دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ میدهند؛ راهی شدن به جادهای مهآلود برای احیای رستورانی مخروبه، که نقطه تلاقیِ تضادهایِ اخلاقی و سرآغازِ شراکتی اجباری میانِ دو قطبِ متفاوت است.
درباره شوکا یه دختر سانتی مانتال و شیطون که سر راه هیدارا حاجی جوون قصه ...
این روایت، قصهی سرنوشت سه دختر جوان است؛ سه روح متفاوت که با قدم گذاشتن ...
درباره سرنوشت عاشقانه دختری است که زندگی معمولی دارد ولی به طور ناگهانی در یک ...
درباره تابش احمدی ، وکیل موفق و سرشناسی که یه شب یه غریبه به خونش ...
در گردابِ عشقی یکسویه که ماهین را از پناهگاهِ امنِ کودکی به مسلخِ بیاعتناییِ کاوه ...
درباره پسری به اسم سوارن و دختری با نام آرام میباشد که سواران اصلا تو ...
درباره اتفاقاتی در گذشته که تاثیراتش را بر اتفاقات آینده یه رابطه عاشقانه میگذارد و ...
درباره دختری به نام فریا است که مردی به نام نامی شهیاد عاشق او است ...
داستان در مورد دختری ۲۰ ساله به اسم فرشته است که میخواهند به پیرمردی شوهرش ...
اشک های من ، چشمان او ، خیال با او بودن، تنهایی ام در تاریکی ...
درباره مردی ۷۰ ساله به نام زرنگار است که ۴ فرزند دارد که دختر دومش ...
درباره آرش و ترنم شخصیت های اصلی داستان که مسیر زندگی آنها پیچ و خم ...
داستان درباره یکیه که عاشقه یه نفره که اونی که عاشقشه به یکی دیگه فکر ...
درباره یه دختر شمالی که دانشجوی یه دانشگاه تو شیراز و با معلم هندسه ش ...
رز تنها دختریه که میتونه از آلفاهای غالب باردار بشه و در این دنیا فقط ...
«مسیح، با قلبی که سالها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...
«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...
درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...
دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ میدهند؛ راهی شدن ...
ته دیگِ زندگی
مقدمه
من آدم خودخواهی نیستم؛ فقط کمی برای خودم ارزش قائلم. توی مرامِ من «تکخوری» جایگاهی ندارد. اگر کسی بخواهد در سفرهی سادهی زندگیام شریک شود، با روی باز میپذیرم. از اخمهای گرهخوردهام نترسید؛ شاید زبانم کمی تند و تیز باشد، اما قول میدهم اگر از تهِ دلم چیزی بخواهید، همان تکهی آخرِ خوشطعمِ زندگیام را هم با شما نصف کنم.
سرم را میان دستهایم گرفته بودم و آنقدر به شقیقههایم فشار آوردم که انگار میخواستم نبضِ سردردم را متوقف کنم. هیاهوی بچهها در فضای کوچک مغازه میپیچید؛ دعوا، سرزنش، و کلماتی که مثل خنجر به هم میزدند. اما هیچکدام راه چاره نبود. به یک ساعت پیش فکر کردم؛ به لحظهای که «آقای محمدی» با آن نگاهِ حریصانهاش وارد مغازه شد. از همان روزهای اول، چشمش دنبال این چهاردیواری بود. هر روز میآمد و با همان لحنِ نحس و آیه یأس خواندنهایش، روی اعصابمان راه میرفت. میگفت: «این محل کوچک است، شما خام و بیتجربهاید، نمیتوانید از پسِ ادارهی اینجا بربیایید.»
آخر هم با آن دهانِ نحسش کار خودش را کرد. ورشکستگی، مثل آواری سنگین روی سرمان خراب شد.
یادم میآید روز افتتاحیه چقدر ذوق داشتیم. با چه عشقی تمامِ داراییمان را جمع کردیم؛ از میز و صندلیهای چوبی تا وسایل آشپزخانه. میخواستیم اینجا یک کافیشاپ متفاوت باشد؛ پاتوقی دنج و آرام برای جوانها. همه چیز هم طبق نقشه پیش میرفت؛ موسیقی ملایم، نورپردازی رمانتیک و فضایی که بوی آرامش میداد. اما…
نمیدانم کدام آدمِ بیخیری از روی حسادت یا کینه، گزارشِ اینجا را به اماکن داده بود. خبرچینی کرده بود که اینجا پاتوقِ دختر و پسرهای جوان است. یک روز عصر، ریختند داخل. هر کسی که بود، با تحقیر جمع کردند و بردند. آبرویمان رفت. حتی یک زوجِ نامزد را که داشتند آرام چای میخوردند، مثل مجرمانِ خطرناک سوار ون کردند. هنوز هم نمیفهمم در یک کافیشاپ عمومی، مقابل چشمِ همه، چه جرمِ بزرگی مرتکب شده بودند که اینطور با آنها برخورد شد؟
همان روز، مرگِ کسبوکار ما رقم خورد. امنیتِ مغازه از بین رفت و مشتریها دیگر پشتشان را هم به اینجا نکردند. مغازه سوتوکور شد. تمامِ سرمایهام را با هزار امید در این دیوارها دفن کرده بودم، اما حالا حتی پولِ اجاره هم در نمیآمد. چهار نفری مینشستیم و فقط به دیوارهای خالی خیره میشدیم. ماندن، فقط ضرر روی ضرر بود.
در همان روزهای سیاه بود که دوباره سروکلهی محمدیِ کفتار صفت پیدا شد. او دقیقاً همان چیزی را میخواست که تمامِ آرزوهایم در آن خلاصه میشد. آن کافیشاپ، تنها راهِ من برای ثابت کردنِ استقلالم بود؛ میخواستم به همه نشان دهم که بزرگ شدهام و میتوانم مسئولیتِ زندگیام را به عهده بگیرم. اما حالا همهچیز نقش بر آب شده بود.
محمدی میخواست اینجا را برای پسرش بگیرد؛ همان پسرِ هیز و بیچشمی که هر روز مثل یک کفتار پشت شیشههای مغازه پرسه میزد و نگاههایش تنمان را میلرزاند. مطمئنم نگاهش فقط به مغازه نبود، ما را هم نشانه گرفته بود. پیشنهادش برای خریدِ مغازه آنقدر ناچیز بود که حتی کفافِ شروعِ یک کارِ کوچکِ دیگر را هم نمیداد.
واقعاً مانده بودم چه خاکی به سرم بریزم. اگر «خسرو» میفهمید چه بلایی سرِ سرمایهام آوردهام، بیچاره میشدم. هزار بار به من هشدار داده بود که دختر، وارد این بازی نشو، اما من گوشم بدهکار نبود. حالا فقط مانده بودم و خدایی که تنها پناهم بود.
خودت به دادم برس
آنقدر بغضم را فرو خورده بودم که گلویم میسوخت. فشار سنگینی روی سینهام نشسته بود و نفسهایم بریدهبریده بالا میآمد. صدای خسخس نفسهایم را میشنیدم و برای چند لحظه ترسیدم واقعاً نتوانم هوا را به ریههایم برسانم.
پگاه با نگرانی خودش را به من رساند و رو به ساره فریاد زد:
ـ ساره، سریع اسپریش رو بیار! حالش خوب نیست… بجنب!
ساره با دستهای لرزان اسپری را پیدا کرد و به طرفم گرفت. دو بار از آن استفاده کردم و چند ثانیه بعد، کمکم راه نفسم باز شد. با اینهمه، از این بیماری لعنتی خسته بودم؛ همان چیزی که هر بار در بدترین لحظه ممکن سراغم میآمد و مرا از پا میانداخت.
به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمهایم را بستم. ذهنم آنقدر خسته بود که حتی توان فکر کردن نداشتم. میان تمام آن آشفتگی، تنها یک اسم مدام در سرم تکرار میشد: خسرو.
دیگر چارهای نداشتم. شاید وقتش رسیده بود از او کمک بخواهم. میدانستم با این کار مخالف است و بارها گفته بود وارد چنین کاری نشوم، اما خسرو وقتی میدید واقعاً درماندهام، نمیتوانست بیتفاوت بماند. شاید حاضر میشد بخشی از سرمایهاش را در اختیارم بگذارد تا بتوانم یک مغازهی کوچکتر اجاره کنم و دوباره از صفر شروع کنم.
سرم را بلند کردم و تلاش کردم صدایم محکم به نظر برسد.
ـ خب، دیگه کافیه. ناراحتی چیزی رو درست نمیکنه. محمدی عصر میاد تا کلید و وسایل رو تحویل بگیره. قبل از اون باید تکلیف وسایل اضافه رو مشخص کنیم. من قرار نیست چیزهایی رو که با عشق خریدم، مفت بدم دست اون آدم طماع.
ساره با چشمانی پر از نگرانی نگاهم کرد.
ـ یعنی واقعاً تموم شد؟ همهچیز؟
لبخند کمجانی زدم؛ لبخندی که بیشتر برای دلگرمکردن آنها بود تا خودم.
ـ فعلاً همینطوره. بیخیال… بهتره بیشتر از این دربارهاش حرف نزنیم.
ساره سرش را تکان داد، اما هنوز کوتاه نیامده بود.
ـ نیشرام، نمیشه اینطوری تسلیم بشی. تمام سرمایهات از بین رفته. باید کنار هم بمونیم و دوباره درستش کنیم. ما این کار رو با هم شروع کردیم؛ پس با هم هم ادامهاش میدیم.
آهی کشیدم و دستهایم را روی زانوهایم گذاشتم.
ـ با چه پولی، ساره؟ حسابم خالیه. وقتی پولی نداریم، نه میتونیم چیزی بخریم، نه توان راهاندازی دوباره داریم. حتی اگر somehow وسایل تازه تهیه کنیم، وقتی مشتریای نباشه، چه فایدهای داره؟ اینجا دیگه رونق نمیگیره. شما هم خودتون رو درگیر پول من نکنید. بالاخره داشتن یک پدربزرگ پولدار، گاهی به درد آدم میخوره. خودم یک راهی برایش پیدا میکنم.
حرف آخرم باعث شد بچهها، با وجود ناراحتی، لبخندهای کوچکی بزنند. همه میدانستیم آن شوخی بیشتر از آنکه خندهدار باشد، تلاشی برای پنهانکردن شکستمان بود.
کار دیگری در مغازه نداشتیم. وسایل شخصیمان را جمع کردیم و یکییکی بیرون آمدیم. آخرین نفر من بودم. چند لحظه پشت در ایستادم و به فضای خالی داخل نگاه کردم؛ به میزهایی که روزی پر از خنده و هیاهو بودند و حالا سکوت سردی رویشان نشسته بود.
کلید را چرخاندم، قفل را بستم و کرکره را پایین کشیدم.
این بار، برای همیشه.
سوار پژوی سفیدرنگ شدیم و راه افتادیم. هیچکداممان دلش نمیخواست دربارهی اتفاقات آن رستوران حرف بزند. سعی میکردیم موضوع را از ذهنمان بیرون کنیم، هرچند خاطرهاش مثل لکهای تیره دنبالمان میآمد.
چند دقیقه بعد، صدای آهنگ از ضبط ماشین بلند شد. ناگهان حالوهوایمان عوض شد. آنقدر صدای ضبط را زیاد کردم که شیشههای ماشین لرزیدند. پنجرهها را بالا کشیدم تا صدایمان بیرون نرود و بعد، بیخیال تمام گرفتاریها، همراه آهنگ شروع به خواندن کردیم.
برای چند دقیقه میخندیدیم؛ انگار نه مغازهای از دست داده بودیم، نه سرمایهای بر باد رفته بود و نه آیندهمان در هالهای از ابهام قرار داشت. دوباره همان شیطنتهای همیشگیمان را به راه انداخته بودیم؛ شاید چون اگر نمیخندیدیم، باید همهی راه را گریه میکردیم.
وسط خنده، گوشیام را برداشتم و شمارهی خسرو را گرفتم. چند بوق گذشت، اما جواب نداد.
ـ الو؟ چرا قطع کردی؟
تماس را دوباره گرفتم. باز هم سکوت.
ـ چرا باز قهر کردی؟
چند ثانیه مکث کردم و بعد آرامتر گفتم:
ـ فقط یه سؤال ازت میپرسم و بعد دیگه مزاحمت نمیشم.
صدای بوق آزاد همچنان ادامه داشت. نگاهم را به خیابان دوختم و برای سومین بار شمارهاش را گرفتم.
ـ الو… میشه برگردی؟ من واقعاً به کمکت احتیاج دارم.
ناگهان صدای جیغِ تندِ لاستیکها، سکوتِ ذهنم را در هم شکست. خودرویی با سرعتی سرسامآور از کنارم گذشت و راه را به سمتم بست؛ انگار با قصد و نیت قبلی میخواست مرا به تنگنا بکشاند. خشم، مثل سوختِ موتور در رگهایم جریان پیدا کرد.
«فکر کردی میتونی منو بترسونی؟» با خودم زمزمه کردم.
با مهارتی که از سالها رانندگی در خیابانهای پرآشوب میآمدم، فرمان را چرخاند و با یک حرکتِ سریع و حسابشده، از کنارش رد شدم. برای نشان دادنِ اعتراضم، دستم را روی بوق فشار دادم؛ صدایی بلند که در فضای خلوتِ اتوبان، طنین انداخت. در آن لحظه، ناخودآگاه دلتنگِ روزهای قدیمی شدم؛ روزهایی که با دوستانم، با همین هیجان و البته با کمی بیباکی، در خیابانها مسابقه میدادیم و از سرعت لذت میبردیم.
آن پسر، با صدای بلند و پرخاشگرانه اعتراض میکرد، اما من هم عقبنشینی نکردم. وقتی در کنارش قرار گرفتم، چشمم به او افتاد. چهرهای جذاب داشت، با چشمهایی سیاه و نافذ که انگار داشتند با من حرف میزدند. اما آن نیشخندِ تحقیرآمیزی که بر لبانش نشست، تمامِ حسِ من را بر هم زد. نیشخندش نه تنها مرا برنداشت، بلکه آتشِ لجبازیام را شعلهورتر کرد.
خواستم نشانش دهم که من از آن دخترهای ساده نیستم که با یک نگاهِ خشن عقب بنشینند. با سرعتی تند و با جیغی از سرِ مبارزه، از کنارش گذشتم. دیدم که چطور سرعتش را کم کرد؛ انگار متوجه شده بود که با کسی درگیر شده که قرار نیست تسلیم شود.
ساره در ماشین با تحسین نگاهم کرد:
ـ ایول نیشرام! دمت گرم، واقعاً ایول. پسره که کپ کرد!
لبخندی از سرِ پیروزی زدم. با خودم فکر کردم: «فکر کردی دخترا همهشون باید گوشبهفرمان باشن؟ خیال باطل کردی!» اما حقیقت تلخ این بود که این پیروزیِ خیابانی، هیچ دردی از آن شکستِ بزرگِ زندگیام را دوا نمیکرد. تمامِ آن هیجان، تنها یک پوشش برای فرار از واقعیت بود. تمامِ فکر و ذکر من، فقط یک چیز بود: کمک گرفتن از خسرو. او تنها کسی بود که در این دنیای بیرحم، میتوانستم به او تکیه کنم؛ مردی که حتی با تمام مخالفتهایش، پناهگاهِ امنِ من بود.
وقتی به حیاطِ خانهی خسرو رسیدم، انگار وارد یک دنیای دیگر شده بودم. خانهای که بیشتر شبیه به یک باغِ آرام بود تا یک ساختمان معمولی. این خانه، هم خانهام بود و هم پناهگاهِ روحم. با قدمهای خسته، درِ بزرگِ چوبی را باز کردم و وارد شدم.
سکوت، حاکمِ مطلقِ خانه بود. آرامشی که انگار از عمقِ زمین میآمد. نگاهی به اطراف انداختم و او را دیدم. خسرو، در مقابلِ پنجرهی بزرگ و قدی، روی مبلِ سلطنتیاش نشسته بود و به منظرهی بینظیرِ باغ خیره شده بود. پشتش به من بود، اما میتوانستم حضورِ سنگین و آرامشبخشش را حس کنم. او در این لحظات، در میانِ سکوت، گویی با خودش در گفتگو بود.
به آرامی به سمتش رفتم و کنار پنجره ایستادم، جایی که نورِ ملایمِ عصر، زیباترین جلوهی باغ را به نمایش میگذاشت. او متوجهِ آمدنم شد. با آرامشی که فقط از او برمیآمد، چشمهایش را باز کرد؛ چشمهایی که با گذشتِ زمان، خطوطِ تجربه و خستگی بر آنها نشسته بود، اما هنوز هم با مهربانی میدرخشیدند. لبخندی به من زد، لبخندی که تمامِ خستگیهای رانندگی و جنگهای خیابانی را شست و برد.
با لحنی که سعی میکرد در عینِ درماندگی، مهربان باشد، گفتم:
ـ سلام بابایی… چطوری؟ حالت چطوره؟ منو میبینی؟
ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم
برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید
فرم تماس با ما
[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]
برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.