امیر برای نجات کامیار از چنگالِ تغییراتِ هولناک و مرموزِ شخصیتش، دست به کار میشود، غافل از آنکه ریشهی این ویرانی، زخمی کهن و پنهان است که منطق را به زانو در میآورد.
در میانِ لرزشِ قدمها بر لبهی پل، زنی در مرزِ میانِ تردید و سقوط، با ...
درباره دختری که روزگار به اون بد کرده و از همه خسته شده و دل ...
درباره دختری به نام برکه است که عاشق پسر عمویش میباشد و دوست دارد به ...
درباره مردی سختگیر و زن هراس به نام عماد که تموم عمرش از زن ها ...
درباره دختری به نام بهار است که عاشق بازیگری به نام امیرعلی است است و ...
دختری نوزده ساله و تنها… کسی که سایهی بیرحمی روی زندگیاش سنگینی میکند؛ پدرش به ...
درباره سه تا دختر دانشجو است که تو شیراز دنبال خونه دانشجویی میگردن چون خوابگاه ...
درباره عاشقی و حال و هوای عشاق است که خدا اونهارو چطور امتحان میکنه و ...
درباره دختری که تو یه شرکت مشغول به کار میشه و یه روز از رییسش ...
الناز دختری بود پرانرژی، شوخطبع و همیشه خندان؛ زندگی براش مثل یک بازی شیرین میگذشت. ...
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
جاوید اصلانی، فرزند والدینی که از ردههای بالای یک گروه تروریستی هستند، به دنبال انتقام ...
کاسه صبر «هدیه» پس از سالها انتظارِ پنهانی برای «نریمان» لبریز میشود. او در پی ...
دختری نوجوان به نام صنم، که در خانوادهای مرفه بزرگ شده است، روزی عکسی کهنه ...
دختری به نام ابریشم، که پسرسرهنگی به نام راد را به دنیا آورده بود، توسط ...
«گوشتِ زبان، نه استخوان دارد و نه برنده است؛ اما ایدریغ که همین تکهگوشتِ نرم، گاهی چنان شکافی بر جان میاندازد که گذرِ تقویمها هم توانِ رفو کردنِ آن را ندارد. زخمِ کلام، در عمقِ حافظهی آدمها، تپنده و زنده باقی میماند.»
محسن با صدایی که از خستگی دورگه شده بود، فریاد زد: «بجنبید! این جعبهها بالاخره باید برسند طبقه بالا، دستوپایم از کار افتاد!»
کامیار که کنجِ دیوار لم داده بود، آرام پسگردنیِ نهچندان محکمی نثارِ امیر کرد و با خندهای کشدار گفت: «بلند شو پهلوان! این کارِ توست. بلند شو که نانِ بازو خوردن، از این دستبوسترها بعید است.»
امیر با حرص نگاهش کرد: «چرا فقط کارِ من؟»
کامیار با لبخندی که بویِ زیرکی میداد، شانه بالا انداخت: «برادر من، شرایطِ مرا که میدانی! نمیتوانم که… پاشو، محسن اگر بیاید، هر دو را با هم تارومار میکند.»
امیر پوزخندی زد و کنایه زد: «آره، دقیقاً! شرایطت عجیب است؛ انگار چهار قلو زاییدی و کمرت از شدتِ ضعف، به بنبست خورده!»
کامیار دستهایش را به نشانهی تسلیم بالا برد: «غلط کردم! تمامش کن، جانِ داداش همین الان بلند میشوم.»
آن روز محسن با هیچکدامشان شوخی نداشت. آنها را چنان به کار گرفت که تا لحظاتِ آخر، چیزی نمانده بود صدایِ اعتراضشان به هقهق بدل شود. وقتی محسن، با حالتی فاتحانه دستورِ استراحت داد، کامیار و امیر مثلِ کسانی که گنجی یافته باشند، وسایل را رها کردند و با ولع به سمتِ چایِ داغ دویدند.
بخارِ بلندشده از استکانهای کمرباریک، فضایِ سنگ
جاوید اصلانی، فرزند والدینی که از ردههای بالای یک گروه تروریستی هستند، به دنبال انتقام ...
ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم
برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.