داستان واقعی درباره ازدواج دختری کم سن و سال به نام نیکو با یه دندانپزشک معروف به نام رهام که بعد از ازدواج مشخص میشه که …
دانلود رمان انتهاج
- بدون دیدگاه
- 1,628 بازدید
دانلود رمان انتهاج
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان انتهاج
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختری ۱۶ ساله که شب تولدش مصادف با شب بله برون و عروسی اش ...
درباره دختری سختی کشیده از خانواده ای طلاق که حال بهترین وکیل دادگستری شده و ...
درباره دختری به نام آیلین که با اهورا پسر یک خان بزرگ ازدواج میکند تا ...
برخی آدمها نه با رفتن، بلکه با ماندن در سایهی مبهمِ میانِ عشق و غریبی، ...
دنیای آلاء میثاقی، دانشجوی پزشکی، با یک اتفاق پیشبینینشده در خانوادهاش زیر و رو میشود. ...
درباره دختری که به اصرار پدرش مجبور میشه با پسری مذهبی ازدواج کنه تا …
...درباره دختری به نام بهار است که با مادرش زندگی میکنه و وضعیت مالیشون زیاد ...
درباره دختر و پسری به نام های سامان و سمیرا میباشد که برای منافع شخصی ...
بعد از اینکه پروا مسئولیت بزرگ کردن بچه خواهرش را قبول کرد، تصمیم گرفت به ...
درباره دختر کوچک آقای کرمانی است که بسیار شیرین و مربان است . او آرزوی ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره تابش احمدی ، وکیل موفق و سرشناسی که یه شب یه غریبه به خونش ...
درباره پسری به نام امیر که یه مرد واقعی و پهلوونه که بعد از سالها ...
دربار دختری به نام بهاره که برای تامین مخارج خودش و مادرش دنبال کار میگرده ...
درباره دختری به نام شفق است که میخواد با کار کردن ، روی پای خودش ...
درباره یه پسر جذاب به نام تارخ از یه خاندان بزرگ و یه دختر سرتق ...
رمان های جدید
«مسیح، با قلبی که سالها پیش در آتشِ عشقِ سوخته بود، اکنون در هیبتِ قدرتمندترین ...
«شبِ غافلگیریِ برادر برای ماهین به کابوسی مبدل شد که در آن، خطایِ مستیِ بهترین ...
درباره دختری به اسم بلا که با پدربزرگش زندگی میکنه و با بالا رفتن سنش ...
دو جوانِ سرکش که برای چشیدنِ طعمِ استقلال، تن به قمارِ پدربزرگ میدهند؛ راهی شدن ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان انتهاج
اندحج یعنی راه یافتن و راهگشایی. داستان انتاج، داستان واقعی زندگی نیکو با فراز و نشیب های یک زندگی عادی اما با پایانی خوش است. این رمان برای افزایش آگاهی در مورد اهمیت دانستن قبل از ازدواج، جنسیت و کلیشه های جنسی و همچنین خیانت و مشکلات روانی پس از خیانت، طلاق و ازدواج مجدد است. شخصیت های رمان برگرفته از شخصیت های واقعی هستند و عیوب و خوبی های مردم عادی را دارند.
من 17 ساله بودم و با جمعی از بچه های کلاس زبان به شهربازی رفتیم. من همیشه آن دختر خجالتی بودم که باید با چهار چشم زیر نظرش می رفت تا اتفاق بدی برایم نیفتد و تفریح و سفر خراب نشود. من هم آن روز زمین خوردم، زمین خوردم و دندانم شکست، همه تقریبا بچه بودیم، مسن ترین فرد گروه 21 سال داشت، سریع پیام آمد که به من کمک کند و او همه چیز را به خوبی مدیریت کرد.
با ماشین پدرش آمد و مرا سوار کرد. و به پسر عمویش که جراح دندان بود زنگ زد. او شرایط را توضیح داد و خونم آنقدر رقیق بود که وقتی به آنجا میرسیدیم خونریزی دندانهایم قطع نمیشد و آنقدر ضعیف بودم که وقتی به آنجا رسیدیم نمیتوانستم راه بروم. دو ساله بودند و با وجود عشقشان اصلا حوصله نداشتند. آنها خیلی زود دیوانه می شوند و در چنین شرایطی نمی توان از آنها انتظار حمایت داشت.
من بچه ناخواسته بودم من با خواهرم 18 و 23 سال اختلاف سنی داشتم. وقتی به دنیا آمدم مادرم پوکی استخوان داشت و من کودکی ضعیف، نارس، زرد و غمگین بودم. راستی نسرین و نگار خواهرم مرا بزرگ کردند، در تمام عمرم درست نبودم. درسته که مثل استخوان لاغر نبودم ولی همیشه لاغر بودم و قدم به 17 سال نمی رسید! پیام به من کمک کرد تا وارد دفتر شوم. ساعت 4 بعدازظهر بود. و ساعت کار ساعت 5 بعد از ظهر نوشته شده بود.
داخل مطب نه منشی و نه مشتری نبود اما در اتاق دکتر باز بود. پیام با صدای بلند گفت: رهام مردی است بلند قد با موهای کوتاه مشکی، کناره های شقیقه اش به خاطر سفیدی موهایش مانند گردو است، با چشم و ابروهای مشکی و پوست گندمی، آمد کنار چهارچوب در. قد پیام کاملاً متفاوت بود، حدود 170-175 اینچ. موها و چشمان روشنی داشت. نه خیلی روشن، اما یک برنزه روشن با پوستی سفیدتر، کاملاً متفاوت با پسر عمویش رهام، نگاهی به ما کرد و گفت: این بنده خدا که رنگش خیلی پریده است، برو تو آشپزخانه، برایش شکر آماده کن. در مطب دندانپزشکی به رختخواب رفتم و در پیغام آمده بود که می خواهم آب قند بیاورم. لبم از ضربه به صورتم ورم کرده بود.
آروم با صدای آهسته گفت مادرت اینو نمیدونه؟ سرم را تکان دادم و گفتم نه، روی سه پایه اش نشست و وسایلی را ارائه کرد و گفت: چرا به من نگفتی؟ آنها نمی دانند. با پیام خارجی؟ گفتم با وجود ب.چرا…میدونن؟ دسته جمعی رفتیم شهربازی بابام منو تنها برد ولی افتادم گیج شد خندید و گفت اه…از اون موقع بود نمیدونستم منظورش چیه اما فقط سرمو تکون دادم چون نمیخواستم حرف بزنم بذار برم.” خم شد. صورتم و دستمال ها را از زیر لبم بیرون کشید و گفت افتادی روی آسفالت؟ آره آروم گفتم و با وسیله ای دهنم رو تمیز کرد و پرسید زیاد زمین میخوری؟ با خجالت گفتم نه، گاهی می خندید و پیغام با آب قند می آمد، دستم را تکان می داد، به سختی صاف می نشستم. در حالی که دستش را لای موهایش می کشید گفت: «کمی خوردم، بگذار کامل بخورم».
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه
