دانلود رمان زندگی زناشویی

آریان از همان کودکی دل‌باخته‌ی دخترعمویش، نورسا، بود و خانواده‌ها هم با وجود سن پایین آن دو، تصمیم به عقدشان گرفتند. مدتی بعد، نورسا برای ادامه‌ی درس به مدرسه‌ی شبانه‌روزی شهری دیگر فرستاده می‌شود. در دوریِ نورسا، آریان مجذوب زنی می‌شود که شباهت چهره‌اش با نورسا حیرت‌انگیز است. حالا نورسا به خانه برگشته و همه‌چیز در آستانه‌ی دگرگون شدن است…

دانلود رمان زندگی زناشویی

رایگان

📚 این رمان هارو حتما بخون عالین ▾

دانلود رمان زندگی زناشویی

ادامه ...

صدای خشنی که برای صدمین بار در گوشم پیچید، دوباره فریاد زد:
– صاف راه برو!

حرصم گرفت. کفش پاشنه‌دارمو از پا کندم و با تمام قدرت طرفش پرت کردم. جاخالی نداد و مستقیم خورد وسط سرش. بلند فریاد زدم:
– داد نزن سر من، معلمِ دوزاری!

با چهره‌ای پرخشم از زمین بلند شد. حدوداً یک‌هشتاد قد داشت، بدن عضلانی و راحت در تی‌شرت سفید و شلوارک مشکی ریبُوکش ایستاده بود. دو قدم برداشت و روبه‌رویم ایستاد؛ انگار توقع داشت عقب بکشم، اما من چشم در چشمش ماندم و گفتم:
– چی شد؟ ترسیدی؟ نه بابا، اون‌قدر جون نداری که من بترسم ازت.

از شدت عصبانیت دندان‌قروچه کرد و گفت:
دانلود رمان زندگی زناشویی
– بهتره مراقب حرف دهنت باشی.
خندیدم و کفش دیگرم را هم کندم، پرت کردم گوشه‌ی سالن و گفتم:
– برو بیارش، ببینم جرأت داری یا نه!

رنگ صورتش کبود شد. با طعنه ادامه دادم:
– چی شد؟ سگ که می‌شدی دنبال استخون می‌دویدی، حالا چرا ایستادی؟

ناگهان دستشو بالا آورد. خواستم بگم «فکر کردی جرأت داری بزنی؟»، ولی زد. حرارت سیلی صورت‌مو سوزوند. برق از سرم پرید، لعنت به اون دست سنگینش! بدون لحظه‌ای مکث، لگد زدم زیر شکمش. از درد خم شد، زانو زد جلوی پام، دو طرف بدنش رو گرفت و نفس‌نفس می‌زد. خم شدم بالا سرش و آرام گفتم:
– گفتم درنیفت، ورمی‌افتی!

صدای کسی از پشت سرم آمد:
دانلود رمان زندگی زناشویی
– نورسا!

نگاهم را بالا بردم به سقف بلند سالن، بی‌این‌که برگردم. پاهایش را شنیدم که نزدیک می‌شدند؛ صدای عصای فلزی‌اش هر ضربه‌اش مثل پژواک در فضا می‌پیچید. گفت:
– وقتی صدات می‌کنم، باید برگردی و نگام کنی.

برگشتم و با دیدن کت‌وشلوار سفیدش نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم. عصاش را به زمین کوبید اما سکوت کرد، فقط نگاهش جدی بود. بی‌توجه گفتم:
– این کت‌وشلوار چیه پوشیدی؟ شبیه اشراف زوار دررفته شدی!

هیچ تغییری در حالتش نداد. سرد نگاهم کرد و گفت:
– سلام، آقا.

فرحان – مربی‌ام – هنوز رنگ به چهره نداشت. آریان، با همان لحن خونسردش خطاب به او گفت:
– فرحان، می‌تونی بری.

فرحان مکث کرد، ولی نگاه آریان جدی‌تر از همیشه بود.
من فقط پوزخند زدم، مانتومو تنم کردم، شال سرم انداختم و رفتیم سمت ماشین آریان. از مدل ماشین هیچ سر درنمی‌آوردم، فقط رنگش رو دیدم و خنده‌م گرفت. راننده مردی حدود چهل ساله بود، با کت‌وشلوار تمیز و ظاهر مرتب، در عقب رو برام باز کرد.

بارون نم‌نم می‌بارید، همون لحظه سرمو بالا گرفتم، بوی خاکِ بارون‌خورده رو نفس کشیدم. یاد خاطرات کودکی افتادم؛ بوی خاک کوه و دشت، بوی زندگی.
راننده گفت:
دانلود رمان زندگی زناشویی
– خانم، سوار نمی‌شید؟
برگشتم سمتش و پرسیدم:
– چرا آریان خودش رانندگی نمی‌کنه؟

لبخند محوی زد و گفت:
– هنوز پاش آسیب‌دیده، خانم.

در ماشین نشستم و پرسیدم:
– اسم این ماشین چیه؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
– شوخی می‌کنید؟ این بنزه!
لبخند زدم و گفتم:
– شوخی نمی‌کنم، فقط خواستم بدونم از زبان تو چه جوابی می‌گیرم.

داخل ماشین، صدای بارون با تپش قلبم یکی شده بود…

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید

فرم تماس با ما

[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.