، دانشجوی ترم سوم مهندسی عمران دانشگاه تهران، در خانوادهای با شرایط مالی سخت زندگی ...
من آرام هستم؛ یک دختر نوزدهساله، درست مثل خودت و بقیه مردم. دختری پر از ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
دختری به نام ابریشم، که پسرسرهنگی به نام راد را به دنیا آورده بود، توسط ...
بهار دختری است که پس از فوت پدرش، همراه خانوادهای گرفتار مشکلات مالی، روزهای سختی ...
چکاوک، دختر جوان روستایی، زیر فشار و اجبار پدرش در آستانه ازدواج موقت با پیرمردی ...
با مرگ تلخ پدر و مادر در یک سانحه تصادف، مهناز ۱۴ ساله و برادر ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان دستامو به تخت بست
روزگار…
اگر قرار است سخت بگیری، بدان که شکستن من آنقدرها هم ساده نیست…
* جید، خواهش میکنم بیخیال شو! اگه بفهمه دردسر بزرگی درست میشه.
با بیاعتنایی شانه بالا انداختم.
* چیزی نمیشه. فقط میخوام یه درس حسابی بهش بدم.
رویا اخم کرد و گفت:
* ولی خودت بهتر از هر کسی میدونی که تلافی میکنه.
* به جهنم! مگه من از اون کم میارم؟
رویا زیر لب غرولندی کرد و صورتش را از من برگرداند. لبخندی روی لبم نشست. همیشه همین بود؛ با اینکه بیشتر کارهایم هیچ شباهتی به اخلاق و روحیاتش نداشت، اما هیچوقت تنهایم نمیگذاشت.
دوستش داشتم؛ بیشتر از آن چیزی که خودش تصور میکرد.
بالاخره کارم تمام شد. داخل اسفنج صندلی استاد محترم، جناب آقای رجبی، مادهای چسبناک و لزج پنهان کرده بودم؛ ترکیبی که با افتخار باید بگویم حاصل خلاقیت شخصی خودم بود!
حالا فقط منتظر لحظهای بودم که روی صندلی بنشیند و واکنشش را ببینم.
دانلود رمان دستامو به تخت بست
رویا با اضطراب اطراف را نگاه کرد.
* تموم شد؟ زود باش، یکی میاد!
کیفم را روی شانه انداختم و همراهش از کلاس خارج شدم.
چند قدم بیشتر نرفته بودیم که طبق معمول شروع به نصیحت کردنم کرد.
* جید، واقعاً نمیدونم با تو باید چیکار کرد! بیست و یک سالته، بچه نیستی. هی با این رجبی درگیر میشی. هنوزم باورم نمیشه تو این خرابکاری کمکت کردم!
خندیدم و گفتم:
* به جون خودت، فقط ده درصدش از روی حماقت بود؛ نود درصدش تقصیر مهربونی توئه!
رویا چشمغرهای رفت.
* خیلی خب! حالا که کار از کار گذشته، ولی دیگه روی کمک من حساب نکن.
* معلومه که حساب میکنم. خودت جای من بودی دست روی دست نمیذاشتی.
دانلود رمان دستامو به تخت بست
این بار فقط سکوت کرد.
آقای رجبی امسال اولین سال تدریسش را میگذراند. هنوز روز اول کلاس را به یاد داشتم. از همه خواست نامشان را روی برگهای بنویسند.
من هم که ذاتاً اهل شیطنت بودم، به جای اسم واقعیام نوشتم: «عمو زنجیرباف».
از آنجا که بین استادها شهرت خاصی داشتم، ظاهراً قبل از شروع ترم درباره من هشدارهای لازم را دریافت کرده بود.
وقتی نوبت به برگه من رسید، نگاه تندی به سمتم انداخت و گفت:
* خانم نجد، بهتره بدونید اینجا سیرک نیست و ما هم به دلقک احتیاجی نداریم. اگر نمیتونید رفتار مناسبی داشته باشید، در خروج کلاس بازه.
بعد هم با لبخندی تمسخرآمیز نگاهم کرد.
همه دانشجوها میدانستند که معمولاً چنین حرفی را بیپاسخ نمیگذارم، اما آن روز برنامه بهتری در ذهن داشتم.
کولهام را برداشتم و گفتم:
* خیلی خب، میرم. ولی مطمئن باشید تا جلسه بعد آنقدر روی اخلاقم کار میکنم که کاملاً مطابق سلیقه شما بشه!
سپس با لبخندی معنیدار کلاس را ترک کردم.
آن شب تمام مهارت و ذوقم در طراحی و کاریکاتور را به کار گرفتم تا خندهدارترین تصویر ممکن را از او بکشم.
چشمهای سبز و ریزش، بینی بزرگ و لبهای باریکش سوژه فوقالعادهای بودند. کمپشتی موهای جلوی سرش هم حسابی به جذابیت کار اضافه میکرد.
نتیجه دقیقاً همان چیزی شد که میخواستم.
روز بعد حدود صد نسخه از آن چاپ کردم و قبل از شروع کلاسها، در گوشهوکنار دانشگاه پخششان کردم.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






