درباره دختری که برای انجام کاری به یک روستا میره و اونجا با ارباب اون روستا به مشکل میخوره تا …
دانلود رمان ماده شیر
- بدون دیدگاه
- 5,536 بازدید
دانلود رمان ماده شیر
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان ماده شیر
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختری به نام دنیا است که بازیچه دست میثاق پسر عموش میشه . میثاق ...
رمان «قشاع» نوشتهی نیلوفر قائمیفر، داستانی عاشقانه و اجتماعی است که به زندگی دختری به ...
قلمروی رز، قلمرویی تاریک و مخوف؛ جایی که من در آن اسیر شدم. مردی بیاحساس ...
درباره حافظ که که کینه ای قدیمی از مهری دارد . او خود را عاشق ...
درباره دختری با ظاهری ساده و قلبی زلال که همه چیزش را پای عشقش میگذارد ...
درباره غنچه دختری که متهم به قتل میشه اونم قتل خواهرزاده یه تاجر پولدار و ...
درباره دانشجویی به نام یلدا است که میخواهد از استادش انتقام بگیرد و به همین ...
درباره مردی سختگیر و زن هراس به نام عماد که تموم عمرش از زن ها ...
عشقِ ما، میراثدارِ زهرآگینِ پیمانی در گذشته است؛ گویی تقاصِ شعلههای پیشینیان، سایهای شوم بر ...
درباره دختری به نام ونوس است که در دانشگاه شهرستان پذیرش میشود. او و صمیمترین ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
هاتفخان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سالها را به پژوهشهای تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...
قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان والاستریت است؛ مردی که هیچکس به سخنانش گوش ...
مردی خوشچهره و پر از عضله، که همراهیاش یک شوگر است و اصلاً علاقهای به ...
اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ میشود که هرگز نمیتواند به آنها برسد. پدرش او را ...
داستان از کشور آلمان آغاز میشود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبهرو شده ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان ماده شیر
“غیرممکنه!” با حرارت جواب دادم و بلافاصله صدایم را پایین آوردم. “من نمیتونم چند ماه، اونم تو دلِ یه روستا، اونم توی… شمال! زندگی کنم. من تو تهران بزرگ شدم، جایی که نفس کشیدن هم معنای دیگهای داره، نه اونجا. من همینجا، تو تهران میمونم.”
استاد نظری از اتاقش بیرون آمد. با عجله خودم را به او رساندم و جلوی پایش ایستادم.
“استاد، خواهش میکنم بیخیال شید! بذارید روی یه پروندهی دیگه کار کنم.”
دانلود رمان ماده شیر
“ادیب، صد بار گفتم، باز هم میگم. این شدنی نیست، دخترم. نمیدونم چرا اینقدر لج میکنی. تو تازه کاری و این فرصت، بهترین موقعیته که بری از نزدیک ببینی مردم اون روستا از ندونستنِ حق و حقوقشون چه ظلمهایی رو تحمل میکنن و حتی لب هم باز نمیکنن.”
“آخه استاد، من واقعاً نمیتونم تو روستا زندگی کنم. وکلای خیلی بهتری از من هستن که میتونید بفرستیدشون. مثلاً گودرزی یا صفایی؟”
“ادیب، باز که دخالت کردی! من این پروندهها رو توی آسیاب سفید نکردم که ندونم کی رو انتخاب کنم. بالاخره برای مدرکت، باید بری این موضوع رو برای پایاننامهات تکمیل کنی.”
“ولی استاد…”
“دیگه ‘ولی’ و ‘آخه’ و ‘اما’ نداریم. برو خدا به همراهت. یا علی!”
مثل یک ماده شیرِ خسته و کلافه، سینی غذا را روی میز کوبیدم. صدای خندهی گودرزی، کلافگیام را بیشتر کرد:
“ادیب! رفتی اونجا، چند تا عکس با لباس محلی بگیر بفرست ما هم یه ذره شاد شیم!”
دانلود رمان ماده شیر
بقیهی دوستانِ بیکار هم به او پیوستند و صدای خندهشان بلند شد. پسرکِ گودرزی، لااقل در درسش خوب بود، نمیدانم بقیهی اینها دیگر چرا دنبالهرو او شده بودند.
کیفم را روی شانهام انداختم، عینکم را روی چشمم تنظیم کردم و گفتم: “چطوره یه دست از همین لباسهای محلی رو براتون بخرم بیارم که دیگه شاد بشید؟”
بدون اینکه منتظر جوابی باشم، به سمت ماشینم رفتم و با حرص شروع به رانندگی کردم.
سر میز شام، با غذایم ور میرفتم. تحملِ دور بودن از تکنولوژی و امکانات برای چند ماه، برایم غیرممکن بود. نه اینکه دخترِ نازپروردهای باشم، نه! ولی خب، من تو این شهر بزرگ شده بودم و واقعاً این شرایط برایم سخت بود.
“ادیب جان، حواست کجاست؟” صدای پدرم بود.
لبخندی زورکی روی لبم نشاندم: “هیچی بابا… چیزی گفتین؟”
“میگم چرا غذا نمیخوری؟ اتفاقی افتاده؟”
“نه، چیزی نیست…”
“به من که نمیتونی دروغ بگی. چی شده، راسش رو بگو؟”
قاشق را داخل ظرف انداختم و گفتم: “این قضیه رفتن به روستا… استادم میگه باید برم اونجا، وگرنه مدرک بیمدرک…”
“خب استاد یه چیزی میدونه که اینو میگه. شاید موقعیت خوبی هم برات باشه…”
“بابا، شما دیگه چرا؟ خودتون که میدونید من عاشق تهرانم. نمیتونم جای دیگه زندگی کنم، اونم نه چند روز، چند ماه…”
“زندگیِ سخت، شوخیبردار نیست. اول غذاتو بخور، بعد تصمیم بگیر. هر تصمیمی بگیری، ما پشتتیم.”
دانلود رمان ماده شیر
مادرم هم حرف پدرم را تایید کرد. با لبخندی که از دلگرمی پدر و مادرم نشأت گرفته بود، شروع به خوردن غذایم کردم.
دانه دانه لباسهایم را داخل چمدان و یک ساک بزرگ که از قبل آماده کرده بودم، میریختم. اووف! هنوز عطرها و رژ لبهایم مانده بود، ولی چمدان تقریباً پر شده بود. سراغ ساکم رفتم تا شاید آنجا جایی پیدا کنم. صدای در بلند شد. همانطور که ساکم را باز میکردم، گفتم: “بیا تو.” مادرم در را باز کرد و داخل شد. با دیدن چمدان و ساک پر و پیمانم گفت: “دختر! چه خبره؟ مگه داری میری چند سال بمونی؟”
عطرهایم را به سختی داخل ساک جا دادم. خب، این هم از این. فقط رژ لبهایم مانده بود…
“مامان جان، چیکار کنم؟ همه رو لازم دارم…”
“خوب عزیزم، حداقل از لباسهات کم کن. مگه اونجا لباس نیست؟”
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






