درباره دختری به نام ونوس است که در دانشگاه شهرستان پذیرش میشود. او و صمیمترین دوستش برای ثبتنام در همان دانشگاه به آن شهر میروند. در مسیر سفرشان، در قطار با بازیکنان تیم ملی بسکتبال مواجه میشوند. اما حین این سفر، مسائلی برایشان پیش میآید که ناچار میشوند قطار را ترک کنند و همراه بازیکنان تیم ملی بسکتبال به مسیر دیگری ادامه دهند.
دانلود رمان برایم بمان
- بدون دیدگاه
- 99 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : فهیمه سلطانی
- دسته : عاشقانه , ایرانی , رایگان
- کشور : ایران
- صفحات : 504
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان برایم بمان
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان برایم بمان
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختری جوان به نام ناحله که یک روز مردی جوان اون رو از دست ...
درباره یوسف ، استاد سرد و بی روحی که از عمارت اشرافی پدرش طرد شده ...
در رمان «طرار» قصهای از دختر جوانی به نام تخس بازگو میشود؛ دختری جسور، بیباک ...
درباره یه دختر شیطون از خانواده اشرافی است که این دختر باید تو خونه رفتار ...
داستان از آنجا آغاز میشود مردی که تاکسی دارد دختری را سوار میکند و …
...ایمان و آذر سرنوشتشان را به هم گره میزنند؛ ازدواج میکنند و با قبولی در ...
درباره دختری به نام پرستو در شهر کاشان میباشد که یک کارگاه قالی بافی دارد ...
درباره دختر و پسری است که اتفافی با هم آشنا شده و علاقه ای بینشان ...
درباره شوکا یک روانشناس کاربلد که برای درمان امیرعلی با خاندان حسینی که نوه شش ...
درباره سرنوشت عاشقانه دختری است که زندگی معمولی دارد ولی به طور ناگهانی در یک ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
پیروز سلطانی، مردی متمول و خودپسند، پس از پیوند کلیه، هر شب خوابهای غریبتری درباره ...
دستهای خستهی آوا، زنی تنها و سیساله که تا به حال تنها به تنهایی به ...
استاد شهرزاد فرهمند، پس از سالها کوششی بیوقفه، تحصیل مستمر و یکسری جهشهای پشتسرهم؛ در ...
من مسیحم؛ مردی که بعد از خیانت همسرش، اعتمادش را به تمام زنها از دست ...
داستان هیلدا، ماساژوری که در محل کارش با پسری بدخلق و کمطاقت به نام دامون ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان برایم بمان
پدر و مادر نوس در کنار هم ایستاده بودند؛ نوس هنوز دستپوشیاش را زیر سرِ خود فشار داده بود. صدای بلندگوهایی که از دور میآمد، همچون نالهای ناآرام به گوش میرسید: «پرواز شماره ۱۸۵، تهران‑وین…»
در همان لحظه، بقیهٔ کلمات در هوای پر تلاطم گم میشدند. پریسا که هنوز از حادثهٔ ناگهانی سرفراز نشده بود، ساکت به نوس نگریست و گفت:
«اگر زود تلفن را برداری، شاید بتوانیم این وضعیت را بهتر درک کنیم.»
نوس گوشش را بر گوشهٔ خود گذاشت و به سمت پدر و مادرش نگاه کرد. پدر، که هنوز شاکی و خنکسر بود، سعی میکرد با نگاه خیرهاش به اطراف، همهٔ چیزها را مرور کند. مادر، نازک و آرام، دستش را بر روی شانهٔ نوس گذاشت و با صدای نرم به او گفت:
«چرا اینقدر نگران هستی؟»
او به جای مادر، چشمش را به گلفروش که در کنارشان ایستاده بود، دوخت. گلفروش یک دستهٔ گل زیبا به دست داشت. نوس با چشمان پر از حیرت فریاد زد:
«چه زیباست این گل!»
مادر لبخندی بر لبانش کشید و گفت: «این گل هم همانطور که تو میخواهی، زیباست.»
در همین حال، جمعیت به سرعت به سمت درهٔ نزدیک میدوید؛ صدای شلیکهای بلند و فریادهای مردم در فضا میپیچید. دستهای پر از گلهای تازه، در میان جمعیت میچرخید. نوس، که هنوز در میان این هیاهو ایستاده بود، ناگهان دست خود را به سمت یکی از این گلها دراز کرد و با دقت به سمت پدرش اشاره کرد.
رهام که در حال قدم زدن به سمت عموی خود بود، ناگهان صدای خندهای از شروین شنید. شروین که دستهایش را در آغوشی محکم گرفته بود، گفت:
«تو مثل یک موش سرعتیات را میدوانی، اما هنوز نمیتوانی از دست گلی که به تو داده شده، فرار کنی.»
رهام خندید و گفت: «این گل شاید مال من نباشد، اما دستام را نمیگذارم که از دست برود.»
در همین حین آتشسوزیای بزرگ در نقطهای دیگر رخ داد؛ صدای زنگهای هشدار و فریادهای اضطراری در فضا پیچید. آتشین که در حین این صحنه به سمت طرفی میچرخید، به سمت خانوادهها میآمد و همه را به اضطراب میکشاند.
در انتهای این آشوب، یک پروفسور که در کنار درختان ایستاده بود، به آرامی گفت: «هر چه که این اتفاقها به ما میگویند، باید در دل خودمان آرامش را حفظ کنیم.»
پدر و مادر نوس، دستهایشان را در هم گره کردند و نوس هم با چشمانی پر از اشک، اما با قلبی پر از امید، به سمت آیندهای روشن قدم برداشت.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






