درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با اینکه فکر میکند او عمویش است اما با بر ملا شدن راز ها همه چیز تغییر میکند و …
دانلود رمان عمویم نباش
- 21 دیدگاه
- 17,007 بازدید
دانلود رمان عمویم نباش
150.000 تومان
69.900 تومان
150 هزار تومان
29.900 تومان
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان عمویم نباش
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره ی دختریه که همیشه بادیگارد همراهشه بخاطر کار پدرش ولی اون دوست نداره و ...
درباره دختری به نام یغما است که برادرش در یک درگیری با مزاحمش مرتکب قتل ...
درباره دختری به نام نارگون که تو یک کارخونه کار میکنه و با دو تا ...
درباره زنی تحصیل کرده است که از وضعیت کنونی اش راضی نیست و دلش نمیخواد ...
درباره دختری به نام شهرزاده که بعد از اینکه فارغ التحصیل میشه در رشته پزشکی ...
رمانی زیبا درباره زنان و چگونگی دوست داشتن اونها و باید و نباید رابطه که ...
داستانی واقعی از دختری عاشق که در سال ۱۳۶۰ در روستایی از توابع بروجن اتفاق ...
درباره دختری به نام پریا است که فریب اربابش یاسین را میخورد و با او ...
درباره دو دانشجو به نام سودا و رادمان است که سودا عاشق رادمان میشه ولی ...
درباره دختری که روزگار به اون بد کرده و از همه خسته شده و دل ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره جیلیان و دیل است. جیلیان ، دیل رو خیلی دوست داره و دیل یه ...
درباره دختری به نام رومیسا که مادرش اونو مقصر غرق شدن خواهرش میدونه و اونو ...
درباره مردی جذاب اما بیرحم و فریبکار به نام رهام است که هر چیزی که ...
درباره دختری به نام آنابل که پس از به قتل رسیدن پدر و مادرش به ...
درباره پسری شیطون به نام امیره که با دختری آشنا میشه و بر عکس اون ...
رمان های جدید
«مسیح، با قلبی که سالها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...
«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...
درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...
دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ میدهند؛ راهی شدن ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان عمویم نباش
هایم را پوشیدم و م را روی گردنش گذاشتم و خوش وبش همیشگی را با او داشتم.
من حرف خودمو زدم
الان می خوام
چشمانش را بست و گفت:
میخوای با این پول پرستی کجا بری؟
اخم و م را از زیر میز کنار کشیدم.
رو گرفتم و در گوشش گفتم
به خاطر عطر تو که داره منو دیوونه میکنه
او م را عقب زد و گفت:
جاش اینجا نیست
دوباره م را به طرف او و هایم دراز .
گفتم
… برو توی رکینگ
من سخنرانیم را به خاطر قطع احتمال …
من وارد لات و اوباش او شدم و بالا رفتم و مهمانسرا خود را در اختیار وی قرار دادم.
او از من خواست که همراهش بروم و دیگران و جمعی که در جمعیت بودند را نادیده گرفتم.
بیرون رفتیم و با آسانسور به سمت وسایل نقلیه رفتیم.
جافری در عقب را باز و مرا به طرف دریا راند.
به سرعت دامن او را بلند و رویش را با پتو پوشاندم.
فرقی نمی که او عمومیت داشت یا من نفرینش بودم، این رابط بود.
تنها چیزی که باعث شد من ادامه بدم عشق بی حدی من بود
وای
صدای باز بندش در ماشین پیچید و من گفتم:
من ارامشم رو بیشتر
مرا از در گرفت و ش را دو قرار داد.
چرا اینجوری شدی
نفسم به شماره افتاد و خودم را بیشتر مالش دادم.
برای تو، جاباوو
با احساس گرم او در م، طرز فکر خود را از دادم.
دور هایش را با رطوبت من و روی سر گذاشت.
در همان حال که به سخنان من گوش میداد گفت: من چه کار میکنم؟
آنقدر ناله تا روی من قرار گرفت.
کلفتم! انجامش بده
در حین حرکت یوال خود را در من و من از ی کشیدم
من هول شدم،
ش روی من نشست و تکرار :
هی صدای ما داره از
جواب ندادم و به جای این کار پوست م را تکان دادم.
متصدی پمپ بنزین روی م خم شد، مرا گرفت و گفت:
وقتی من می تونم این غذای خوشمزه رو بهت بدم
خنده مرموزی و گفتم:
اگه دلت میخواد میتونی همین الان بزنی
ش را از روی ام برداشت و دو طرف م را .
چنانکه گاری به حرکت در آمد، و سپس با گاری ی قوی پیش رفت،
او همه چیز را رها ه بود.
در حالی که از درد و التماس نفس میکشیدم گفتم:
اگه تو با اون باشی پس چرا
خودش رو از من بیرون کشید و وارد “استروگلیف” شد
گفت:
اگه کسی بهت بزنه، من بهت صدمه میزنم، مهم نیست چه اتفاقی افتاده
بگذار
او مردی بی باک و بی عاطفه شده بود، و به سرعت خود را به کشتن میداد،
تو خوب بلدی
آه جیو … آروم باش
نیم ساعت گذشت تا اینکه بالاخره آن را با قوطی کنسرو گوشت گرم .
خودم را محکم روی م حس .
سعی مطمئن بشم که نمی خوای دوباره منو بکشی
من از حسادت او خندیدم و به سرعت جایش را تغییر دادم.
حالا که نشسته بودم تا برای ریدیتور بروم، هایش در دو طرف گاه من نشسته بود و با ریتم ضربانم بالا و یین میرفتم،
آن وقت من سر به زیر انداختم و چشمان او تیره تر و تیره تر شد
سرخ میشود،
اما هنوز به آن احساس لعنتی نرسیده بودم و آن را دوست داشتم.
من های گوشت آلو دش را گاز میگیرم و آن را نوازش میکنم.
. شما بهم داش ندادید، بچهها
اخم و خم شدم تا گوشش را گاز بگیرم.
اما من هنوز هم راضی نیستم تو انتظار داری
او با صدای مردانه در گوشم خندید و ش را به سوی آسمان من دراز .
تکانی خورد و در جای خود ایستاد.
ولی انقدر مرطوبه که میتونی کل باغ رو با
همینطور هم شد.
گردنش را ید و روی ی استخوانی او را یدم.
این تقصیر توئه که وقتی میای به بخش
داری من رو مجبور میکنی
او شروع به تلمبه زدن و گفت: مادر بزرگت میخواد برام یه درست و حسابی بیاره.
از روی این حرف، خون در رگهایم منجمد شد و من به آنجا میخ شدم.
اشکی بدون هیچ شکی از گوشه چشمم جاری شد.
چی؟ میخوای با “لیلی” ازدواج کنی؟
وقتی پیداش ناراحت شدم موهام رو گوشم گذاشت
بالاخره مرا ید.
کی همچین حرفی میزد
با حرفهایی که زد، حالت روحی من کام لا از جا جست و از رفتار مردانهای که در آن روزها داشت بیرون جست.
تازه به دوران رسیدنم رسیده بودم که میخواستم م رو بکشم بالا وقتی که “جید” داشت اوج میگرفت
سرش را روی صندلی گذاشت و زبانش را روی شکم من گذاشت.
با وجود اینکه روز به روز شده بودم، نمیتوانستم جلوی گریه و زاری خود را بگیرم.
موهایش را گرفتم و سرش را به سرش دادم.
درک میکنم
پنج دقیقه طول کشید تا من با بیرون آمد و من در وضعیت کمبود خواب بودم.
من تو بغل اون غش
جا سپر موهایم را کنار گوشم نوازش می.
او گفت: تنها کسی که من میبرم و برای او میزنم این است
نه، غصه نخور، تو تنها کسی هستی که در بغل من است، فاندو.
من که از بیان این کلمات بسیار گیج و مبهوت شده بودم سرم را به او نزدیک
یه دقیقه بعد، من واسه خودم و یه یار
به طرف اتاق برگشتیم.
قلبم هنوز پر از چیزی بود که او گفت و من احساس بدی داشتم.
وقتی ما فهمیدیم، همه میرقصیدند و من احساس می
اون مجبورم برم وسط تا این انرژی منفی رو از خودم خارج کنم
من توسط بردیا، پسر عموی بزرگم و پسر عموی مستقل من بود.
وقت زیادی با “جیویرورد” نداشت اسیر شده بود
میخوای با این آهنگ
من به جاباوو که سرش را روی تلفن نهاده و مجبور شده بود
من عاشق دریا شدم و شروع به حرکت دادن م به همراه برراس
به محض اینکه آهنگ تمام شد از جمعیت دور شدم
وقتی جلوی بقیه رسیدم حالم بهتر شد
تو داشتی با اون پسره میرقصیدی
تعجب که به دختر خودش توهین
و من جواب میدم – داشتم یه کار باحال می –
ابروهایش را درهم کشید و بازوی مرا محکم داد.
اون به کل ت زد، من ش رو میکشم
رفتارش منو اذیت می و من نمی دونستم چرا
چه توافقی باید بکنم
با حالتی عصبی روی هایم پریدم.
“اول مغزت رو بشور،” جو
با اخم به من نگاه و من سرم را از او برگرداندم.
فهمیدم
در گوشهای دور از مسیید تا انتهای بخش نشست
در خانه خودمان، من در صندلی عقب نشستم و به زبان آلمانی صحبت .
آرنجم را به در تکیه دادم و از شیشه به خیابانها نگاه .
در سکوت به خانه مادرجانینیها خیره شدم.
به درون خانه قدم گذاشتم و از دیدن چراغهای آنجا تعجب .
من کشف هیچکس یادش نمیاد قبل از اینکه بره برق رو روشن کنه
خاموش بشه
مجداد سرم آمد و با لبخند به ضیافت رفت.
در همان وقت صدای دختر بلند شد:
از آنجا که قدرت دیدن نداشتم، پیش رفتم و نگاهم را به صورت آیداسم دوختم،
بسیار خوب!
وقتی که متوجه حضور من شد با لبخند به طرف من آمد.
ماهیا جونو، چقدر بزرگ شدی
من این جمله را با حروف درشت چاپ :
تو به اون زیبایی و زیبایی رسیدی
انگار که به او برخورد ه باشد، با او رفت.
صدای شنه کفش مانکنی از سرم شنیده شد
در همین حال، ایدا با صدای بلند کشید و به سوی او دوید.
دیوانه که او را از این سر تا آن سر نمیشناخت، و اکنون بهتر از این چه بود؟
پسر و دختر خواهرش این چنین یکدیگر را در کشیدند.
جا سپر ش را دور او حلقه و بعد از آن
شروع به مالیدن یکدیگر د
کارآموزیش
تو کار خوبی ی که اومدی “ایفا”، “جاید” و من دلم برات تنگ شده
چه عجب!
م را قورت دادم و به جا ید نگاه .
او هنوز راجع به من نگران بود.
خود دخترک را در گرفت و از م گرفت.
داری عصبی میشی؟ -. یه بچه امازونی بود –
از میان آنان برخاستم و به اتاق خود رفتم.
او میآمد، اما من واقعا از این موضوع خسته شده بودم.
نمیتوانستم صبر کنم.
وارد اتاق شدم و به طرف راست روبدوشامبر رفتم.
من زیر دوش نشستم و به رابطه درون رکینگ نگاه .
فکر
ای کاش میتوانست احساسات مرا درک کند.
یکی از برادرزادگانی که به علت نقص جسمانیاش عاشق شده بود، بهانه بیماری و بهبود حال مادرم را گرفتم
من اومدم کنارش زندگی کنم
شیر را بستم و حوله را دور خودم پیچیدم و حوله را هم گذاشتم.
آمدم.
دیگر از بیرون خبری نبود.
بالاخره در خواب میرفت
جیک هنوز به خاطر من عصبی بود و من مجبور بودم یه ذره ازش دور به شم.
من میخوام
با برقی که به ذهنم رسید، زیر قرمز مایل به قرمز من
من پوشیدمش چون بیشتر اون یه شبکه بود
و من جامهام رو پوشیدم
در تاریکی و بی سر و صدا از اتاقم بیرون آمدم.
طبق معمول با برق به اتاقی که در ان جاباوو نصب شده است میروم
من …
او روی دراز کشیده و نیم برهنه خود را روی چشمانش گذاشته بود.
به دنبال یک کوه،
به آرامی به کنار ش رفتم و موهای ش را گوش او قرار دادم.
منتقل شدم.
خم شدم و در گوشش گفتم:
ناشناس؟ تو از من عصبانی هستی؟
ش را روی چشمانش گذاشتم.
آن را گرفت و به من خیره شد.
به های گوشتالوی او نگاه و میخواستم مزه او را بچشم.
خیلی سرد بود.
بی آنکه تردیدی به دل راه دهم پیش از آنکه به خود جرات دهم
هایم را روی هایش گذاشتم.
با تمام وجود او را گرفتم، اما او با من نرفت.
سرم را بلند و از دیدن های او تعجب .
آن را کنار من گذاشت و گفت:
برو بالا، من نمی خوام
نه، این دل خوشی او نبود، همیشه مرا دوست میداشت،
در این وضع بودن خوب است. حتی حالا هم میتوانم در جایی که هستم بزرگ شوم.
من او را حس میکنم.
با بیمیلی برخاستم و کنار او دراز کشیدم.
به زیر بغلش پناه بردم اما او دوباره مرا بغل ن.
با به عریان او و تکهای از آن زدم.
که این طور!
من اشتباه جید ممنون خدا من به اون پسر بچه نزدیک نمیشم
جون ما، اینقدر با من سرد نباش، من حتی نمی تونم
من میخوام چند لحظه بدون ترحم تو رو بم
سرم را بلند و با چشمانی پر از اشک به او خیره شدم.
لبخند زد و اشکهای مرا خشک .
من به این راحتی تو رو نمیبخشم
میدانستم درد چیست، به همین دلیل بود که خندیدم و سیارهی روان،
چراغها را خاموش و به طرف ش رفتم.
از هایش تکان خوردم و گلویش را یدم.
تو با او میی و او را میی
من هم این کار را و آهسته او را باز همیشه در این مسابقه برنده میشدم، برای همین خیلی به او هدیه دادم
بالاخره رسیدم سر اصل مطلب
با دیدن مردی که برای احترام به من ایستاده بود، کیسلی،
به سرش ضربه زدم و صدای آهی از گلویش شنیدم.
با یه ذره خنده، زدم به کلاهت
من آن را با ولع قورت دادم:
صدای ملچ و مارم به هم خورده بودند.
بیا پیش جیمی که با صدای بلند و با آه میکشد
مرد هایش را و گفت:
چشمانش بسته بود و پلکهایش با پر میزدند.
او به وضوح میدید که:
در خلال تصمیمات شوم، نگاهی به چهرهی پر از غرور ابدی،
من آن را رها و با یک ذره ، را از م بیرون آوردم.
گفتم:
تو از م عصبانی هستی، مثل اینکه داری سعی میکنی
تو تنها کسی نیستی که
جاد چشمانش را گشود و خاله مار به من خیره شد.
ام را دادم و گفتم: پس من میرم اتاقم تا تو بتونی یکم استراحت کنی
من یک ه فرستادم و با یک جفت کفش، سر را لمس .
از یین پریدم و به طرف بنا برگشتم.
من میلرزیدم و میگفتم:
شب بخیر، فردا صبح
وقتی مثل گربه یواشکی راه میرفتم،
م را تکان دادم و گفتم:
این شرم آوره که انبر باشه در غیر این صورت ما میتونستیم اوقات خوشی داشته باشیم
…. پنج مسافر داخل نامه
من هنوز قدم بعدی را انتخاب نه بودم که خودم را بکشم.
او ش را دراز و مرا گرفت.
خانم “فدیکن” کجاست؟ – کی رو برای خوابیدن آماده میکنی؟ –
سرم را به اش مالیدم
گفتم:
دایی که از من عصبانیه
هنوز حرفم را تمام نه بودم که دیدم هایم با کمال میل و رغبت حاضر به گفتگو شدند.
او زبانم را به حالت تسلیم و تسلیم برد. خوشی من در گلویش خفه شد و انم شروع به سوختن د.
اون قلم خودش رو
جیودو روی م بود و با یک جفت متحرک مرا ره می.
و گفت:
هر وقت که در مقابل من قرار گرفتی
لبخندی زدم و گفتم:
مثل این آخوندی که من کیرشو تو م دادم
همیشه آماده
در ش چرخیدم و او، در مدتی که در قید حیات بود، اندکی خم شد.
او واژن مرا روی سوراخ م مالید و گفت:
در آخر، به خاطر این چارچرخ، دختر، سکته قلبی میکنم
اون با ی چپ من ضربه زد با درد و التماس
با صدای گرفته گفتم
ای، کلید، من روانی ام
او خودش را به من چسباند و را در سوراخ میان م قرار داد.
و فرار
یک …
جنون
یک …
ژوئن
از صدقه او به ستوه آمده بودم و بیش از پیش خود را به او رساندم.
طوری گرفتار شده بودم که با یک از طرف جیک واردو
به عقب برگشتم و با درد ناله .
به خیمهشببازی نگاه کن تو هنوز قربانی کسانی هستی که
مرا به کنار کشیدند و با یک حرکت مردانه او را از من برداشت
آراگون چاقو را بیرون کشید و نفسش در حبس شد.
“یه نمایش” دوگی
من تاب خوردم و زانو زدم و او زیر ایستاد.
او جلیقه مرا گرفت.
احساس کیر گرمش روی م داشت منو دیوونه می
های من “جیو” رو بیشتر می خواستن
کی حشری و جیگر مثل این
تو هم آمدی؟
سرم را روی بالش و نوار صدری گذاشتم
تو عمو یانگها! خم شد و دوباره خود را در من قرار داد.
درد و تمام وجودم را فرا گرفته بود و من دیگر شاهی نبودم
داشتم آه میکشیدم و ناله می که ش از به آسمان رفت.
و سرور من دو برابر شد و بیاختیار کشیدم:
هیسس، صدات داره از میره اتاق مامان دم دره
باید م را روی م میگذاشتم تا انگشتش روی آن قرار بگیرد.
نظیر شیر در رفت و سرعت خود را باز یافت.
بیش از این نتوانستم آن را بپذیرم و پیش از آنکه رضایت خود را باز یابم
او ایستاد و مرا به بیرون کشید.
با وجود خود، به طرف او برگشتم.
چرا داری این کارو میکنی؟
ش را روی ش گذاشت و به کنار من آمد.
در این حالت، من جلیقه ندارم این رو به رمانتیکی تبدیل میکنم
خوشحال بودم که دپر کنار من دراز کشید و مرا بغل .
این بار ش دور م حلقه شد و بدون ملایمت ضربه اول را زد و بعد دوباره ش برگشت.
به سوی آسمان رفت.
ناله و در چند ثانیه بعد مثل این بود که از یک غرقاب نجات یافته باشم.
افتادم و خودم را تکان دادم.
این دختر کوچولوی من هست که
گفتم: بی حرکت و خسته،
ای لعنتی فقط تو من رو اینجوری ی
چند بار دیگر تلمبه زد و بعد به شدت و زد.
سیکات “خودش رو خالی ”
توله سگی که شب اینطوری تو بغلم می کنه
به عنوان یه خدا تلقی میشه
خندیدم و به طرف او برگشتم.
هایم را روی هایش گذاشتم و به تاریکی اتاق نگاهی انداختم.
به او نگاه و او های مرا گرفت.
اوه، هام مثل باقی مونده های قدیمی
اون زد به کونم و تو گوشم زمزمه : تو هنوز کارت تموم نشده
چشمانم برقی زد، اما کلمه بعدی باعث شد حسهایم را از بدهم.
ولی لطفا روی قلبتان صابون نریزید دیگه خبری از شوکولات نیست
من یه هفته دیگه هم حق ندارم برم
اونا دارن
با نارضایتی، رطوبت خود را روی شکم و احساسات او مالیدم.
گفتم:
تو این سالها اینکارو ن از الان به بعد دیگه نمیکنم
او خندید و من پتو را روی دوش کشیدم و او با چهرهای ع گفت:
صبح که شد مامان میاد در اتاق تو رو باز میکنه.
ولی من نمیخواستم برم، من همیشه یه شب میخواستم
میتوانم بدون روی بازوانش بخوابم و سرم را روی اش بگذارم.
ولی اگر مادرم میفهمید که وضع از چه قرار است، هر دوی ما بیچاره میشدیم.
بودیم
با عصبانیت خودم را عقب کشیدم و زیر خود را پوشیدم.
پیش از آنکه از اطاق خارج شوم بار دیگر لبهای او را نوک زدم
و دویدم بیرون
این مقدار انرژی که از دست داده بودم باید به طریقی
بتونه جبرانش کنه
با اینکه پشتم درد میکرد و واقعا نیاز داشتم بخوابم
حالم از آن به هم میخورد و مجبور بودم به طریقی شکمم را سیر کنم.
وارد آشپزخانه شدم و بدون توجه به لباسهایم در را بستم.
در یخچال را باز کردم و از ناهار چپ ساندویچ درست کردم.
فهمیدم
روی قسمت باز نشستم و مثل سایه یک تکه از ساندویچم را گاز گرفتم.
از توی راه دیدمش
مگر من عینک خود را به چشم نمیزنم و در آنجا نگران نمیشوم؟
وقتی صورت مادرم در روشنایی نمایان شد نشستم.
وقتی مرا دید، یکه خورد و وحشت کرد و با ملایمت به صورتش سیلی زد.
خدای من، “معنیا”، این وقت شب تو مادر “جنسا” شدی؟ خندیدم و از پنجره پایین آمدم.
نه مامان، من گشنمه اومدم یه چیزی بخورم
ابی گفت و لیوان آبش را سر کشید.
این برای تو موقعیت خوبی نیست تو میری خونه عموت مجردی
این درست نیست
به حرفهای مادرم لبخند زدم و لبهایش را تر کردم.
کشیدم،
متاسفم، عمو الان داره خواب هفت تا شاه رو میبینه
سرش را تکان داد و روی یک صندلی نشست و چیزی شبیه به یک.
برداشت
بله من باید با بچهام ازدواج کنم تو به اندازه کافی خوب نیستی پسرم
مجرد بمون اما به نظر میرسد که نمیخواهد این کار را بکند.
سس را در گوشهی لب تر کردم و گفتم:
اون نباید کسی رو که دوست داره پیدا کرده باشه، چرا تو؟
میخوای مجبورش کنی؟
لبش را گاز گرفت و با خجالت گفت: دارم بهت میگم که این کار رو نکن. بعضی وقتها اصلا از دخترها خوشش نمیاد و از پسرا خوشش نمیاد.
خدای بزرگ ……
سعی کردم جلو خندهام را بگیرم و به آرامی خندیدم.
مامان نمیدانست که چگونه شاخها و بلوتهای او را به خیریه میدهند
. جسد پدربزرگش خواهد مرد
چرا باید براش یه شوهر بگیریم؟
مجرم اخم کرد و کسی به شانهام ضربه زد.
امشب در این موقع شب پشتو، تو از یک سنت بزرگتر حرف میزنی
من مادربزرگتم
گونهاش را بوسیدم و گفتم:
خواهش میکنم به حرفهای احمقانه من گوش کن
تو برو با تاسف سرش را تکان داد و من به اتاقم رفتم.
مستقیم روی تخت دراز کشیدم.
طبق معمول چند بار به سقف و فنجان خیره شدم
از صدای دستگیره در که بالا و پایین میرفت جا خوردم
اتاق برگشت. وقتی چهره زندانی را دیدم وحشت زده شدم و نشستم.
آهی از سر آسودگی کشیدم و با سوظن پرسیدم:
تو اینجا چیکار میکنی دیوونه؟
وارد شد و در را بست.
من شنیدم که داری با یه مادر بچه حرف میزنی
خندیدم و او کنار من نشست.
فکر میکنی من باید ازدواج کنم؟
آب دهانم را قورت دادم و اشک از چشمانم سرازیر شد.
هر بار که بحث میشد این دست من نبود،
میترسم مثل پشه از دستش بدهم.
چی میخوای؟ تو ازدواج میکنی؟
با یک حرکت مرا روی تخت انداخت و چادر زد.
تو قرار نبود عروس من باشی؟
دستش را از شلوارک به بوستن دراز کرد و به آرامی آن را مالید.
او ادامه داد: من نباید اینجا بر خودم پیروز میشدم؟
سرم را به نشانه رضایت تکان دادم و او زبانش را روی سینهی من گذاشت.
به آسمان من فشار آورد.
پس خودت ارباب عروس من باش
از مزه کلمات شیرین او خود را به او و شما پیوند دادم
آهی کشیدم و به لا دی گفتم:
فعلا من نوه ندارم من و تو جدا نشدنی هستیم
او پتو را کشید و خودش را از من جدا کرد.
من نمیتونم این کلمات رو تحمل کنم تو بزرگترین گناه من هستی! منو
. هیچ راهی برای توبه کردن نیست
لبخند جانانهای زدم و او دوباره خم شد و لب مرا گاز گرفت.
جیغ درون گلویم گیر کرد.
سکس خیلی بد رد خواهد شد …
پیش از رفتن به سوی در رفت و گفت:
تصمیم گرفتم فراموشش کنم
بالش کوچکم را به طرف او پرت کردم و او فرار کرد.
زیر پتو خندیدم و حالت بسیار خوشی داشتم.
خوابم برد.
صبح با سر و صدای “ایفا” بیدار شدم
یه زن ۱۹ ساله با تیشرت و شلوار کوتاه ابریشمی از گردن جاویدی
آویزان بود
میخواستم هردوشون رو از وسط نصف کنم
وقتی متوجه قیافه خوابآلودم شدم، متوجه ایدا شدم.
از این که او خوابیده بود استفاده کرد و در تمام این مدت به او فشار آورد.
# بمالش #
جلوتر رفتم و ایدا را با اخم به عقب هل دادم و با طعنه گفتم:
کتاب هشتم جزیره گرگها نوشته درنشان / ترجمه رضا رستگار عموی من را با ایمنظره پریشان کردی این تویی
آن را مالش میدهید؟
ریشخند کنان لبخند زد و گفت:
چی داره میشوره؟ میخواستم گذشته رو یاد آوری کنم
برای داشتن
با تعجب به او نگاه کردم، او چشمکی زد و رفت. به خاطر طمع، با یه آرنج محکم به شکم “جیویدو” زدم که دردناک بود
چشمهایش گشاد شدند.
چقدر وحشی؟
جلو رفتم و با چشمان تنگ شده به او چسبیدم.
پرسیدم:
با “ایدا” چه خاطراتی داشتی؟
آیا برای تجدید حیات خود به شما متوسل میشود؟ .
جا سپر که هنوز خواب آلود بود، خندید و مرا بغل کرد.
توله عمو جیسو می دونه؟
اخم کرد و ریشش را نیشگون گرفت.
جواب بده، با “ایدا” چیکار داری؟
او خندید و دستم را کنار زد و سرش را در یقه لباس من فرو برد.
. سینهام رو گاز گرفت
با اخم سرش را نوازش کردم و گفتم: زود باش، بهم بگو چرا باید پروتز رو داشته باشه.
نمک رو سرت؟
با اینکه از طمع کردن من احساس بدی نداشت
یک گاز دیگر زد و گفت:
ایدا “هشتاد پنجه داره” اما مزه بادکنک میده
عصبی، نه توجه به مادری که ممکنه صدام رو بشنوه
موهایش را گرفتم و فریاد زدم:
کدوم هشت و پنج؟ وقتی رفتم با یه سوزن خالی کردم
میفهمی؟
بخاطر حرص و طمع من و صدای خنده “جیویدی”، موهاش رو شانه زد
کشیدم،
کشتی نادون من
میخواستم داد بزنم که این خیانت … لیاقتش بیشتر از
مال همینجاست
به خاطر رقص، اون خون منو گذاشت توی لیوان
او هشتاد و پنج، هشتاد و پنج دلار برای من پول در میاورد!
مامان پسرت داره اذیتم میکنه مامان اومد و سر جویدرو زد به گردنم یکی از اونا منو زد
و گفت:
یاید “، داری چه کار اشتباهی میکنی؟” چرا سرت رو کردی تو یقه یه بچه؟
موهای جاباوو را رها کردم و او نیز سرش را از یقه من برداشت
این کار را کرده است
متاسفم مامان، نوهات داشت موهای منو
سرم کجاست؟
مامان اخم کرد و گفت:
بیا سابن، مهمون زشت منتظره
مامان رفت و کمرم رو گرفت و گفت:
چرا به مامان کله کله کله و خیلی چیزهای دیگه
قبلا؟
نفسم را گرفت و گفت:
تو اصلا این بهشت کوچولو رو گاز گرفتی؟
من دستش رو عقب کشیدم و با عصبانیت گفتم: – مامان میدونه که این پسر هشتاد و پنج ساله داره دختر خواهرش رو آزمایش میکنه.
تموم شد؟
و جتون که بینی خود را چین داده بود چشمکی زد و گفت:
مادری که میخواد پسرش دختر خواهرش رو آزمایش کنه
عصبانیتم را کنار گذاشتم و به آشپزخانه رفتم.
آیدا خیلی راحت و آسوده نشسته بود و تکهای کره و عسل میخورد.
او خورد و خورد.
جو آمد و در کنار مایدا نشست، او را نادیده گرفت و صبحانهاش را خورد.
وقتی آیدا گفت:
قلب من برای “لاویر ویلز” و خاطراتش
.. انجامشده..
خیلی تنبل دستش را روی سینهی جویدوو گذاشت و گفت:
چطوره تا سه روز دیگه بریم “لاویز”؟
جک نگاهی به مو انی انداخت و پرسید:
من بیکارم تو چی فکر میکنی؟متوجه تظیم شدن آیینه جلو روی صورتم شدم که جاوید
چشمکی بهم زد و راه افتاد.
بد جور رکب خورده بودم و دردکمرم ناشی از ارضا نشدن،
داشت دیوونم می کرد.
سرمو روی پاهای مامانی گذاشتم و دراز کشیدم.
حدودا دو سه ساعتی طول می کشید تا به اونجا برسیم و
همین باعث می شد راحت تر بخوابم.
اما هر کاری کردم لعنتی خوابم نبرد و فقط چشم بستم که
صدای مامانی از بالا سرم اومد.
-آیدا، عزیزم تو چرا ازدواج نمیکنی؟
همونطور که چشمام بسته بود، گوشمو تیز کردم که با
صدای عر عر بلبلیش جواب داد:
-منتظرم سوپرمن خودم بیاد خواستگاریم!
صدای خنده جاوید بد جور دیگه کفرم رو بالا اورد اما با
جمله ای که گفت دیگه نتوستم چشمم رو بسته نگه دارم.
-اگر منظورت از سوپر من، منم که خیالتو راحت کنم ور دل
خودتم!می دونستم محض در اوردن حرص من داره این حرف ها
رو میزنه و دوست داره حرصمو در بیاره ولی منم زبونم
دست خودم نبود و نتونستم نگه دارم.
-آیدا جون بزار خیالتو راحت کنم، اگر بتونی یک روز عموی
منو تحمل کنی بهت اسکار صبور ترین ادم دنیا رو میدم!
آیدا خنده پر عشوه ای کرد و دستشو توی موهای جاوید
فرو کرد.
-چرا پسرمو اذیت میکنی؟ خیلی هم خوبه محیا جون!
دیگه نتونستم جواب بدم و همونطور از آیینه فقط به چشم
های خندون جاوید خیره شدم.
تا رسیدن به ویلا اونا مدام حرف میزن و من عین
افسرده ها مدام با گوشی خودم رو سر گرم می کردم.
نزدیک غروب بود که دیگه همونجا مستقر شدیم و منم به
عادت قدیم که میومدیم اینجا رفتم سراغ اتاق رو به باغ و
همزمان آیدا دنبالم اومد.
-اوم عزیزم من این اتاقو می خواستم! اینجا یه اتاق دیگه
داره می تونی بری اونجا.دیگه داشت حرصم میگرفت ولی باز هم به احترام این
کهمهمونه خودمو نگه داشتم و رفتم سراغ اتاق توی راهرو
که پنجره نداشت.
جاوید همینطور داشت وسایل رو از ماشین پیاده می کرد و
یک راست اوردشون توی آشپز خونه و رو به مامانی گفت:
-چیز دیگه ای نیست؟
مامانی سری تکون داد و رفت تا نمازشو بخونه.
اما من فقط خودمو روی تخت انداختم و از شدت حرص
صدای جیغمو توی بالشت خفه کردم.
با حس دست گرمی روی کمرم، با تعجب برگشتم که دیدم
جاوید با خبیثی داره نگاهم می کنه.
-چیکارم داری، مستر سوپر من؟
با پاش که بلند بود درب اتاقو بهم زد و روی تنم خم شد.
-منو باش که اومدم تولهمو از خماری در بیارم!
به حالت قهر ازش رو گرفتم که مهلت نداد و همونطوری به
رو به رو چرخوندم.
چند دقیقه بعد، همانطور که منتظر انفجار بودم،
جاوید عقب رفت.
ناله کردم و او را صدا زدم.
“آه… جاوید…”
به سمتم خم شد و باسنم را بوسید و بعد گفت:
“جان جاوید؟”
به سختی زمزمه کردم:
“من تو را میخواهم!”
دست نوازشگرانهای روی باسنم گذاشت و گفت:
“بقیهاش را بگذار به لواسون، حالا خودت را جمع و جور کن!”
شلوارم را بالا کشید و بعد از بوسیدنم از اتاق بیرون رفت.
تا وقتی مامان وارد اتاق شد، خسته و کوفته همانجا دراز کشیده بودم.
به سختی توانستم او را متقاعد کنم که زمین خوردهام و نیازی به دکتر رفتن نیست!
او خودش چمدانهایم را بست و به جاوید گفت: “محیا را در آغوش بگیر و به ماشین ببر!”
مامان با آیدا که اخم کرده بود، زودتر رفت و
جاوید مرا در آغوش گرفت.
“محیا، حالت چطور است؟”
دستم را دور گردنش انداختم و با ناامیدی از اینکه راضی نشده بودم، گفتم:
“منو پاره کردی، تنهام گذاشتی، و میگی حالت خوبه؟”
خندید و موهایم را بوسید.
“اگر آلت تناسلیم به واژنم برسد، اول تو را ارضا میکنم.”
چیزی نگفتم و صورتم را در سینهاش فرو بردم.
جاوید را در صندلی عقب کنار مامان گذاشتم و او پشت فرمان نشست.
خسته بودم و خوابم میآمد، اما آیدا در صندلی جلو نشسته بود و نگرانی از بودنش کنار جاوید آرامم نمیکرد. وقتی جاوید به من چشمک زد و شروع به راه رفتن کرد، متوجه شدم که آینه عقب روی صورتم تنظیم میشود.
بد رانندگی کرده بودم و کمردردم که ناشی از نارضایتی بود، دیوانهام میکرد.
سرم را روی پای مامان گذاشتم و دراز کشیدم.
حدود دو یا سه ساعت طول میکشید تا به مقصد برسیم و
این به من اجازه میداد بهتر بخوابم. اما هر کاری کردم، خوابم نبرد و چشمانم را بستم که صدای مادرانهای به گوشم رسید. «آیدا، عزیزم، چرا ازدواج نمیکنی؟» در حالی که چشمانم هنوز بسته بود، سعی کردم صدای شیرین و بلبلگونهاش را بشنوم که پاسخ داد: «منتظر سوپرمنم هستم!» خنده جاوید مرا مردد کرد، اما دیگر نتوانستم چشمانم را بسته نگه دارم. «اگر منظورت سوپرمن است، نگران نباش، من در قلب تو هستم!» میدانستم که او فقط این را میگوید تا کنجکاویام را تحریک کند و واقعاً میخواست مرا سرکیسه کند، اما نتوانستم مقاومت کنم. «آیدا، بگذار خیالت را راحت کنم: اگر بتوانی یک روز عمویم را تحمل کنی، جایزه اسکار صبورترین آدم دنیا را به تو میدهم!» آیدا با عشوه خندید و دستش را در موهای جاوید کشید. «چرا پسرم را اذیت میکنی؟ عالیه، محیا!»
نتوانستم جواب بدهم و فقط همانجا ایستادم و به چشمان خندان جاوید در آینه خیره شدم.
تا وقتی به ویلا رسیدیم، آنها همچنان صحبت میکردند و من، مثل یک آدم افسرده، مدام با گوشیام ور میرفتم.
وقتی مستقر شدیم، هوا تقریباً تاریک شده بود و طبق معمول، من به اتاق مشرف به باغ رفتم و آیدا هم دنبالم آمد.
“اوه، عزیزم، من آن اتاق را میخواستم! اینجا یکی دیگر هم هست. میتوانی به آنجا بروی.”
از حرکتش شوکه شدم که دستش روی شوارم نشست و
همراه شورتم پایین کشید.
-جاوید بسه! امروز هیچی نمی تونه باعث بشه…
نذاشت جملم تموم بشه و سرشو یک راست وسط پاهام فرو
برد.
سعی کردم سرشو پس بزنم که به زور نگهم داشت و اولین
بر خورد زبونش به بهشتم صورت گرفت.
نا خود آگاه شل شدم و دست از مقاومت برداشتم.
اون لعنتی تمام افسار و نقاط ضعف من دستش بود و همین
باعش می شد تا بتونه کنترلم کنه.
-آه…چرا اینجوری میکنی؟
یهو دست از لیسیدن و مکیدن برداشت و زبونشو دورش
چرخوند.
-چیه خوشت نمیاد؟ توکه دوس داشتی توله!
اشک توی چشم هام رو پس زدم و بیخیال خیسی و لزجی
لای پاهام گفتم:-دوست دارم، همیشه هم دوست خواهم داشت ولی مشکل
فقط ارضا شدن من و سکس هامون نیست جاوید چرا نمی
خوای بفهمی؟
سرشو بالا اورد و روی به روی صورتم نگه داشت.
آب ک.صم روی چونش پخش شده بود و صحنه سکسی رو
ایجاد می کرد اما حالا وقتش نبود.
-مشکل چیه محیا؟ د حرف بزن دختر.
سرمو توی سینش بردم و نالیدم:
-می دونی رابطه ما حرومه؟ می دونی من و تو هیچ وقت به
هم نمیرسیم؟ اینو متوجه میشی که مامانی میخواد زنت بده و
تو هم همیچن به میل نیستی!
دستشو لای موهام برد و نوازشم کرد که آرامش خاصی
توی بدنم سرازیر شد.
-هزار بار بهت گفتم الان هممیگم، رابطه ما از هر گناهی
حلال تره! مامان میخواد زنم بده، کیه که قبول کنه؟
اشکم روی قفسه سینش چکید و با فین فین لب زدم:
-من برات کمم؟ می خوای بری زن بگیری بدون عذاب
وجدان بکنیش؟ به خاطر پردمه؟سرمو از روی سینش برداشت و با اخم نگاهم کرد ک غرید:
-چی واسه خودت می بافی؟ فکر کردن من فقط واسه خاطر
زیر شکمم دوست دارم؟ الاغ تو اگر یه خار تو پات بره من
زمین و زمانو به هم میدوزم!
چشمامو مظلوم کردم که بوسی روی پیشونیم گذاشت و
ادامه داد:
-پردتو وقتی میزنم که تو خونه خودمون باشیم!
این رویا هیچ وقت واقعی نمی شد هر دومون می دونستیم و
بس ولی جاوید داشت الکی دل منو خوش می کرد.
اما من عزمم رو جزم کردم و این بار مقابلش ایستادم.
-نه، بسه دیگه جاوید! همین هفته باید تمومش کنی!
با تعجب عقب اومد و بی توجه به لختی و پاهام و بهشتم که
توی دیدش بود، گفت:
-می خوای رابطمونو تموم کنیم؟
اخمی کردم و دست روی دخترونگیم کشیدم.-نه، میخوام اینجا رو فتح کنی!
با کلافگی از روی تخت بلند شد و سمت خروجی رفت ولی
قبلش گفت:
-هنوز بچه ای، عقلت نمی رسه چی میگم !
دلخور توی جام مچاله شدم که از اتاق بیرون زد.
حتی الان هم منو به اوج نرسوند و منه خرم مانعش شدم.
اما نمیزارم ازش شونه خالی کنه، خودم باید دست به کار
بشم وگرنه اون خواهر زاده مامانی، عشقمو از چنگم در
میاره.
خودمو از روی تخت جمع کردم و برای تمیز کردن خیسی
لای پاهام خودمو توی حمومی که رو به روی درب اتاق بود
انداختم و دوش هول هولکی گرفتم.
چون مامانم بور و سفید بود بدنم کم مو بود و می شد با یه
دست کرم مو بر سر و تهشو هم اورد.
توی آیینه به سینه های برجستم که شاهکار جاوید بود نگاه
کردم و چشممو روی شکم تخت و باسن رو فرمم سوق
دادم.من هر چیزی که یه دختر برای دلبری نیاز داشته باشه رو
توی خودم داشتم.
موهای بلند و خرماییم رو که با شامپو یاسم شسته بودم
رو جمع کردم و کرم مرطوب کننده ای روی پوست صافم
کشیدم.
از هر نظر سر تر از آیدا بودم و توش شکی نداشتم.
شاید سنم نوزده سال بود اما بزرگ تر میزدم وکاملا مکمل
جاوید بودم.
حوله رو دورم پیچیدم و بدون این که کسی منو ببین سریع
خودمو توی اتاق انداختم و شلوار جین آبی و شومیز سفید
رنگم که از زیرش سینه هام مشخص بود رو تنم کردم.
موهامو بالا سرم بستم و آرایش ملیحی انجام دادم که جاوید
حتی نتونه خودشو برای حتی بغل کردنمکنترل کنه.
اما دیگه بس بود ،یا منو برای خودش می کرد یا دیگه حتی
اجازه نمیدادم دستش بهم بخوره.
از اتاق بیرون اومدم که مامانی مشغول سیخ زدن کباب ها
بود و آیدا هم داشت با تلفنش صحبت می کرد.چشمم رو دنبال جاوید چرخوندم که از پنجره دیدم توی حیاط
پای منقل ایستاده و داره آتیش روشن می کنه.
رو به مادر جون کردم و پرسیدم:
-کمک نمیخوای مامانی؟
سیخ هایی که توی سینی چیده بود رو طرفمگرفت و گفت:
-خدا خیرت بده، اینارو بده عموت بزاره روی آتیش.
از خدا خواسته به حرفش گوش دادم و طرف حیاط کردم…
سینی رو کنار منقل گذاشتم و با عشوه ی خاص خودم گفتم:
-بفرمایید عموجون!
نیم نگاهی بهم انداخت و زیرلب گفت:
-توله چه تیپی زده.
لبخندی زدم و پرسیدم:
-زنعموی گلم کجاست؟
جاوید اخم کرد و گفت:
-باز شروع نکن محیا!لبخند حرص دراری زدم و گفتم:
-بالاخره بیخ ریششی دیگه، مگه نیسی شاهزاده سوار
براسب؟
جاوید سیخها رو روی منقل چید وقدمی به سمتم که کمی
کنارتر ایستاده بودم، برداشت و پرسید:
-از این حرفا به چی میخوای برسی؟
دست به سینه شدم، طوری که نمایه زیادی از سینه هام
مشخص باشه و گفتم:
-به چیزی که حقمه!
جاوید برگشت و به باد زدن کباب ها مشغول شد و پرسید:
-اونوقت حق فندوق سکسی من چیه؟
اینبار من با اخم قدمی بهش نزدیک شدم و غریدم:
-که نمیدونی حق من چیه؟
تخس سر بالا داد و گفت:
-نچ نمیدونم، تو
بگو تا بدونم!پوزخندی زدم و گفت:
-خوب میدونی، بگو میدونم و خودمو میزنم به نفهمی،
بگو خوب میدونم ته این رابطه خودم زن میگیرم و تو
میمونی با یه دل شکسته…
هنوز حرفم تموم نشده بود که سمت راست صورتم سوخت.
لبخند تلخی زدم و گفتم:
-این سیلی تایید حرفم بود.
منتظر جوابش نموندم و رفتم تا کمی
توی باغ قدم بزنم.
دلم خیلی گرفته بود، من جاوید رو دوست داشتم و به
خاطرش حتی حاضر شدم از پدر و مادرم دور بشم.
اما این رابطه پایانی نداره، منو جاوید هرگز ما نمیشیم.
برای شام، مامانی صدام زد و به کوری چشم آیدا و جاوید
سه سیخ کامل خوردم و حسابی هم با مامانی گفتیم و خندیدیم.
دارم برات عموجون!فکرکردی تو بااون دختره ایکبیری، میگی و میخندی
اونوقت من حرص میخورم؟
نه جونم، برای هردوتاتون خوابای خوبی دیدم!
-مامانی میشه امشب توی حیاط بخوابیم؟
خودم رو مظلوم کردم و تندتند پلک زدم، مامانی خندید و
گفت:
-از دست تو، معلومه که میشه توحیاط خوابید.
دستمو گرفتم و رو به عمو گفت:
-باید برید تشکا رو بیارید، منو دخترگلمم رو فرشی رو پهن
میکنیم.
جاوید گفت:
-شما بشینید من خودم همه رو انجام میدم.
مامانی از خدا خواسته قبول کرد اما آیدا همراه جاوید شد.
خب عموجون، بازی کم کم شروع میشه.
-مامانی من میرم لباسامو عوض کنم.برو قشنگم.
دستی تکون دادم و به اتاقمرفتم.
یه پیراهن مردونه سفید که خیلی قبلتر از اتاق جاوید کش
رفته بودم رو بدون شلوار و هیچ لباس زیر پوشیدم.
برجستگی های بدنم کاملا مشخص بود و از همین الان
میتونستم بلند شدن سالارش رو حس کنم.
لبخند شیطانی زدم و از اتاق بیرون رفتم.
همزمان جاوید هم تشک بدست همراهم شد و آروم گفت:
-مامانی خوابید برگرد تو اتاق!
بی توجه بهش، توی دلم نیشخندی زدم و در حالی که کمی
باسنم رو لرزوندم زودتر از جاوید به حیاط رفتم.
روی تشک کنار مامانی پهن شدم و گفتم:
-آخیش چه هوای خوبی، مامانی تو بغلت بخوابم؟
مامانی عینکش رو کنار بالشتش گذاشت و گفت:
-بخواب شیطونک!بغلش رو باز کرد برام، موقعیت مناسبی بود چون جاوید
تشک کنارم بود و با چسبیدن به مامانی، به راحتی میتونست
باسنم رو از زیر لباس ببینه.
با نیش باز توی بغل مامانی رفتم و از قصد پاهامو باز گرفتم
تا جاوید بتونی، سوراخ صورتی باسنم رو به راحتی ببینه.
مامانی دستی به موهام کشید و گفت:
-پشه بند رو نیاوردی جاوید!
قبل از عمو جواب دادم:
-مامانی با پشه بند که حال نمیده.
خندید وگفت:
-پشه نیشت میزنه.
نیشی باز کردم و گفتم:
-همه ی حالش به همینه دیگه!
مامانی لبخندی زد و چشم هاش رو بست.آیدای خر مگس هم که مهم نبود، اما کمی که گذشت کشدار
شدن نفس های جاوید رو به وضوح شنیدم و خنده ی ریزی
کردم.
-جاوید جون، چرا ناآرومی؟
صدای خرمگس بود.
جاوید جواب داد:
-چیزی نیس، حواسم نبود شلوار راحتیمو نپوشیدم.
خرمگس با نهایت عشوه گفت:
-بیام بهت بدم؟
جمله ش ایهام داشت!
دقیقا چی رو میخواست بده؟ شلوار یا از اون هشتادوپنجای
بادکنکیش؟
-محیا رو بیدار میکنم،بهم میده!
جمله ی جاوید هم ایهام داشت.محیا رو بیدار میکنه تا بهش چی بده؟
دست جاوید روی باسنم نشست و شروع کرد به صدا زدن.
خجالتم خوب چیزیه، از کی تاحالا با تکون دادن ماتحت کسی
از خواب بیدارش میکنن؟
-محیا… محیا عمو بیداری؟
بیدار بودم اما جوابی ندادم.
دست جاوید به سمت چاک باسنم پیشروی کرد و نوازشوار
سوراخش رو دست کشید.
لعنتی کرم میریخت و انگار بو برده بود که بیدارم.
-محیا جان… محیا عمو…
سرش رو به گوشم نزدیک کرد و آروم گفت:
-توله بیداری؟ چرا سوراخاتو انداختی بیرون، پاشو که
بیدارش کردی.
جوابی ندادم و بیشتر از قبل به مامانی چسبیدم و پاهام رو
بازتر گرفتم تا جاوید نمای بهتری داشته باشه.
جاوید کنار گوشم لب زد
تا صفحه 52
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه

21 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان عمویم نباش»
واقعا عالی اگر میش ی کاری کنید دوباره لینک دانلودشو بزارید بدون پرداخت تا بتونم دوباره بخونمش ممنون میشم ازتون 🙏♥️
👍
عالی
این رمان واقعن عالیه