آیناز یک بوکسور زیرزمینی است که پس از مرگ پدرش، که به نظر همه یک تصادف ساده بود، به تدریج متوجه میشود چیزهایی پنهان پشت این حادثه وجود دارد. پروندههایی با مهر «آرکانا» به دست او میرسند و او راز تاریکی را که منجر به مرگ پدرش شده بود، کشف میکند. بیآنکه بخواهد، به سازمان آرکانا میپیوندد. اما وقتی با قاتلی که اعضای سازمان او را «سایفر» نامیدهاند، روبهرو میشود، همه چیز دگرگون میشود و دیگر هیچ راهی برای بازگشت برای او باقی نمیماند.
دانلود رمان آرکانا
- بدون دیدگاه
- 71 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : آوینا بابائی
- دسته : ایرانی , پلیسی , رایگان , عاشقانه
- کشور : ایران
- صفحات : 1972
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان آرکانا
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان آرکانا
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
«داستانِ یاسی که با لرزشهای روح و خطاهای گذشته، میانِ عشقِ پاکِ دکتر رضا و ...
درباره یه خواهر دو قلو به نام عزل و دیانا است که دیانا خیلی شجاع ...
سارا، دختر یزدی که در دوران دانشگاه دل به همکلاسی ترکمنش، آراز، دل بسته بود، ...
قلمروی رز، قلمرویی تاریک و مخوف؛ جایی که من در آن اسیر شدم. مردی بیاحساس ...
تمام ماجرای ما از یک سفر تفریحی ساده آغاز شد. این سفر با ناپدید شدن ...
درباره دختری به نام آیناز که نه پولداره و نه قیافه ی خیلی خوبی داره ...
رمان نود و سه روز تا عاشقی روایت زندگی دختری به اسم هیفاست؛ دختری که ...
درباره دختری که تو روز عروسیش میمیره و روحش پس از مرگش اتفاقاتی که داره ...
درباره فردیست که با افکار پوسیده مردمی که در کنارش هستند احاطه شده است و ...
ماجرای اروند عزیزی روایت میشود؛ پسری که در عرصهٔ مستندسازی مشغول به کار است و ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
هاتفخان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سالها را به پژوهشهای تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...
قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان والاستریت است؛ مردی که هیچکس به سخنانش گوش ...
مردی خوشچهره و پر از عضله، که همراهیاش یک شوگر است و اصلاً علاقهای به ...
اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ میشود که هرگز نمیتواند به آنها برسد. پدرش او را ...
داستان از کشور آلمان آغاز میشود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبهرو شده ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان آرکانا
بهطور ناخودآگاه لبخندی زدیم؛ چقدر جالب! این جمله را سالها صد بار شنیده بودم؛ یک جملهٔ تکراری و کلیشهای که فقط افرادی که من را نمیشناختند میگفتند و برای اولین بار بود که تصمیم گرفتند با من بهجنگ بروند. پس از تمام شدن گفتوگو، ناگهان بهسرعت به سمت شکمم پرتاب شدم. چون حرکتم ناگهانی و غیرمنتظره بود، حریفم که انتظارش را نداشت، ناگهان خم شد، عصبهایش بهسرعت بههم ریخت و نبرد اصلی آغاز شد. با خشم نگاه سنگینی به من انداخت و به سمتم هجوم برد؛ مشتهای دستکشدارش بهسوی صورتم پرتاب شد، اما من موقعیتام را حفظ کرده و با سرعت بهسوی او پرتاب شدم.
—
یعنی ناگهان تمام توانم را بهکار بردم و بهفشار مشتزنی ادامه دادم. صدای ترک خوردن استخوان در گوشم میپیچید؛ لذتی عجیب و خاص احساس میکردم! دوباره حریف جمع شد، ناگهان پرتاب شد و بهسمت من پرواز کرد. تنفسام بهدلیل شدت حرکت قطع شده بود و من بهنفسنفس افتاده بودم. عرق سرد بر شقیقههایم نشسته بود و عرق بدنم بههم چسبیده بود. خم شدم، دستهایم را بهزانوهایم گذاشتم؛ داور بهسوی من آمد، مچ دستم را محکم گرفت و مجبورم کرد تا دستم را صاف کنم و سپس با صدای بلند گفت: «برنده، ای نازنوش!» حریفان جمع شدند و با شور و شوق شروع به فریاد زدن کردند؛ برخی نیز بهمن نگاهی میکردند که انگار تمام ارث پدرشان را از من میخواهند و از من متنفرند.
—
حقشان بود که از من انتقاد کنند؛ تصمیم گرفته بودم که به خاطر خاطرهام هزینهٔ زیادی بپردازند. البته من برای کسانی که شرطبندیهایشان را روی من گذاشتند مبارزه نمیکردم! هر مشت و هر ضربهای که میزدیم صرفاً برای خنثی کردن صدای درونیام بود. زندگیام از وقتی که به این سرزمین لعنتی قدم گذاشتیم، تغییر کرده بود و به همین دلیل اینگونه شده بود. پدرم هم یک مربی بوکس بود؛ او تنها کسی بود که واقعاً از دل دوستی میکرد. دو هفته پس از آن، او در یک تصادف گرفتار شد؛ همه میگفتند «سرنوشت بود» یا «فقط یک حادثه». اما قلبم نتوانست این را باور کند؛ آنها پدرم را نمیشناختند! او هم همیشه هوشیار و بیدار بود، همیشه بیدار.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






