دانلود رمان پدربزرگ هات من

درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش زندگیش دچار تغییراتی میشه که …

دانلود رمان پدربزرگ هات من

تخفیف ویژه

150.000 تومان

69.900 تومان

150 هزار تومان

29.900 تومان

دانلود رمان پدربزرگ هات من

رایگان

رمان های رایگان

صدایی در گوشم می‌پیچید که اجازه می‌داد خوابم نرود. ناگهان صدایی تیز به‌هم‌پاشید و چشمانم ...

دخترکی بود به نام پرند؛ دختری که هیچ شباهتی به هم‌سن‌ و سال‌هایش نداشت. وقتی ...

درباره حاجی پولداریه که به رحمت خدا رفته و پای ارث و میراث زیادی درمیونه ...

درباره دختر و پسری است که اتفافی با هم آشنا شده و علاقه ای بینشان ...

درباره پسر جوانی به نام مرصاد که عاشق دختری به نام باران است اما برادرش ...

درباره دختری به نام ریما که خیلی باهوش و شیطون و شاده اما تو ۱۵ ...

درباره یک دختر و پسر روستایی که ماجراهای عاشقانه خاصی بینشون هست . نازپری دختر ...

دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ می‌دهند؛ راهی شدن ...

در شبی سرد زمستانی، پسری که از خشم سرفراز بود، از خانهٔ مادر و پدرش ...

درباره بوکسوری حرفه ای به نام عمران است که برای خراب کردن بهزاد با خواهرش ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

داستان درباره دختری به نام نوشین است که آشنایی‌اش با پسری به نام پیام، از ...

هاتف‌خان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سال‌ها را به پژوهش‌های تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...

قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان وال‌استریت است؛ مردی که هیچ‌کس به سخنانش گوش ...

مردی خوش‌چهره و پر از عضله، که همراهی‌اش یک شوگر است و اصلاً علاقه‌ای به ...

اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ می‌شود که هرگز نمی‌تواند به آن‌ها برسد. پدرش او را ...

دانلود رمان پدربزرگ هات من

ادامه ...

در حالی که نور خورشید بر صورتم می‌تابید، از دنیای خیالی خود دست کشیدم،
دوباره به این دنیای عجیب برگشتم.
آهی کشیدم
با یک حرکت از رختخواب گرم و نرم خود برخاستم
دستشویی، وقتی قیافه – م رو دیدم … من به ایران نرفتم
یا
مکزیک
گفتم:
به طرف حمام رفت،
داشتم به لباس‌های تو کمد نگاه می‌کردم که
لباس مد روز توجهم را جلب کرد
دستم را روی دهانم گذاشتم و با خوشحالی گفتم: اوه!
خدای من!
خیلی قشنگ بود
، واقعا زیبا بود … یه لباس ساحلی بلند
رنگ قرمز که قسمت بالایی بدنش به طرز زیبایی در دو طرف دارد
دستام
و چی خوبه اینه که من یه سرگرمی جدید پیدا کردم و میتونم برم
به ساحل همیشه شلوغ ما با این لباس قشنگ
و خوش بگذرونی حتی تونستم
آقا خان رو با من ببر دوران بچگیش من رو بزرگ کرد و با این وجود
آدم سرد و اسرارآمیزی است،
مثل تیر چوبی برای من است. اگر به خاطر او نبود، نمی‌دانستم چه احساسی داشتم.
میاد تو، با به یاد آوردن اون روزها
نفس عمیقی کشیدم و اه عمیقی کشیدم. چه دنیای عجیبی دارم
.
یه پدر جوان و یه مادر جوون! به اسم “نیل” و “باربی” درسته مادرم
ایرانی و زیبایی شرقی دارن
پدرم مکزیکی است و در آلمان با مادرم زندگی می‌کند، و مرا تنها گذاشتند.
جلوی “آگا خان” نشسته بودم از وقتی که ۳ سالم بود
این بی رحمی نیست؟
اما طبق معمول شانه‌هایم را بالا انداختم
لباس‌های قشنگم را روی تخت انداختم
و پس از بررسی سر و وضع خود بیرون رفتم و آگا خان را دیدم.
با وقار و متانت نشسته
، دارم چیزایی رو توی اون لپ‌تاپ تایپ می‌کنم
از وقتی بچه بودم هر چیزی که می‌خواستم از محبت آ گا خانا استفاده کنم
این لپ‌تاپ و ابزار عجیب را حمل نمی‌کرد
هر بار به طور خاص این لپ‌تاپ را همراه دارم
وقتی آگا خان از آن استفاده می‌کرد با حرص و ولع پک می‌زدم
بار دیگر گوش‌های گرگ مانندش را تیز کرد و بی آنکه سر بلند کند با صدایی بلند گفت:
:
چی؟
هستند
تو …
وقتی فکر می‌کنی که دم و دستگاه من مزاحمت ایجاد کردن؟
من با حرص لبم را گاز گرفتم و با صدای بلند گفتم: ” برادر، این قوطی به کارتون شما می‌رسه
من بعدا نزد شما خواهم آمد و نتیجه هم این بود
و من ادامه دادم: البته بدون آن دم و دستگاه تو،
پشتم را به آگا خان کردم و او هم کمر مرا نگه داشت تا پله سوم را بردارم.
اوه خدای بزرگ، چه بوی خوبی، تا اینکه دلم خواست یک نفس دیگر بکشم.
صدای آگا خان که کنار گوشم سنگی بود
من بودم، اوه، نه، اون
صدای …
قلبم فرو ریخت. ایستادم و
به چهره جدی او نگریست و گفت: اوه!
خدایا، چه طور حواسم به جذابیت و زیبایی آقا خان نبود! چرا قلب من
طبیعی نیست؟
اوه لعنتی، این چطور یه بیماریه؟
با صدای موکد آقا خان که گیج و سردرگم شده بود به چشم‌های مغرورش خیره شدم و صدایی شنیدم.
صدای گرم در گوشم.لاله گوشم را آتش زد لب برهم زد و گفت: کوچولوی من هیچ وقت تاکید
میکنم هیچ وقت نباید از
اقاخان رو برگردانی و بوسه ایی رو گردنم کاشت که بازم آن حس عجیب
گریبانم شد و حس کردم بند
…بند وجودم شل شد
با عقب رفتن اقاخان به خودم امدم ،هووف خدا این دیگ چه حسیه
لعنتی تحریک میکنه کل وجودمو؛ با
یادآوری موضوع جشن ساحلی سریع رفتم تو جلد گربه ی چکمه پوش و
چشمامو تا میتونستم گرد
کردم و رفتم نشستم بغل دست اقاخان که نشسته بود و نگاهم میکرد؛ و
تا خواستم حرفی بزنم جدی و با
حالتی که انگار میخواد مچ یکیو بگیره لب باز کرد و گفت: میخوای بری
جشن ساحلی درسته ؟
ای لعنتی فهمید؛ لبخند مسخره ایی زدم و سرمو انداختم پاjن و مظلوم
لب زدم : اقا خان بزا برم شماهم
بیاین بام، بعد با ذوق سرمو آوردم بالا و به چشمای آقا خان که قطبی از
گرمایی خاصی ایندفعه توش
:موج میزد نگاه کردم و، ادامه دادم
شماهم باید بیاین خیلی خوش میگذره فقط همین یبارو بیاین توروخدا
بعد مظلوم تر از همیشه نگاهش کردم که لبخند محوی رو صورتش امد
که زود جمعش کرد؛ و با جدیت:لب زد
لا
ِب
! فقط امروز بات میام همچنین جشن هایی تا مراقبت باشم روزهای دیگ
رو باید بیای باهام شرکت…بدون اینکه به قیافه آویزونم نگاه کنه راهشو
کشید و رفت
به قول مامی»اوه مای گاد« با ذوق داشتم خودمو تو آینه دید میزنم خیلی
خوشکل شدم؛ موهای سیری
رنگمو دورم شلخته مانند درست کردم ، و چشمان عجیبم که معلوم نیست
طوسی،آبی،سبز یا نقره
؟
ِی
!ای
با این حال هارمونی زیبا و خیرکننده ایی با رنگ لباسم داره، و آرایشی
محوی کشیدم که چشمان
براقمو وحشی تر کرده است !! نمیگم زیبایی خیرکننده ایی دارم اما پوست
زیادی رنگ پریده ام با اهل
میکزیک تفاوت چشم گیری داره! که هر کسی از کنارم رد میشه با تعجبی
که میشه از چشمانشان
، .خواند نگاهم میکنند
میکزیکیا بیشتر خانم هایشان پوستی تیره دارند یا گندمی و ای

ن تفاوت هاست که زیادی مرا مؤذب میکند،
بیخیال فکر کردن شدم و به خودم نگریستم که با صدای جدی اقاخان که
هشدار میدهد دیر شده است،
تند کیف ساحلی کوچیکم را روی شانه ام تنظیم کردم و به بیرون قدم
برداشتم ؛ و یک لحظه حس کردم
نفسم رفت، واووو این اقاخان منه؟ جوری شک زده بودم که
حتی یادم رفت داریم کجا میریم با صدای سرفه مصنوعی اقا خان با گنگی
نگاهش کردم که با چشمانی
:|براق و پر خنده نگاهم میکند، اما لبانش یک خط صاف است
به خودم آمدم و سر بزیر لعنتی به خودم فرستادم که اقاخان زود تر گفت:
ِ بریم بلا جشن شروع شد و با
قدم های محکم ازم جلو زد و من هول هولکی پشت سرش راهی شدم و
سوار ماشین شدیم،،،
وای چه جشن باحالی؛همه ی مردم تو ساحل بودن و چراغ های رنگی
رنگی به دکل های اونجا
چسبوندن که ترکیب جالبی با رنگ هوا دارد غروب زیبای مکزیک بود و
همه عیل مردمانش آهنگیزیبا و باحالی پخش کردن و با شادی روحشونو
به رقص در میاوردن ، همه این هیجانات باعث شد که
من هم هیجان زده بشوم و با ذوق دست اقاخان رو گرفتم که از گرمای
دستانش دلم پیج خورد و گرمای
بدنم دیونه وار بالا رفت، بدون توجه به حالت های غیرعادیم با چشمانیپر از ستاره باران به چشمان
:خمار اقاخان که از اثر مشروب زیاد بود نگریستم و لب باز کردم و با
هیجان گفتم
اقاخان اجازه هست برقصم؟
اقاخان سری تکون داد و تا خواستم بروم دستمو کشید و گردنم و را در
بین لبانش گرفت ، انقد کارش
یهویی بود که مانند مجسمه ایی در بغل آقا خان ایستاده بودم که با بوسه
گرم و خیس دار بعدیش آه
:خفیفی کشیدم که اقاخان شنید و با صدایی کنترل شده ایی لب زد
لا
ِب
: این مهر میمونه رو گردنت، و با کمی مکث با لباش گردنمو نشانه گرفت
و خمارتر ادامه داد
!تا نگاهای هیچ َنره خری روت زوم نشه
بعد رهام کرد و بسمت بادیگاردا حرکت کرد؛ تو شوک بدی بودم که با
صدای دختری که به میکزیکی
چیزهایی بلغور میکرد اما من در حالت اغوا به سر میبردم و هیچ کدوم از
حرفاشو متوجه نمیشدم فقط
با گیجی بهش نگاه میکردم که با پخش آهنگ اسپانیایی که تو کل کشور
معروف بود، با ذوق به
.. رقصنده ها نگاه کردم و به کلی همه چیز را فراموش کردم که

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

5 دیدگاه دربارهٔ «دانلود رمان پدربزرگ هات من»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

داستان درباره دختری به نام نوشین است که آشنایی‌اش با پسری به نام پیام، از ...

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.