درباره اتفاقاتی در گذشته که تاثیراتش را بر اتفاقات آینده یه رابطه عاشقانه میگذارد و …
دانلود رمان تقاص
- بدون دیدگاه
- 2,251 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : هما پور اصفهانی
- دسته : عاشقانه , ایرانی , رایگان
- کشور : ایران
- صفحات : 1147
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان تقاص
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان تقاص
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختری به نام نیهانه که میخواد پسر داییش رو عاشق خودش کنه که …
...در تمام مدتی که «ایزیدور» خودش را با کار روی سهام و محاسبات غرق کرده ...
جاناتان، جوانی زاده لندن، پس از پایان تحصیلاتش به ایران بازمیگردد. در همان شب نخست، ...
درباره دختری دلربا به نام دیانا که رئیسش شهاب پارسا عاشق اون میشه و …
...درباره دختری به نام ویولت است که اصالتا ایرانی و مسیحی است که اخیرا از ...
رمان «حنانه» روایتگر زندگی دختری است که با وجودِ دستوپنج نرم کردن با فقر و ...
درباره دختری به نام نیلای که نخبهای جهانی است و بسیاری از جاسوسهای آمریکایی در ...
خوابها و کابوسها مثل پنجههایی تیز، مدام ذهن تاریک و پریشانم را خراش میدهند. پرسشها ...
درباره دختری به نام مینو که همه چیز از یه سلفی گرفتن با یه بازیکن ...
درباره دختری همیشه تنها و مهربون که شرایط زندگیش جوری بوده که همیشه غرورش له ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
هاتفخان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سالها را به پژوهشهای تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...
قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان والاستریت است؛ مردی که هیچکس به سخنانش گوش ...
مردی خوشچهره و پر از عضله، که همراهیاش یک شوگر است و اصلاً علاقهای به ...
اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ میشود که هرگز نمیتواند به آنها برسد. پدرش او را ...
داستان از کشور آلمان آغاز میشود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبهرو شده ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان تقاص
به زور چشمانم را باز کردم تا صدای بیرون را بشنوم.
نور خورشید از پنجره ای بلند و باشکوه می تابد
اتاقم با فرش ابریشمی پوشیده شده بود. از یک تخت بزرگ برای یک نفر
تقریباً در نیمه راه پایین آمدم.
ابریشم مانند پرده از بالای تخت و اطراف تخت آویزان است
او آن را به طور منظم مصرف می کرد
با دیدن عکس زیبای خودم که روی دیوار بالای تختم آویزان شده بود لبخند زدم.
سلام نظام. همه کار
اون روز من بود قبل از خواب به هیئت و از صبح تا صبح شب بخیر می گویم
سلام کردم. دمپایی
کفش راحت خرسی شکل و شنل نازکی روی لباسم پوشیدم.
من پیژامه می پوشم. اصلا
چون لباس عوض نکردم. جلوی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم.
طبق معمول زمزمه کردم.
– یه روز دیگه من باید دوباره به خانه بروم. من از تابستان خسته شده ام
او هم می خورد. چیست؟
آیا هرگز تمام خواهد شد؟ من حتی به سفر نمی روم تا ذهنم را باز کنم. خدایا یه کاری بکن
امروز خسته نباشید یا
بگذار سحر به اینجا بیاید تا از تنهایی خلاص شود. کار کردن
بهتره اگه بتونی انجامش بدی عزیزم
وای بذار واقعیش کنم…
خندیدم و وسط خنده با هم جر و بحث کردم:
– خجالت بکش… حوصله ات بهتره دختر چشم سفید!
با صدای بلند خندیدم چون مثل یک مادر با خودم جنگیدم.
و رفتم پشت پنجره و رفتم تو باغ
مثل همیشه بزرگتر به من روحیه داد و از خماری خلاص شد. چندین حوض بزرگ نیز وجود دارد
پشت ساختمان ما حوضی بود که به باغ جان می داد. باغ، صلح
تکه های چمن کاشته می شود،
با یک تکه سنگ از هم جدا شده بود. از پنجره دور شدم
در ذهنم بالا و پایین فکر کردم
بالا و پایین پرید و خوشحالم کرد. با خوشحالی گفتم
– ای جان… امروز یه بازدید کننده داریم! وای رضا بذار اول صبح بیام پیشت.
تو مرا خوشحال کردی
آن شب مهمان بزرگ مراسم ورود برادرم رضا بود.
آزمون ورودی برگزار شد. چرم
او 21 ساله بود و من 18 ساله بودم. البته دلیلش هم 3 ساله بودن رضا بود.
بعد از کنکور زبانش بند آمده بود.
این نبود! کلاس کارش بود! رضا اول از همه دوست داشت خدمت کند.
سربازی را تمام کند و به دانشگاه برود.
او همیشه می گفت: – من نمی خواهم پیر شوم، آره
فقط میخوام دیپلم دبیرستانم رو بگیرم و برم بیرون غذا بخورم. در آن زمان
مشکلات زیادی داشتم.
او هم همین کار را کرد. ابتدا به سربازی رفت و به محض اتمام خدمت سربازی
قراره یک سال و نیم درس بخونم
به قول من هارکون کنکور داد و قبول شد. آن هم
من مدیر دانشگاه تهران هستم!
دست راستش زیر سر تنبل بیچاره من است! پدر و مادرم یکی هستند
همه به مراسم امشب دعوت شده اند.
خانه ما بود. صداهایی که از بیرون می شنوید برای این جشن است.
صدای در را شنیدم
خودم آمدم و به سمت در بزرگ و بلند اتاقم که با طرح های مینیاتوری حک شده بود رفتم.
در را که باز کردم، خدمتکار جوان تازه استخدام شده ای به نام مزگان ظاهر شد.
بارها و بارها دور زد
من بودم و کارم را انجام می دادم. مدادو را مقابلم دیدم. با لبخند گفت:
– سلام صبح بخیر
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
– سلام ساعت چنده؟
من اگر جای او بودم می گفتم:
– کوری؟ ساعت بزرگ است و من با یک چیز بزرگ دست شما را زدم.
به دیوارهای اتاقت نگاه می کنم
نگاه کن ببین چقدر!
اما او به ساعتش نگاه کرد و گفت:
– فقط ساعت 10… پدر و مادرت و آقا رضا منتظرت هستند.
– کجاست؟
– این یک کتابخانه است. در ضمن اگه دوست داری صبحانه بخوری بهم خبر بده.
– زیر لب غرغر کردم.
– می خوای چیکار کنم؟
و من گفتم.
– باشه تو برو سرکار
به محض رفتن مزیگان، به سمت کتابخانه راه افتادم. از چند راهرو
– از در عریضی گذشتم.
– در کتابخانه توقف کردم، چند ضربه به در زدم و منتظر ماندم تا گاو فرار کند.
-سرم رو خم کردم و رفتم سمتت.
بابا و مامان و رضا توی کتابخانه روی مبل نشسته بودند و مشغول گپ زدن بودند.
– داشتیم صحبت می کردیم. به محض دیدن مادرش گفت:
– سلام رزا! صبح بخیر چه عجیب که مادر دلم از آن تخت بیرون آمد.
– خوابت برد؟ رضا خندید و دنبال حرف مادرش رفت.
– به عنوان شعبون بای برگشتی؟ قبل از خروج از اتاق
برو بیرون و لباست را عوض کن
چی؟
موهایم را کشیدم و دستم را روی سینه ام گذاشتم.
– بازم حرف زدی؟ ناامید کننده! بذار برم پیشت
چشمانت از زیبایی من می درخشد
خوب، بیایید برش را شروع کنیم.
پدرم دخالت کرد و مثل همیشه طرف من را گرفت.
گفت.
– رضا چرا اول صبح به دخترم پیله کردی؟ دختر من یک بچه گربه است.
حتی شلختگ او
زیبا
رضا با غرور دستی به سر و گردنش زد.
– اگر بخواهید ظاهر و شمایل او
ناپدید شد
منتها از نظر اخلاق و پوشش
در لباس و ظاهرش بیشتر شبیه شعبون بمک هموطن است تا دختر خانواده سلطان!
رضا حق داشت. مامان، بابا، رضا همیشه قبل از خروج از اتاق
لباس مناسب بپوش
او خوش لباس است. به نظر می رسد همیشه می خواهد به مهمانی برود.
از سرِ لجاجت، کوسنی را از روی مبل چنگ زدم و با غیظ به سمتش پرتاب کردم. سرش را دزدید و کوسن با صدایی خفه، درست به یکی از قفسههای کتابخانه برخورد کرد. با لحنی که از حرص میلرزید، گفتم:
— «حالا که در یک رشتهی درست و حسابی قبول نشدی، حداقل برای فردا آماده باش که باید لباسهای خانوادهیِ سلطان را بشویی! انگار نه انگار که ما هم اسم و رسمی داریم؛ هر کس از راه میرسد فکر میکند… راستی بابا، چرا این عمارت اینقدر بی انتهاست؟ هر بار میخواهم از یک اتاق به اتاق دیگر بروم، حس میکنم باید آژانس بگیرم! از بس که پیمودنِ این مسیر طولانی است.»
پدر که از حرفهایِ پرشیطنت و در عینِ حال گلایهآمیزِ من خندهاش گرفته بود، پایش را از روی پایِ دیگرش برداشت و میانِ تلاطمِ اعصابِ من، با آرامشی ستودنی گفت:
— «بیا دخترم، بیا بنشین کنارِ بابا. نیازی نیست اینقدر خونِ خودت را کثیف کنی. تا وقتی من بالایِ سرت هستم، از هیچکس دلخور نباش. این اولاً؛ دوماً هم، چه کار دارم به متراژِ خانه؟ چرا اینقدر غر میزنی؟ کمی تحرک برایِ سلامتت خوب است.»
با چشمغرهای گفتم:
— «یعنی میخواهید بگویید چاق شدهام؟»
قبل از پدر، رضا غشغش زد زیرِ خنده و گفت:
— «دقیقاً! آن هم نه یک چاقیِ معمولی؛ مثلِ آن مدادهایِ تهی که در مدرسه داشتیم… دراز و لاغر، اما ناموزون!»
با اعتراض نالیدم:
— «بابا! نگاهش کن…»
پدر لبخندی زد و گفت:
— «مانکنِ من را اذیت نکن، رضا.»
رضا با دلخوریِ ساختگی گفت:
— «وقتی کسی مثلِ آقایِ سلطانِ بزرگ حامیاش است، معلوم است که نباید از من حساب ببرد!»
با عشوه و خندهای که دوباره به صورتم نشست، خودم را به آغوشِ پدر انداختم و برایِ رضا زباندرازی کردم. رابطهیِ من و رضا معمولاً مثلِ بندبازی رویِ لبهیِ پرتگاه بود؛ گاهی آنقدر صمیمی که مثلِ دو همدست میشدیم و گاهی مثلِ کارد و پنیر به جانِ هم میافتادیم. به قولِ مادرم، هیچچیزِ ما به آدمیزاد نرفته بود.
صدایِ مادر، مثلِ همیشه قاطع و مقتدر، سکوت را شکست:
— «صبحانه خوردی، لوسِ بابا؟»
میدانستم بلافاصله پس از این جمله، نوبتِ توبیخِ من است؛ پس سرم را در گودیِ گردنِ پدر پنهان کردم و با صدایی ضعیف گفتم:
— «نه.»
مادر با خشمِ کنترلشدهای گفت:
— «رزا! این چه طرزِ جواب دادن است؟ خجالت نمیکشی با آن قد و بالایت؟ من رویِ وعدهیِ صبحانه حساسیت دارم. بدو برو صبحانهات را بخور و بیا که خبرِ خوشی برایت دارم.»
شنیدنِ عبارتِ «خبرِ خوش» کافی بود تا تمامِ کدورتها از یادم برود. مثلِ فنر از آغوشِ پدر که با لبخندی پدرانه، این لوسبازیهایِ تنها دخترش را تماشا میکرد، بیرون پریدم و خودم را به آغوشِ مادر رساندم. مادر که هنوز دلخور بود، با کنایه گفت:
— «اه، این چه وضعی است؟ اصلاً حالا که اینطور شد، اجازهیِ پوشیدنِ لباسِ ماکسی را به تو نمیدهم! انگار هنوز باید پستونک در دهانت بگذاری!»
جیغی از سرِ شوق کشیدم و گفتم:
— «وای! یعنی لباسم حاضر شده؟ مامان؟ جونِ من راست میگویی؟ لباسم آماده است؟»
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






