تو آن توروا بودی که برای من دستت را تکان دادی
بهخاطر تمام نیکوییات میخواهم تو تمام رؤیاهایم باشی
تا وقتی که نفس میکشم، با تو امید و فرداهای من را میسازم
نگاهت آرامش میبخشد که من بیوقفه به چشم تو وابسته میشوم
در حضور تو بازی چشمهایت مرا دوباره بهچندین بار شطرنجات میاندازد
بمان و زندگی من را با نگاهی بهشتمان کن
بمان و عاشق من بمان، مهربانیات را حفظ کن
♫
به چشمان او نگاه کردم؛ آرامش کجا رفته؟ حس حمایت کجاست؟ آیا چشمهایم بههم میخورند؟ صدای دستها و سوتی که میرفت، لبش بر پیشانیام نشسته بود، با رنجی که در چشمهایم میجوشید، بستم.
لبش را از پیشانیام جدا کرد و دستم را گرفت. سپس به سمت جایی که باید میرفتیم، قدم برداشتیم؛ یک نامزدی ساده را چنان بزرگ کردیم که دلتنگیام فزونی یافت، عصبی شدم، مثل همه دیگران خوشحال نبودم، حتی در عکسهای استودیویی لبخندم گم شد. عکاس همیشه میگفت: «چه عروس خانمی با اخلاق!»
چه کسی میداند من تا امروز چه کشتیام؟ چه کسی میداند درد من چقدر است؟ چه کسی میداند که عروس خانم چهچیزی را در دل دارد؟ فکرش کجاست؟
حامد دستم را فشار داد و با اخم بهمن نگاه کرد:
— چرا دستت سرد است؟
— هیچچیز نیست.
— چرا امروز ناراحت بهنظر میرسی؟
— ناراحت نیستم، فقط خستهام؛ دیگر نیازی به این شلوغیها ندارم!
دست او دور کمرم حلقه شد و من را نزدیکتر کشید:
— میخواستم همه ببینند مال منی! فقط من، نه کسی دیگر!
من دستش را از کمرم آزاد کردم:
— باشه!
در همان لحظه سوسن (مادر حامد) نزدیک شد، با نگاه چپچپیاش فهمید که دست حامد را دیده است و من را صدا زد:
سوسن: — الناز جان، بیا تا تو را به خالههای پدر حامد معرفی کنم!
— بله، حتماً!
از خدا خواستار فرار از حامد شدم؛ سوسن دستم را گرفت و من را به سوی چند زن هدایت کرد. پس از معرفی، به سمت جایی که باید میرفتیم برگشتم.
آتوسا آمد، بهسمتم نشست و دستم را در دستش گرفت:
آتوسا: — الناز، حالت خوبه؟ دستات یخزده!
— الآن چه کار کنم؟
— چرا خوشحال نیستی؟
آتوسا: — حالم بده! دلسوزی بیمعنیای دارم، تمام وجودم ترسیده!
— چرا؟!
— نمیدانم، فقط دلسوزیام است!
آتوسا: — الناز، حامد را دوست ندارید؟
— دارم!
— دروغ نگو!
با بغض گفتم:
— دوستش دارم!
آتوسا: — پس چرا ناراحت هستی؟!