در گردابِ عشقی یکسویه که ماهین را از پناهگاهِ امنِ کودکی به مسلخِ بیاعتناییِ کاوه کشانده بود، یک تصمیمِ جنونآمیز و ناگهانی در آستانهٔ ازدواجِ کاوه با رویا، پیوندِ دیرینهٔ آنها را به دستِ تقدیری تاریک و پیشبینیناپذیر سپرد.
درباره خانم مهندسی به نام شایسته مجد است که قرار است برای انجام یک پروژه ...
درباره یه پسر دانشجوی نابغه و شیطون به نام ساتیار است که از هم دانشگاهیش ...
درباره دختری بی گناه و زجر کشیده است که مجازات میشود و در این بین ...
درباره دختری ۲۲ ساله و جوان به نام سایه که عاشق حامد ۴۰ ساله میشه ...
این رمان درباره داستان عاشقانه آیهان و تپش در مسیر عشق است که …
...درباره پریناز دختری که گذشته تلخی داشته و حتی برای گذران زندگی مجبور به کارایی ...
درباره حامی و شادلی که تو یه مهمونی همدیگرو میبینن و بینشون اتفاقی میوفته که ...
دربارهٔ دختری به نام ثنا است که در خانوادهای مذهبی رشد کرده؛ خانوادهای که هیچگاه ...
درباره زندگی زهرا از سال های خیلی دور تا زمان حال که خیلی اتفاق ها ...
درباره بوکسوری حرفه ای به نام عمران است که برای خراب کردن بهزاد با خواهرش ...
درباره دختری که به اصرار خانواده با پسری پولدار ازدواج میکنه اما اون کسی دیگری ...
درباره رابطه عاشقانه یک استاد و دانشجو به نام آبتین و تبسم است که تبسم ...
درباره دختری دلربا به نام دیانا که رئیسش شهاب پارسا عاشق اون میشه و …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
یاس، دانشجوی حسابداری که چهار سال همزمان کار و درس را در خوابگاه گذرانده بود، ...
«مسیح، با قلبی که سالها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...
«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...
درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...
دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ میدهند؛ راهی شدن ...
پیراهنِ سفیدِ مردانهاش را به صورتم میفشارم؛ رایحهای که حالا تنها هویتِ باقیمانده از روزهایِ رفته است. زمان در این دخمهٔ نمور که عمهاش به تبعیدگاهم بدل کرده، معنایش را از دست داده؛ بیست روز یا شاید یک ماه؟ چه فرقی میکند؟ او صریح بود؛ بیرحمانه به من فهمانده بود که تنها مهرهای در بازیِ رسیدن به اهدافِ او هستم.
دستم را آرام روی شکمم میگذارم؛ تنها نقطهٔ روشن در این تاریکیِ مطلق. همین که این تپشِ پنهان درونم نفس میکشد، تمامِ رنجهایم را به حاشیه میراند. فقر، خوردنِ پسماندههایِ دیگران و تحقیر شدن در این زیرزمینِ تاریک، در برابرِ حضوری که در بطنم شکل میگیرد، ناچیز است. او با من نامردی نکرد؛ پیش از آنکه قفسم را ببندد، اتمامِ حجت کرده بود که قلبش را به دیگری باخته است. اما من؟ من در تلهٔ همان مهربانیهایِ گذرا افتادم؛ در تلهٔ خندهها و هدیههایی که برایم سرابِ عشق ساختند.
بیبی گفته بود اگر این پیوند را قانونی نکند، نفرینش خواهد کرد؛ و نفرینِ بیبی، همیشه مثلِ صاعقه به هدف میخورد. کاش به جایِ نفرینِ او، برایِ این جنینِ بیگناه دعا کرده بود. روی زمینِ سنگی و یخزده نشستهام؛ تنها راهِ باقیمانده برایِ زنده ماندنِ این مسافرِ کوچک، التماس کردن است. با پاهایی که از سستی میلرزند، خودم را به درِ فلزیِ سرد میرسانم. مشتهایم ناتوانتر از آن است که فریادِ سکوتِ این خانه را بشکند.
_ «خاله؟ کسی آنجاست؟ میشود در را باز کنید؟»
سکوت؛ تنها پاسخِ دیوارهایِ سرد است. به سمتِ صندوقچهٔ کوچکم میخزم؛ تنها پناهگاهِ خاطراتم. تکهای از کلوچهای که روزها پیش قایم کرده بودم را برمیدارم. گلویم از خشکیِ بیپایان، لقمه را پس میزند. پتویِ مندرس را روی زمین میاندازم و رمانِ رویا را باز میکنم؛ کتابی که تنها پیوندِ من با دنیایِ بیرون است. رویا، دوستِ دورانِ کودکیام که مخفیانه آدرسم را پیدا کرد و این تنها دلخوشی را به دستم رساند.
غرق در صفحاتی میشوم که سرنوشتِ شومِ قهرمانش، درست مثلِ آینه، بازتابِ زندگیِ خودم است؛ دختری که در گردابِ عشقِ مردی اسیر شده که هرگز متعلق به او نخواهد بود. اگر بفهمند که من، مادرِ فرزندِ او هستم، چه بر سرم میآورند؟ یک ماه است که این راز را مثلِ زخمی در پنهانترین لایهٔ جانم دفن کردهام. هر فرمانی که خاله میدهد، بیچون و چرا اجرا میکنم، فقط به این امید که شک نکنند و به جانِ این نطفه نیفتند.
دلپیچهای ناگهانی، دردی عمیق در استخوانهایم میاندازد. از جا میپرم؛ دوباره به در میکوبم. این بار، نه برایِ آزادیِ خودم، که برایِ ادامهٔ زندگیِ کسی که تنها امیدِ من به فردایِ نامعلوم است.
ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم
برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید
فرم تماس با ما
[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]
برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.