امیر برای نجات کامیار از چنگالِ تغییراتِ هولناک و مرموزِ شخصیتش، دست به کار میشود، غافل از آنکه ریشهی این ویرانی، زخمی کهن و پنهان است که منطق را به زانو در میآورد.
درباره خترین تنها و مستقل به نام نگارین جوان شیر است که به تنهایی بار ...
شبنم هنوز در مرز هفده سالگی بود که رویاهایش با برخورد به حقیقتِ سخت، از ...
درباره دختر جوونی به نام عاطفه که نوزده سالشه و عاشق یه خواننده است که ...
درباره یوسف ، استاد سرد و بی روحی که از عمارت اشرافی پدرش طرد شده ...
«در میان تلاطم شایعات و حسادتها، گندم و آیین، دو پزشک جوان، در آستانهی پیوندی ...
کوشا افشارجم، پسر مغرور و آقازادهای که به خاطر درگیریهای خانوادگی از خانه میرود، در ...
درباره دختری به نام آیلین است که عاشق کسی شده که فکرشم نمیکرده و حالا ...
درباره ی دختریه که همیشه بادیگارد همراهشه بخاطر کار پدرش ولی اون دوست نداره و ...
ماهرو، تنها دختر خانواده اعلایی، دختری مذهبی با چاشنی شور و شیطنت، زیبا و دلفریب، ...
درباره پنج دختر جوان است که گروهی به نام کلاهداران تشکیل داده اند و …
...درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
من مسیحم؛ مردی که بعد از خیانت همسرش، اعتمادش را به تمام زنها از دست ...
داستان هیلدا، ماساژوری که در محل کارش با پسری بدخلق و کمطاقت به نام دامون ...
نازنین، دخترِ نرمدلِ این حکایت، دل به پسرعمویش سپرده و نامزدیشان ریشه در عشقی دارد ...
سارا، دختر یزدی که در دوران دانشگاه دل به همکلاسی ترکمنش، آراز، دل بسته بود، ...
هوراد، برجستهترین جراح مغز و اعصاب در آمریکا است؛ شهرت او آنقدر در ایران پخش ...
«گوشتِ زبان، نه استخوان دارد و نه برنده است؛ اما ایدریغ که همین تکهگوشتِ نرم، گاهی چنان شکافی بر جان میاندازد که گذرِ تقویمها هم توانِ رفو کردنِ آن را ندارد. زخمِ کلام، در عمقِ حافظهی آدمها، تپنده و زنده باقی میماند.»
محسن با صدایی که از خستگی دورگه شده بود، فریاد زد: «بجنبید! این جعبهها بالاخره باید برسند طبقه بالا، دستوپایم از کار افتاد!»
کامیار که کنجِ دیوار لم داده بود، آرام پسگردنیِ نهچندان محکمی نثارِ امیر کرد و با خندهای کشدار گفت: «بلند شو پهلوان! این کارِ توست. بلند شو که نانِ بازو خوردن، از این دستبوسترها بعید است.»
امیر با حرص نگاهش کرد: «چرا فقط کارِ من؟»
کامیار با لبخندی که بویِ زیرکی میداد، شانه بالا انداخت: «برادر من، شرایطِ مرا که میدانی! نمیتوانم که… پاشو، محسن اگر بیاید، هر دو را با هم تارومار میکند.»
امیر پوزخندی زد و کنایه زد: «آره، دقیقاً! شرایطت عجیب است؛ انگار چهار قلو زاییدی و کمرت از شدتِ ضعف، به بنبست خورده!»
کامیار دستهایش را به نشانهی تسلیم بالا برد: «غلط کردم! تمامش کن، جانِ داداش همین الان بلند میشوم.»
آن روز محسن با هیچکدامشان شوخی نداشت. آنها را چنان به کار گرفت که تا لحظاتِ آخر، چیزی نمانده بود صدایِ اعتراضشان به هقهق بدل شود. وقتی محسن، با حالتی فاتحانه دستورِ استراحت داد، کامیار و امیر مثلِ کسانی که گنجی یافته باشند، وسایل را رها کردند و با ولع به سمتِ چایِ داغ دویدند.
بخارِ بلندشده از استکانهای کمرباریک، فضایِ سنگ
ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم
برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.