درباره دختری به نام دلناز و دو برادرش است . این دو برادر یکی دوستدار و دیگری انقام جو خواهر میباشد و جنگی که این دو دارند این خواهر رو وارد ماجراهایی میکند که …
دانلود رمان هبت و عشق
- بدون دیدگاه
- 5,896 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : آرزو توکلی
- دسته : عاشقانه , اربابی , ایرانی
- کشور : ایران
- صفحات : 1098
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان هبت و عشق
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
📚 این رمان هارو حتما بخون عالین ▾
🎲 اینم رمان های اتفاقی یهویی ▾
🚀 اوف اینم رمان های جدیدمون ▾
- قسمتی از رمان
دانلود رمان هبت و عشق
دلناز، در حالی که چشمانش از اشک لبریز بود، به اتاقش پناه برد. خود را روی تخت رها کرد و دستان ظریفش را بر صورت خیس از اشکش کشید. قلبش از طعنههای تندِ «هوروش» تکهتکه شده بود؛ سعی میکرد سنگدل باشد، اما افسوس که قلبش اینکاره نبود. با خودش زمزمه کرد که هوروش بیمار است و در این وضعیتِ روحی، تسلطی بر کلام و رفتارش ندارد؛ پس طبق عادت، باز هم تقصیرها را به گردن گرفت. ترجیح داد تا فروکش کردن خشم همسرش، از اتاق خارج نشود.
عصر هنگام، وقتی پا از اتاق بیرون گذاشت، خانه در سکوتی سنگین فرو رفته بود. خبری از طاهرهخانم نبود. ابتدا نفسی به راحتی کشید، اما طولی نکشید که پوزخندی تلخ بر لبش نشست. خوب به یاد داشت که چقدر از تنهایی گریزان بود، حالا چه بر سرش آمده بود که از تنهاییِ این خانه، قند در دلش آب میشد؟
دانلود رمان هبت و عشق
دلش هوای پدر را کرد. گوشی را برداشت و شمارهاش را گرفت. این بار بوق میخورد، اما کسی پاسخگو نبود. درست زمانی که قصد داشت تماس را قطع کند، صدای ضعیف پدرش در فضا پیچید: «دلنازم!»
همین یک کلمه کافی بود تا بفهمد چقدر تشنهی شنیدن نامش از زبان پدر بوده است. با بغضی که راه گلویش را سد کرده بود، نالید: «دورت بگردم بابا! حالت خوبه؟ چرا صدات اینقدر گرفتهست؟»
پدر سرفهای کرد و با صدایی که به سختی شنیده میشد، پاسخ داد: «دخترم، نگران نباش؛ حالم خوب است، تنها کمی سرماخوردهام.»
دلناز با تردید پرسید: «بابا، مطمئن باشم فقط یک سرماخوردگی ساده است؟ اصلا بماند… چرا چند وقتی است که گوشیت خاموش بوده؟»
پدر خواست چیزی بگوید که سرفههای شدید امانش را برید. صدای نگران دلناز در میانِ سرفههای بیوقفه پدر گم شد. ناگهان صدای باز شدن درِ خانه، دلناز را به خود آورد و مجبورش کرد تماس را ناتمام رها کند.
مضطرب و بیقرار، اتاق را گز میکرد. نمیدانست چه کند؛ دوباره به پدر زنگ بزند یا نقابِ همسرِ مطیع را به چهره بزند و به استقبال هوروش برود؟
دانلود رمان هبت و عشق
در نهایت مقابل آینه ایستاد، ظاهرش را مرتب کرد و از اتاق بیرون رفت. نگاهی به گوشه و کنار خانه انداخت؛ خبری از هوروش نبود. حدس زد که در اتاق خودش باشد. شانهای بالا انداخت و به سمت آشپزخانه رفت تا مواد شام را آماده کند.
پس از پایان آشپزی، کش و قوسی به بدنش داد و بعد از شستن دست و صورتش، به اتاق برگشت. لباسهای بویِ غذا گرفته را از تن درآورد و لباسی شکیلتر و آراستهتر پوشید. روبروی آینه ایستاد تا کمی به خود برسد. نگاهش که به تصویرش در آینه افتاد، آهی از سر حسرت کشید. همیشه آرزو داشت برای همسری که عاشقش است، اینچنین خودنمایی کند، اما حالا…
از شدت حرص و کلافگی، آنچه روی میز بود را با خشونت بر صورتش کشید و در پایان، رژلبِ قرمز جیغش را به دست گرفت تا…
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه
