دانلود رمان سهم من از زندگی

یاس، دانشجوی حسابداری که چهار سال هم‌زمان کار و درس را در خوابگاه گذرانده بود، بعد از فارغ‌التحصیلی ناگهان بی‌جایی ماند. نه پول کافی برای اجاره داشت و نه صاحبخانه‌ای که به یک دختر تنها خانه بدهد. در میان جست‌وجوی بی‌وقفه‌اش برای کار و سرپناه، یک آگهی کوچک و متفاوت در روزنامه دید؛ آگهی که بی‌خبر از همه‌چیز، قرار بود زندگی‌اش را عوض کند …

دانلود رمان سهم من از زندگی

رایگان

📚 این رمان هارو حتما بخون عالین ▾

دانلود رمان سهم من از زندگی

ادامه ...

جلوی در خانه‌ای ایستاده‌ام که شاید شروع فصل تازه‌ای از زندگی‌ام باشد، یا شاید اشتباهی دیگر. نمی‌دانم تصمیمم درست است یا نه، اما راستش دیگر راهی برای برگشت ندارم. از خوابگاه که بیرون آمدم، هزار بار خودم را سرزنش کردم و هزار بار خواستم برگردم، ولی هیچ جایی برای برگشت نمانده بود. از شدت فکر و استرس حتی نفهمیدم کی رسیدم جلوی در. نفس عمیقی می‌کشم، دستم را بالا می‌برم تا زنگ را بزنم، اما همان تردید آشنا مثل سایه دوباره پیدایش می‌شود.

چند ثانیه به خودم فرصت می‌دهم، بعد بالاخره دل را به دریا می‌زنم و دکمه زنگ را فشار می‌دهم. صدای خسته و سرد مردی از پشت آیفون به گوش می‌رسد:

دانلود رمان سهم من از زندگی

– بله؟
با تردید می‌گویم:
«برای آگهی توی روزنامه اومدم…»
در بدون حرف بیشتری باز می‌شود. با قدم‌هایی لرزان وارد می‌شوم. دلم می‌خواهد همان لحظه برگردم، اما انگار پاهایم دیگر به فرمان من نیستند.

همان‌طور که جلو می‌روم، صدای ستاره توی ذهنم می‌پیچد؛ تنها دوستی که واقعاً دوستم دارد. گفته بود:
«یاس، بی‌خیالش شو. بیا پیش من چند وقت بمون، خانواده‌مو که می‌شناسی، همه باهات خوبن. این پسره که می‌خوای بری پیشش، تنها زندگی می‌کنه، شنیدم معتاده، خانواده‌شم ازش بریدن. به خدا ارزشش رو نداره.»
اما حالا دیگر دیر است.

پاهایم روی موزاییک‌های سرد سالن صدا می‌دهد. خانه ترکیب غریبی از تمیزی و آلودگی است. وسایل شیک و گران‌قیمت‌اند، اما گوشه‌گوشه‌اش پر از گرد و خاک، مثل کسی که از زندگی دست کشیده باشد. زیر لب می‌گویم:
«اینجا کجاست؟ شاید اشتباه اومدم…»

دانلود رمان سهم من از زندگی

چند روز پیش را به خاطر می‌آورم؛ وقتی میان صفحات روزنامه دنبال آگهی کار می‌گشتم. ترم آخر حسابداری‌ام. قرار است همین ترم فارغ‌التحصیل شوم. تا وقتی دانشجو بودم، خوابگاه تنها پناهگاه من بود. تمام امیدم این بود که با گرفتن مدرک بتوانم شغل درستی پیدا کنم و زندگی مستقلی بسازم. اما حالا که درس رو به پایان است، تازه می‌فهمم چقدر اوضاع سخت‌تر شده.

اگر از خوابگاه بیرون بیایم، دیگر سقفی بالای سرم نیست. صاحبخانه‌ها به دختری تنها خانه نمی‌دهند، و اگر هم بدهند، پول پیشش قد همه پس‌اندازم است. در این چند سال خرج تحصیلم را با کار توی بوتیک، پروژه‌نوشتن برای بقیه و شب‌بیداری‌های بی‌پایان جور کردم. حالا چشم‌هام دائم می‌سوزن و توان ادامه ندارم، اما باز مجبورم دنبال جایی بگردم تا فقط سقفی بالای سرم باشد.

صدایی مرا از فکر بیرون می‌کشد:
– بشین!
سریع سرم را بالا می‌آورم و چند قدم جلوتر به سمت سالن می‌روم. روی مبل روبه‌رو، پسری حدود بیست‌وهفت ساله نشسته. موهای نامرتبش و نگاه سردش حسی ناآشنا در دلم ایجاد می‌کند. نگاهی طولانی به من می‌اندازد، انگار دارد براندازم می‌کند. لبخند کم‌رنگی گوشه لبش می‌نشیند.
می‌پرسد:

دانلود رمان سهم من از زندگی

– چند سالته؟
– بیست و دو.
کمی مکث می‌کند و بعد با صدایی خشک و جدی ادامه می‌دهد:
– من یه خدمتکار تمام‌وقت می‌خواستم. می‌دونی یعنی چی؟ بیست‌وچهار ساعته باید اینجا باشی.
متعجب به چشمانش نگاه می‌کنم.
– نه، نمی‌دونستم. تو آگهی چیزی در این مورد ننوشته بود.

دانلود رمان سهم من از زندگی

شانه بالا می‌اندازد:
– حالا می‌دونی.
برای لحظه‌ای نگاهم در چشمانش گره می‌خورد. چشمانش آبی تیره است؛ سرد و عمیق، مثل دریا بعد از طوفان.

شاید اگر شرایط دیگری بود، زودتر از آن خانه بیرون می‌رفتم؛ اما حالا نه جایی دارم، نه کسی که منتظرم باشد. تنها چیزی که دارم همین شانس مبهم است، در خانه‌ای که از همان لحظه‌ی اول بوی دردسر می‌دهد.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.