دانلود رمان دستامو به تخت بست

یک سوءتفاهم و یک تصمیم عجولانه، دختر و پسری را در مسیری قرار می‌دهد که هیچ‌کدام انتظارش را نداشتند. ماجرا از یک کل‌کل ساده آغاز می‌شود، اما کم‌کم به اتفاقاتی پیچیده و غیرقابل پیش‌بینی گره می‌خورد تا …

دانلود رمان دستامو به تخت بست

تخفیف ویژه

150.000 تومان

69.900 تومان

150 هزار تومان

29.900 تومان

دانلود رمان دستامو به تخت بست

رایگان

رمان های رایگان

درباره یوسف ، استاد سرد و بی روحی که از عمارت اشرافی پدرش طرد شده ...

درباره دو دانشجو به نام سودا و رادمان است که سودا عاشق رادمان میشه ولی ...

داستان از آنجا آغاز میشود مردی که تاکسی دارد دختری را سوار میکند و …

...

درباره قهرمان اصلی داستان که برای گرفتن انتقام از خواهرش وارد رابطه‌ای می‌شود که به ...

درباره دختری که به اصرار پدرش مجبور میشه با پسری مذهبی ازدواج کنه تا …

...

درباره دختری که برای نجات پدرش به ازدواج با پسری که دوسش نداره تن میده ...

بعد از اینکه پروا مسئولیت بزرگ کردن بچه خواهرش را قبول کرد، تصمیم گرفت به ...

درباره عاشقی و حال و هوای عشاق است که خدا اونهارو چطور امتحان میکنه و ...

درباره دختری به نام ترنج که تو یه خونه باغ تو بن بست ۱۷ زندگی ...

درباره یه پسر دانشجوی نابغه و شیطون به نام ساتیار است که از هم دانشگاهیش ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

بهار دختری است که پس از فوت پدرش، همراه خانواده‌ای گرفتار مشکلات مالی، روزهای سختی ...

چکاوک، دختر جوان روستایی، زیر فشار و اجبار پدرش در آستانه ازدواج موقت با پیرمردی ...

با مرگ تلخ پدر و مادر در یک سانحه تصادف، مهناز ۱۴ ساله و برادر ...

روزگاری بهار محبوب‌ترین دختر دانشکده بود و خاطرخواهان فراوانی داشت، اما در میان آن‌همه توجه، ...

این داستان درباره دختری به اسم ماهی است؛ دختری بسیار شاد، پرنشاط و شیطون که ...

دانلود رمان دستامو به تخت بست

ادامه ...

روزگار…

اگر قرار است سخت بگیری، بدان که شکستن من آن‌قدرها هم ساده نیست…

* جید، خواهش می‌کنم بی‌خیال شو! اگه بفهمه دردسر بزرگی درست میشه.

با بی‌اعتنایی شانه بالا انداختم.

* چیزی نمی‌شه. فقط می‌خوام یه درس حسابی بهش بدم.

رویا اخم کرد و گفت:

* ولی خودت بهتر از هر کسی می‌دونی که تلافی می‌کنه.

* به جهنم! مگه من از اون کم میارم؟

رویا زیر لب غرولندی کرد و صورتش را از من برگرداند. لبخندی روی لبم نشست. همیشه همین بود؛ با اینکه بیشتر کارهایم هیچ شباهتی به اخلاق و روحیاتش نداشت، اما هیچ‌وقت تنهایم نمی‌گذاشت.

دوستش داشتم؛ بیشتر از آن چیزی که خودش تصور می‌کرد.

بالاخره کارم تمام شد. داخل اسفنج صندلی استاد محترم، جناب آقای رجبی، ماده‌ای چسبناک و لزج پنهان کرده بودم؛ ترکیبی که با افتخار باید بگویم حاصل خلاقیت شخصی خودم بود!

حالا فقط منتظر لحظه‌ای بودم که روی صندلی بنشیند و واکنشش را ببینم.
دانلود رمان دستامو به تخت بست

رویا با اضطراب اطراف را نگاه کرد.

* تموم شد؟ زود باش، یکی میاد!

کیفم را روی شانه انداختم و همراهش از کلاس خارج شدم.

چند قدم بیشتر نرفته بودیم که طبق معمول شروع به نصیحت کردنم کرد.

* جید، واقعاً نمی‌دونم با تو باید چیکار کرد! بیست و یک سالته، بچه نیستی. هی با این رجبی درگیر میشی. هنوزم باورم نمیشه تو این خرابکاری کمکت کردم!

خندیدم و گفتم:

* به جون خودت، فقط ده درصدش از روی حماقت بود؛ نود درصدش تقصیر مهربونی توئه!

رویا چشم‌غره‌ای رفت.

* خیلی خب! حالا که کار از کار گذشته، ولی دیگه روی کمک من حساب نکن.

* معلومه که حساب می‌کنم. خودت جای من بودی دست روی دست نمی‌ذاشتی.
دانلود رمان دستامو به تخت بست

این بار فقط سکوت کرد.

آقای رجبی امسال اولین سال تدریسش را می‌گذراند. هنوز روز اول کلاس را به یاد داشتم. از همه خواست نامشان را روی برگه‌ای بنویسند.

من هم که ذاتاً اهل شیطنت بودم، به جای اسم واقعی‌ام نوشتم: «عمو زنجیرباف».

از آنجا که بین استادها شهرت خاصی داشتم، ظاهراً قبل از شروع ترم درباره من هشدارهای لازم را دریافت کرده بود.

وقتی نوبت به برگه من رسید، نگاه تندی به سمتم انداخت و گفت:

* خانم نجد، بهتره بدونید اینجا سیرک نیست و ما هم به دلقک احتیاجی نداریم. اگر نمی‌تونید رفتار مناسبی داشته باشید، در خروج کلاس بازه.

بعد هم با لبخندی تمسخرآمیز نگاهم کرد.

همه دانشجوها می‌دانستند که معمولاً چنین حرفی را بی‌پاسخ نمی‌گذارم، اما آن روز برنامه بهتری در ذهن داشتم.

کوله‌ام را برداشتم و گفتم:

* خیلی خب، میرم. ولی مطمئن باشید تا جلسه بعد آن‌قدر روی اخلاقم کار می‌کنم که کاملاً مطابق سلیقه شما بشه!

سپس با لبخندی معنی‌دار کلاس را ترک کردم.

آن شب تمام مهارت و ذوقم در طراحی و کاریکاتور را به کار گرفتم تا خنده‌دارترین تصویر ممکن را از او بکشم.

چشم‌های سبز و ریزش، بینی بزرگ و لب‌های باریکش سوژه فوق‌العاده‌ای بودند. کم‌پشتی موهای جلوی سرش هم حسابی به جذابیت کار اضافه می‌کرد.

نتیجه دقیقاً همان چیزی شد که می‌خواستم.

روز بعد حدود صد نسخه از آن چاپ کردم و قبل از شروع کلاس‌ها، در گوشه‌وکنار دانشگاه پخششان کردم.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

بهار دختری است که پس از فوت پدرش، همراه خانواده‌ای گرفتار مشکلات مالی، روزهای سختی ...

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.