سیاوش، مردی در اواخر سی سالگی که از کار در بهزیستی پلیس برکنار شده و پیشینهای بوکسور حرفهای دارد؛ پس از سالها تمرین و انباشت مدالهای رنگارنگ، برای گذران زندگی به مسابقات زیرزمینی میپیوندد. سرنوشت او او را با دختری مواجه میکند که ظاهراً تفاوتهای زیادی با او دارد، اما در عمق دل، شباهتهای فراوانی نهفته است.
دانلود رمان یک فروردین
- بدون دیدگاه
- 340 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : هلیا عسگری
- دسته : عاشقانه , ایرانی , پلیسی , رایگان
- کشور : ایران
- صفحات : 1786
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان یک فروردین
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان یک فروردین
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختری به نام یلدا است که با عمه اش زندگی میکند و به دلیل ...
دخترکی بود به نام پرند؛ دختری که هیچ شباهتی به همسن و سالهایش نداشت. وقتی ...
درباره اتفاقاتی در گذشته که تاثیراتش را بر اتفاقات آینده یه رابطه عاشقانه میگذارد و ...
درباره دختری که از نه سالگی اونو برای پسرعموی نوزده سالش کیان میخواستند و زمانی ...
درباره دختری ۲۲ ساله و جوان به نام سایه که عاشق حامد ۴۰ ساله میشه ...
درباره دختری که به دلیل مشکلات مالی مجبور میشه خدمتکار یه پسر پولدار بشه اما ...
درباره همراز که خواهری داشته که به خاطر خیانت شوهر خواهرش میمیره و و حالا ...
درباره دختری به نام ترنم که یک روز خیلی اتفاقی با یک مجری آشنا میشه ...
«الهه شرقی» روایتگر سفر کیمیا به دانشگاه سوربن پس از جدایی از همسرش است؛ جایی ...
درباره رابطه عاشقانه سارینا و سامیار که …
...رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
کاسه صبر «هدیه» پس از سالها انتظارِ پنهانی برای «نریمان» لبریز میشود. او در پی ...
دختری نوجوان به نام صنم، که در خانوادهای مرفه بزرگ شده است، روزی عکسی کهنه ...
دختری به نام ابریشم، که پسرسرهنگی به نام راد را به دنیا آورده بود، توسط ...
بهار دختری است که پس از فوت پدرش، همراه خانوادهای گرفتار مشکلات مالی، روزهای سختی ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان یک فروردین
من توی سراسیمههای تماشاچیان نمینشستم؛ فقط صدای فریادها و پرشهایشان را میشنیدم. برای من اهمیتی نداشت که اسم من صدا شود یا نام حریفم. خون از پیشانیام میچکید، از بینیام میچکید، از دهانم میچکید… تمام بدنم گویی به یک سنگ تبدیل شده بود؛ سفت، سرد، سنگین. دستهایم در دستکشها عرق کرده بود، مچها درد میکرد، معدهام میسوخت و شبها حتماً خون میآوردم. همه اینها را میپذیرفتم به خاطر یک هدف.
بردن این مسابقه زیرزمینی، دریافت قسط وام برای نجات خونهایی که با سختی و سالها زحمت به گونههایم راه یافته بود. خون از هر دو ضربهای که خورده بودم جمع شده بود. مشت اولم را به بیرون پاشیدم، سپس مشت دوم به سمت گونهٔ راست حریف رفت؛ من کمی فاصله نگه داشتم و سپس ضربهای در وسط صورتش دادم. او به زمین افتاد. داور روی تشک میکوبید و من دعا میکردم که او بلند نشود.
دیگر هیچ نیرویی در بدنم باقی نمانده بود برای ادامهدادن. با مردی که پنجاه کیلوگرم از من سنگینتر بود، روبرو شدم؛ چشمان تاریکش را به او دوختم و حس خون در گلویم را چشیدم. در نهایت، حریف من کمقیمت شد. یخ بر پیشانیام نشست، اطراف بدنم را خشک کرد و چشمانم را کُند کرد. تا به این لحظه هرگز اینقدر خراب نشده بودم.
لبخندی بر لبانم نشست. تمام زندگیام همانند این لحظه بود: کتکخورده، خسته، پر از طعم خون ولی مجبور به ادامهدادن. من برای نگه داشتن آن خونها میجنگیدم، خونهایی که هیچکس نمیخواست روی آن بایستد، تا از مرز مرگ عبور کنم. خب، اینهم از خانه بود. بعد چه؟ خانه برای کی؟ برای مادر، برای پدر، برای خانواده؟
«سیاوش، اینجا میمونی؟» نگاهی انداختم. چشمهایم را گشودم و به رضا، دوست دوران سخت زندگیام، که تنها کسی بود که داشتم، گفتم: «سیاوش، تو هم اینجا هستی؟» او سر تکان داد. «میریم پیش دکتر. بخیه زدن لازم است. زندهای؟» سر تکان دادم، لباسهایم را پوشیدم و داخل ماشین نشستیم. امین، دوستی که مسابقهها را ترتیب میداد، همراهمان بود. با چشمهای ورمکرده به کیف پولی که روی صندلی کنارم بود نگاه کردم و مشت را سفت کردم. این زندگی چه کسی میخواست خوشحالیام را ببینید؟ من میرفتیم تا دوباره پیشانیام را بخیه بزنیم.
۴
صدای زنگ موبایلم همانند ناقوس مرگ به گوشم رسید. دیگر نیازی به خواب نداشتم. بدن دردزدهام را تکان دادم و دستم را به سمت صدا دراز کردم. چشمانم نتوانستند باز شوند تا گوشی را به گوش بگذارم.
«بله؟»
«الو، سیاوش جان؟»
مغزم شروع به پردازش کرد. خانم رستمی بود؛ زنی که برای ویدا، برای من و برای رضا مثل مادر بود.
«بله، خانم رستمی؟»
«حالت چطوره؟ خواب بودی؟ بیدار شدی؟»
«نه، تازه بیدار شدم.»
ساعت را نگاه کردم؛ ظهر بود.
«شما خوب هستید؟»
«من هم خوبم. اگر زمان نامناسبی است، میتونم وقت دیگه تماس بگیرم؟»
«نه، بفرمایید. مشکلی پیش اومده؟»
«نه پسرم. امروز توی موسسه یک جلسه داریم…»
«اگر میتونی بیای، خوب میشه.»
نصفکلامش قطع شد. جلسه با کی بود؟ دیگر کسی نمیتوانست مشکلات موسسه را حل کند.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






