امیر برای نجات کامیار از چنگالِ تغییراتِ هولناک و مرموزِ شخصیتش، دست به کار میشود، غافل از آنکه ریشهی این ویرانی، زخمی کهن و پنهان است که منطق را به زانو در میآورد.
«گوشتِ زبان، نه استخوان دارد و نه برنده است؛ اما ایدریغ که همین تکهگوشتِ نرم، گاهی چنان شکافی بر جان میاندازد که گذرِ تقویمها هم توانِ رفو کردنِ آن را ندارد. زخمِ کلام، در عمقِ حافظهی آدمها، تپنده و زنده باقی میماند.»
محسن با صدایی که از خستگی دورگه شده بود، فریاد زد: «بجنبید! این جعبهها بالاخره باید برسند طبقه بالا، دستوپایم از کار افتاد!»
کامیار که کنجِ دیوار لم داده بود، آرام پسگردنیِ نهچندان محکمی نثارِ امیر کرد و با خندهای کشدار گفت: «بلند شو پهلوان! این کارِ توست. بلند شو که نانِ بازو خوردن، از این دستبوسترها بعید است.»
امیر با حرص نگاهش کرد: «چرا فقط کارِ من؟»
کامیار با لبخندی که بویِ زیرکی میداد، شانه بالا انداخت: «برادر من، شرایطِ مرا که میدانی! نمیتوانم که… پاشو، محسن اگر بیاید، هر دو را با هم تارومار میکند.»
امیر پوزخندی زد و کنایه زد: «آره، دقیقاً! شرایطت عجیب است؛ انگار چهار قلو زاییدی و کمرت از شدتِ ضعف، به بنبست خورده!»
کامیار دستهایش را به نشانهی تسلیم بالا برد: «غلط کردم! تمامش کن، جانِ داداش همین الان بلند میشوم.»
آن روز محسن با هیچکدامشان شوخی نداشت. آنها را چنان به کار گرفت که تا لحظاتِ آخر، چیزی نمانده بود صدایِ اعتراضشان به هقهق بدل شود. وقتی محسن، با حالتی فاتحانه دستورِ استراحت داد، کامیار و امیر مثلِ کسانی که گنجی یافته باشند، وسایل را رها کردند و با ولع به سمتِ چایِ داغ دویدند.
بخارِ بلندشده از استکانهای کمرباریک، فضایِ سنگ
ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم
برای پشتیبانی میتوانید از تلگرام ، ایمیل یا فرم تماس با ما در ارتباط باشید
فرم تماس با ما
[contact-form-7 id=”3211″ title=”فرم تماس”]
برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.