هوروش و من برای یک مأموریت خاص آمدیم؛ من میخواستم نقش نگهبان را بپذیرم تا در زمان مناسب بتوانیم از آنجا فرار کنیم.
با نیماش به سمت راننده رفتیم و جان کنارم نشست. پس از مدتی، هوروش سوار شد؛ من و جان با هم سرش را تکان دادیم تا او متوجه شود.
«برو سمت پسوردها، چشم»—او گفت.
من از داخل ماشین به سمت وسط مسیر قدم گذاشتم، وقتی ناگهان نگاهش به من خیره شد و من نیز سعی کردم چشمم را به او متمرکز کنم.
بعد از مدتی سکوت، فهمیدم که ماشین هنوز دنبالمان میآید. آرام به جان گفتم:
«نیماش مشکل دارد پشت سرمان!»
جان نگاهی دقیق به او انداخت.
سرعت را افزایش دادم و هوروش سرش را به آرامی تکان داد؛ چشمانش بسته بود.
«آیا میخواهد تعقیبمان کند؟» پرسیدم.
او گفت: «نه، این یک اشتباه بود؛ مطمئن نیستم که چه میخواهی بگویی.»
پس از حدود یک ساعت، به مقصد رسیدیم؛ درب ورودی را باز کردم و وارد پاساژ شدیم.
**هوروش**
سن: ۲۹ سال
شغل: دد (سرپرست امنیت)
طبقه اجتماعی: طبقه متوسط‑بالا، صاحب شرکت، کارآفرین
ویژگیها: خشن ولی مهربان با خانوادهاش
اعتقادات: امنیت خانواده برای او اولویت دارد
**آهو**
سن: ۲۲ سال
شغل: گارد
طبقه اجتماعی: طبقه کارگری، بادِ محافظ
ویژگیها: مهربان، ناز و وفادار
اعتقادات: …