دانلود رمان میخونه چشمات

آوا دختری است که به‌تدریج به ماهان، پسری که پیش‌تر نامزدش بود، دل می‌بندد… او همواره خود را به‌خاطر این احساس سرزنش می‌کند، اما اتفاقی رخ می‌دهد که نشان می‌دهد ماهان نیز نسبت به او بی‌تفاوت نیست. این ماجرا نقطه شروع رابطه‌ای ممنوع و پر اضطراب می‌شود.

دانلود رمان میخونه چشمات

رایگان

دانلود رمان میخونه چشمات

رایگان

رمان های رایگان

فقط سه روز کافی شد تا تمام کسانی که دوستشان داشتم، یکی پس از دیگری ...

درباره دختری جوان به نام ناحله که یک روز مردی جوان اون رو از دست ...

درباره یه پسر دانشجوی نابغه و شیطون به نام ساتیار است که از هم دانشگاهیش ...

قلمروی رز، قلمرویی تاریک و مخوف؛ جایی که من در آن اسیر شدم. مردی بی‌احساس ...

درباره دختری به نام موژان که عاشق پسر عموشه و برای همین عروسیش رو به ...

درباره سه تا دختر دانشجو است که تو شیراز دنبال خونه دانشجویی میگردن چون خوابگاه ...

درباره دختری به نام پرنیان است که به دلیل تجربه ای دردناک دچار اختلالات روانی ...

درباره دختری به نام نیهانه که میخواد پسر داییش رو عاشق خودش کنه که …

...

هاتف، مردی با گذشته‌ای تاریک و پرونده‌ای پر از جرم، خشن و بی‌رحم است. او ...

«باده، با روحی به لطافتِ وزشِ نسیمی در پس‌کوچه‌های بی‌قرار، در حصارِ غرورِ یخی و ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

هاتف‌خان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سال‌ها را به پژوهش‌های تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...

قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان وال‌استریت است؛ مردی که هیچ‌کس به سخنانش گوش ...

مردی خوش‌چهره و پر از عضله، که همراهی‌اش یک شوگر است و اصلاً علاقه‌ای به ...

اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ می‌شود که هرگز نمی‌تواند به آن‌ها برسد. پدرش او را ...

داستان از کشور آلمان آغاز می‌شود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبه‌رو شده ...

دانلود رمان میخونه چشمات

ادامه ...

این برای من کافی بود.

خلاصهٔ ماجرا:
حضور تو بهترین رخدادِ روزهای من بود؛
مانند شربتِ بهاریِ نارنجِ مادربزرگ،
چون سرودهای شبانهٔ شاملو از دهان پدربزرگ؛
چندین بار به‌نظر می‌رسید که سرنوشتِ ما به‌هم می‌چسبید!
دقیقا سر موقع آمدی، و آمدنت دل‌م را شاد کرد.
با تو، به عشق اعتقاد پیدا کردم و فهمیدم
که عشق می‌تواند هر چه به‌نظر ناممکن باشد را ممکن سازد.

صدای جیغ مادر و صدای شکسته شدن ظرفی که در سینه‌ام می‌لغزید،
بی‌توجه به کاغذهایی که در حین بلند شدنم به زمین می‌افتادند،
به سمت در دویدم و از اتاق بیرون شدم.
نگرم به‌دنبال مادر و پدر می‌چرخید؛ آنها دست در دست هم ایستاده بودند.
چرخیدم به‌سمت مادر؛ اطراف او پر از شیشه‌های شکسته بود و او
در حال فریاد زدن به پدر بود، بی‌توجه به اطراف.
در میانهٔ فریاد او گفتم:

«مامان! دست نزن، زمین پر از شیشه است!»

قبل از اینکه حرفم تمام شود، او قدم‌هایش را روی شیشه‌ها گذاشت و
نفس‌نفس‌زنان از درد بلند شد!
دویدم به سمت او، دستش را گرفتم و به مبل نشانش دادم.
پدر به سمتشان آمد، پایش را بالا گرفت تا شیشه را از او بگیرد.
به‌صورت ناگهانی شیشه را کشید و از من دستمال خواست تا
پای مادر را بپوشاند و جلوی خونریزی بیشتر بگیرد.
کف زمین سرخ و پر از خون بود و مادر از درد به گریه افتاده بود.
دستمال را به او دادم و سعی کردم به دست خونی‌اش نگاه نکنم تا
حالم بدتر نشود.
تمام این صحنه‌ها دو دقیقه‌ای شد؛
دو دقیقه‌ای که به‌نظر می‌آمد هرگز تمام نشود.
به‌سرعت مادر را به نزدیک‌ترین بیمارستان بردیم.

روی صندلی‌های انتهای مطب دکتر نشسته بودیم؛ منشی دقیقاً پشت‌سر ما بود
و گاهی نگاهی به سمت‌مان می‌انداخت.
پدر نگران، پایش را تکان می‌داد و به اتاقی نگاه می‌کرد که دکتر
گفتن تا بخیه‌ها را نزند، وارد نشود.
به من نگاه کرد و گفت:
«پایش عمیقاً برش خورده!»

چشم‌هایم را بستم، سرم را به دیوار تکیه دادم:
«نمی‌دانم! دکتر می‌آید، معلوم می‌شود چند بخیه لازم است؛»
یک لحظه مکث کردم و ادامه دادم:
«دوباره چه‌دربارهٔ این بحث شد؟»

بی‌حوصله، در حالی که بلند می‌شد، گفت:
«همیشه‌همین‌جا.»

چند دقیقه‌ای پس منشی فریاد زد تا به داخل برویم.
کنار مادر که صورتش از درد سوخته بود، نشستیم و دستش را گرفتم.
نگاه کردم به چشمان قهوه‌ای‌اش که هیچ‌گاه شبیه چشمانم نبود؛
در نگاه او کلی حرف نهفته بود.

دکتر در حین نوشتن داروها به پدر گفت:
«پایت چهار بار بخیه خورده؛ خوشبختانه همان لحظه شیشه را ازت بیرون کشیدید. این داروها را تجویز می‌کنم؛ وقتی تمام شد می‌توانید بروید.»

سرم را به لبهٔ تخت تکیه دادم؛ در ذهنم جنگی در حال برپا شدن بود.
همهٔ خاطرات کودکی تا امروز در سرم می‌چرخید و سرم به‌طرز ناگهانی درد می‌کرد.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.