درباره دختری به نام موژان که عاشق پسر عموشه و برای همین عروسیش رو به هم میزنه تا به اون برسه اما …
دانلود رمان موژان من
- بدون دیدگاه
- 1,976 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : مهسا حسینی
- دسته : عاشقانه , ایرانی , رایگان
- کشور : ایران
- صفحات : 529
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان موژان من
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان موژان من
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
امیر برای نجات کامیار از چنگالِ تغییراتِ هولناک و مرموزِ شخصیتش، دست به کار میشود، ...
درباره دختری قوی و مصمم به نام آناشید که به دلیل حفظ جونشون مجبور میشه ...
درباره زنی مطلقه که به همراه دخترش در خونه باباش زندگی میکنه و پدرش به ...
استاد شهرزاد فرهمند، پس از سالها کوششی بیوقفه، تحصیل مستمر و یکسری جهشهای پشتسرهم؛ در ...
«ساغر، دختری سرکش با روحیهی کودکانه در حصارِ تعصبِ خانوادگی، با پیوندِ غیرمنتظرهاش با «عطا»؛ ...
درباره رابطه عاشقانه یک دختر و پسری است که شخصیت پسر قصه ما بر خلاف ...
عشقِ ما، میراثدارِ زهرآگینِ پیمانی در گذشته است؛ گویی تقاصِ شعلههای پیشینیان، سایهای شوم بر ...
درباره دختر و پسری است که اتفافی با هم آشنا شده و علاقه ای بینشان ...
درباره دختری به نام دیدار است که برادرش پس از قتل پرستو ، دختری که ...
درباره یه ژنرال جدی و سختگیر که فکرشم نمیکنه که یه روز عاشق یه دختر ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
هاتفخان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سالها را به پژوهشهای تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...
قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان والاستریت است؛ مردی که هیچکس به سخنانش گوش ...
مردی خوشچهره و پر از عضله، که همراهیاش یک شوگر است و اصلاً علاقهای به ...
اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ میشود که هرگز نمیتواند به آنها برسد. پدرش او را ...
داستان از کشور آلمان آغاز میشود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبهرو شده ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان موژان من
زانوهایم را در آغوشم گرفتم، چشمانم را بستم و به دیوار خیره شدم.
رو به روم، سکوت و تاریکی همه جا را فرا گرفته بود.
تنها نوری که اتاق را روشن می کرد لامپ یاابون بود که در اتاق من بود.
از ظهر خوابیده بودم و در اتاقم حبس شده بودم. من هنوز همان لباس ها را می پوشم
به لباس های تابستانی نگاه کنید. لباس های روسی چیزی است که هر کسی که رژیم دارد دوست دارد بپوشد.
من می خواهم روزی این لباس و تاپ را بپوشم. اما من چه کار کردم؟
همه آن را همانطور که من می خواستم دریافت کردند، بنابراین با زانوهایی که می لرزید آن را از جام بلند کردم.
روی آینه بلند اتاق ایستادم. تمام ریمل ریخته شد
داشت روی پیشانی ام می افتاد. چشمام قرمز شده بود و سرم به شدت درد میکرد.
1. سمر بود و صدایی شنیدم. مامان نزدیک بود سکته کنه.
انجامش بده باور نمی کنید دیتر رازیک هم همین کار را بکند.
دوباره این کار را بکنیم، برخورد بابا بهتر و باحال تر بود.
اول از همه، مجبور شدم این لباس مسخره را کنار بگذارم.
لباس هایی که من هیچ نقشی در انتخاب آنها نداشتم. از همه چیزهایی که در داشتم
من ازش متنفر بودم البته تقصیر تو نیست از ماشین می شد حسم کرد
جالب بود بخونم که نیومدم سامران ببینم تو جشن روسمی چیکار میکنم. فکر نمی کنم برایش مهم باشد! شیمایی از روی
مجبور شدم با این ازدواج موافقت کنم.
به هر حال لباس و لباسم را کشیدم و در آوردم.
حالا تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که یک دوش آب گرم بگیرم. از تابستان در اتاق من
من از اسمم استفاده کردم مقدار زیادی آرایش و موهای سمی در موها وجود داشت و 1 بود
طول ترمه را باز می کنم. وقتی آب روی بدنم می ریزد
ساکت نشستم و ساکت شد. ایوب موذن فکر نکنم امروز جایی نرفتی ولی فردا میخوای چیکار کنی؟
من باید جواب مامان و بابات رو بدم. الان با مامان
بابای رادمره هی!
بعدا بهش فکر میکنم الان فقط میخوام آروم بشم
بعد از دوش گرفتن. تنها لباسی که داشتند را پوشیدند و در آوردند. همه شعرها
لبام بسته بود و بنده رادومر یعنی جفتمون بودم!
حتی کلمه
او برای من مردانه و حریص بود.
دلم می خواست بخوابم اما هر کاری می کردم این درد وحشتناک از بین نمی رفت.
من دارو دارم از یک فنجان بلند بنوشید و نزدیک خود بخورید
رفتم و دعا کردم که کسی از یوآب بیدار نشود. چون واقعا نمی توانستم این کار را انجام دهم
در این زمان بیایید به سوالات خود پاسخ دهیم. با یک لیوان آب مسموم کنید
با سامری به اتاق برگشتم. نفسم را حبس کردم و دوباره بیرون دادم.
کلید در سوراخ کلید است. روی تخت دراز کشیدم. هیچ نشانی از انگشتر نبود. انگار تو این مدت عادت کردم.
کمی احساس افسردگی می کردم. چشمامو باز کردم و به اطراف اتاق نگاه کردم
ممنون یادمه وقتی اومدم با لجبازی انگشتر رو از دستم گرفت.
آوردم و گوش دادم. هامارا توی گوشم بود
او می دانست!
اول باید بخوابم اما می خواستم دنبال حلقه بگردم.
. از تخت بلند شدم و دوبار نگاه کردم. در تاریکی اتاق
احساس کردم و دیدم برق گرفتم و به همان سمت دویدم. گلوی من بود. آه
من نتوانستم. یوشمهاری، در آن مکان، یک اتفاق غیرممکن رخ داد. حلقه
از روی زمین برداشتم و نگاهش کردم. تنها چیزی که دوست داری
من در گلو بودم. من هرگز حلقه را فراموش نمی کنم! آن روز، من و رادومئا
تنهایی رفتیم حلقه رو نگاه کنیم. رادمره ایمو بود و به من گوش می داد.
طولانی بود و باید حلقه انتخاب می کردم. اون موقع فهمید
من از اینکه مورد آزار و اذیت قرار بگیرم متنفر بودم، برای این بیشتر زجر می کشیدم
دعا می کنم نمی دونم چمه مزاحم هست یا نه ولی آنگاما یوشام می خوام بهت بدم!
منتظرت بودم اما آنکامدار خیلی هیجان زده بود که نمی توانست حرفی بزند. بس است
خیلی ناراحت شدم. انگشتر ظریفی نظرم را جلب کرد. با اشتیاق
طعل رادمره برگشت و گفت:
– افسان ببین چقدر این انگشتر زشته. امامی رادومر به جلو می رود و بیشتر و بیشتر گیج می شود و با کیو لورک.
بازوی جی مورد اصابت قرار گرفت و با لبخند روی لبانش به سمت فروشنده برگشت.
گفت:
– همین، می گیریم.
فروشنده دستور را شنید و بلافاصله حلقه را در جعبه گذاشت
آهی کشید و از مغازه بیرون رفت. انگار متوجه اشتباهش شده بود.
من آن را می دانستم! چرا اسم من اشمامان است و او را آوردم، من زندگی خودم را دارم و با دیگری هستم
حساب میکردم اما من به ناراحتی رادومر اهمیت نمی دهم، منظورم این است.
ازدواج برام مهم نیست انگار بازی بدی انجام داده بودم. انگار
انگار داشتم زندگی می کردم و قمار می کردم. مهم اینه که من قلب دارم یا نه!
چه شکست شرم آوری!
آن روز می دانستم که رادومئا را بد بوسیدم و او را ناراحت کردم.
بگذار گلویم را باز کنم و با تو خواهم بود. از افکارم بیرون رفتم حلقه بزن
کنار تخت نشستم. من نمی خواستم شما را به رادومر برگردانم، اما کردم.
چاره ای نداشتم جز اینکه همه چیز را با او تمام کنم.
چشمامو بستم و سعی کردم بدون اینکه به چیزی فکر کنم بخوابم.
با صدای کوبیدن در از خانه بیرون دویدم، انگار یکی در را زده باشد. زیر سمرم
بالشی روی صمدا گذاشتم تا حالش را راحت کنم، اما…
صدایِ تیز و بریدهیِ مادرم، مثلِ تازیانهای در راهرو میپیچید:
— «موژان! زندهای؟ یا خودت را به خواب زدهای؟ دیشب که هیچ نگفتی… زود باش، بیا بیرون!»
پدرم، با همان خونسردیِ همیشگیاش که گاهی بیشتر از فریادهایِ مادرم آزارم میداد، سعی میکرد او را آرام کند:
— «مونس، عزیزِ من، فشارِ خونت بالا میرود. کمی آرام باش، آخر سکته میکنی.»
مادرم اما بیتوجه بود. تمامِ دنیایش در آن لحظه خلاصه شده بود در «آبرو». صدایِ گلایههایش از پشتِ در میآمد:
— «بگذار بکنم! سکته کنم، راحت میشوم. این دختر آبرو برایمان نگذاشت. هیچ میدانی در آن میهمانی چه کشیدم؟ مردم هزار جور حرف پشتِ سرمان زدند که چرا آنها نیامدند… دلمان هزار راه رفت که نکند تصادف کرده باشند، که یکدفعه رادمهر آمد و گفت موژان در آرایشگاه نبوده! مهران، تو بگو… من چقدر باید از دستِ این دختر تاوان پس بدهم؟»
پدرم دوباره با آرامشی که گویی ریشه در سنگ داشت، گفت:
— «حالا که معلوم شد تصادف نکرده بودند، بس کن. بگذار بیاید بیرون، نمیتواند تا ابد در اتاق حبس بماند.»
همیشه همین بودند؛ تضادی ابدی. پدرم با آن خونسردیِ مرزِ بیتفاوتی، و مادرم با آن حرص و جوشهایِ پایانناپذیر. چطور سالها کنارِ هم دوام آورده بودند؟ مثلِ آب و آتش که محال است یکی شوند، اما گویی به هم گره خورده بودند.
دلم نمیخواست گوشیام را چک کنم. میترسیدم که هیچ خبری از رادمهر نباشد. اما بالاخره کنجکاوی پیروز شد. صفحه را باز کردم؛ خالی، سرد و بیروح. نه پیامی، نه تماسِ از دسترفتهای. انگار نه انگار که زنِ قانونیاش بودم. حسِ پوچیِ عمیقی گلویم را فشرد. سعی میکردم بیتفاوت باشم، اما قلبم از این نادیده گرفته شدن، تیر میکشید.
بالاخره تن به قضا دادم. صورتم را شستم و در را باز کردم. مادرم درست روبرویِ در بود، مثلِ شکارچیای که در کمین نشسته باشد. به محض دیدنم، حملهاش را آغاز کرد:
— «همهیِ کارهایت را کردی، حالا با خیالِ راحت بیدار شدی؟»
پدرم، میانداری کرد:
— «مونس، آرام باش. موژان، بیا بنشین، باید با هم حرف بزنیم.»
رویِ مبل، دقیقاً روبرویِ آنها نشستم. نگاهِ جستجوگرِ پدرم و خشمِ مشتعلِ مادرم، سنگینترین وزنی بود که تا به حال حس کرده بودم. سرم را پایین انداختم و زیرِ لب گفتم:
— «بابتِ اینکه آبرویِ شما را بردم… متأسفم.»
مادرم دوباره منفجر شد:
— «متأسفی؟ میدانی چند نفر آنجا بودند؟ میدانی جلویِ سیمینخانم و آقا سیاوش چقدر تحقیر شدم؟ مهران، تو چیزی به او بگو!»
پدرم، با لحنی که از ناامیدیِ محض سرشار بود، اضافه کرد:
— «موژان، از تو توقع نداشتم. فکر میکردم تو را جوری بار آوردهایم که حرمتها را نگه داری، نه اینکه نهتنها من و مادرت، بلکه همهیِ اطرافیانت را اینطور خرد کنی.»
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






