دانلود رمان ماساژور هات من

داستان هیلدا، ماساژوری که در محل کارش با پسری بدخلق و کم‌طاقت به نام دامون روبه‌رو می‌شود و این آشنایی سرآغاز ماجراهای تازه‌ای میان آن‌هاست…

دانلود رمان ماساژور هات من

تخفیف ویژه

150.000 تومان

29.900 تومان

150 هزار تومان

29.900 تومان

دانلود رمان ماساژور هات من

رایگان

رمان های رایگان

امیر برای نجات کامیار از چنگالِ تغییراتِ هولناک و مرموزِ شخصیتش، دست به کار می‌شود، ...

«الهه شرقی» روایتگر سفر کیمیا به دانشگاه سوربن پس از جدایی از همسرش است؛ جایی ...

درباره گذشته مجهول دختری به نام گیسو موحد که به خاطر همون گذشتش خیلی تغییر ...

درباره پسری به نام هامان که به دور از چشم همه با سوما دختر حاج ...

درباره دختری به نام گندم که میخواد خودکشی کنه ولی …

...

کوشا افشارجم، پسر مغرور و آقازاده‌ای که به خاطر درگیری‌های خانوادگی از خانه می‌رود، در ...

درباره دختر و پسری تنها است که مسیر زندگی این دو را سر راه هم ...

درباره مردی که به یه زن تجاوز میکنه و میوفته زندان و اون زن هم ...

درباره سارا دختری که از کودکی عاشق پسر عمه اش پرهام بوده و احساس میکند ...

درباره یه دختر که به خاطر مشکلاتی که براش پیش میاد مجبور میشه به خونه ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

من مسیحم؛ مردی که بعد از خیانت همسرش، اعتمادش را به تمام زن‌ها از دست ...

داستان هیلدا، ماساژوری که در محل کارش با پسری بدخلق و کم‌طاقت به نام دامون ...

نازنین، دخترِ نرم‌دلِ این حکایت، دل به پسرعمویش سپرده و نامزدی‌شان ریشه در عشقی دارد ...

سارا، دختر یزدی که در دوران دانشگاه دل به همکلاسی ترکمنش، آراز، دل بسته بود، ...

هوراد، برجسته‌ترین جراح مغز و اعصاب در آمریکا است؛ شهرت او آن‌قدر در ایران پخش ...

دانلود رمان ماساژور هات من

ادامه ...

— چرا اصلاً به حرفم گوش نمیدی؟!
از کلافگی نفس عمیقی بیرون دادم و از جایم برخاستم. همان‌طور که لباس‌هایم را تن می‌کردم، رو به او گفتم:
— آیدا، خواهش می‌کنم بس کن… من اهل این کارها نیستم و از پسش برنمیام. این‌قدر این موضوع رو پیش نکش.

کیفم را سریع از روی جا‌لباسی برداشتم و از محوطه استخر زدم بیرون. هوا رو به تاریکی می‌رفت و گرگ‌ومیش غروب همه‌جا را گرفته بود. دست‌هایم را چپاندم توی جیب‌هایم و راهی ایستگاه شدم. مدتی بود آیدا مدام در گوشم می‌خواند که برای ماساژ دادن مردهای مایه‌دار راهی شمال شهر شوم؛ می‌گفت دستمزد یک ساعت کار در آنجا، با حقوق یک ماه کار در این استخر برابری می‌کند. اما دلم رضا نمی‌داد دست به چنین قماری بزنم، چون هیچ تصوری از جو آن خانه‌ها نداشتم. کار کردن در استخر درآمد چشمگیری نداشت، اما حداقلش این بود که خیالم از بابت امنیتم راحت بود.

در افکارم غرق بودم که متوجه نشدم چطور به ایستگاه رسیدم و سوار اتوبوس شدم. وقتی به مقصد رسیدم، کلید انداختم و قدم به حیاط نقلیِ بیست‌متری خانه گذاشتم؛ دور تا دورش پر از اتاقک‌های اجاره‌ای بود و همسایه‌ها هر کدام در گوشه‌ای به کاری مشغول بودند، بچه‌ها هم سروصداکنان در حال جست‌وخیز و بازی بودند.

یک‌راست رفتم سمت اتاق طلا خانم و در زدم. با شنیدن صدایش یاالله گفتم و وارد شدم. تا چشمش به من افتاد، لبخند مهربانی زد و گفت:
— هیلدا جان، خسته نباشی عزیزم.
لبخند کم‌رنگی تحویلش دادم و تشکر کردم. نگاهم در اتاق چرخید تا اینکه دیدم هیلا گوشه‌ای آرام خوابش برده. رفتم جلو و تن کوچکش را در آغوش کشیدم. طلا خانم با دلسوزی ادامه داد:
— طفل معصوم این‌قدر چشم‌انتظارت موند و مدام می‌پرسید «آبجی کی میاد» که آخرش از پا افتاد و خوابش برد.

هیلا را به زحمت میان دست‌هایم جا‌به‌جا کردم و گفتم:
— مسیر استخر تا اینجا خیلی طولانیه و اتوبوس هم دیربه‌دیر میاد… واقعاً دستتون درد نکنه طلا خانم، شرمنده‌تونم.

طلا خانم با لبخندی دلگرم‌کننده بدرقه‌ام کرد. از اتاقش بیرون آمدم و به سمت اتاق خودمان رفتم. خواهر کوچولوی دوست‌داشتنی‌ام را به آرامی روی تشک خواباندم و مشغول تعویض لباس‌هایم شدم که ناگهان صدای تقه‌ای به در خانه بلند شد. کلافه بازدمم را فوت کردم و رفتم در را باز کردم.

عباس‌آقا، صاحب‌خانه، پشت در ایستاده بود و با همان نگاه ناپاک و سنگینش سر تا پایم را برانداز می‌کرد. حس ناخوشایندی بهم دست داد؛ چادرم را محکم‌تر دورم جمع کردم، ابروهایم را در هم کشیدم و سرد پرسیدم:
— فرمایشی داشتید؟
لبخند کریهی روی لب‌هایش نشست و گفت:
— اومدم یادآوری کنم موعد اجاره سر رسیده… حواست هست که؟
اخم‌هایم بیشتر در هم رفت و گفتم:

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

من مسیحم؛ مردی که بعد از خیانت همسرش، اعتمادش را به تمام زن‌ها از دست ...

داستان هیلدا، ماساژوری که در محل کارش با پسری بدخلق و کم‌طاقت به نام دامون ...

نازنین، دخترِ نرم‌دلِ این حکایت، دل به پسرعمویش سپرده و نامزدی‌شان ریشه در عشقی دارد ...

سارا، دختر یزدی که در دوران دانشگاه دل به همکلاسی ترکمنش، آراز، دل بسته بود، ...

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.