دانلود رمان دیدار

الناز دختری بود پرانرژی، شوخ‌طبع و همیشه خندان؛ زندگی براش مثل یک بازی شیرین می‌گذشت. اما درست وقتی فکر می‌کرد همه‌چیز طبق دلخواهش پیش می‌ره، با پسرخاله‌ی صمیمی‌ترین دوستش آشنا شد — آشنایی‌ای که از همون لحظه‌ی اول با بحث و کل‌کل شروع شد و کم‌کم رنگ و بوی تازه‌ای به روزهایش داد…

دانلود رمان دیدار

رایگان

دانلود رمان دیدار

رایگان

رمان های رایگان

دربارهٔ دختری به نام ثنا است که در خانواده‌ای مذهبی رشد کرده؛ خانواده‌ای که هیچ‌گاه ...

درباره پنج دختر جوان است که گروهی به نام کلاهداران تشکیل داده اند و …

...

داستان عاشقانه استادی به نام نیما و دانشجویی به نام آهو است که …

...

درباره دختری به نام گلربرگ که والدینش رو از دست میده و تو خونه یه ...

در یک جشن، افرا تاشچیان، نوهٔ بزرگ‌تاشچیان، برای اولین بار با اروند روبرو می‌شود و ...

«در دنیایی که میراث هر خانواده، سلطه بر دیگران و تملک جان انسان‌هاست، نیلوفر با ...

درباره دختری ناخواسته به نام نفیسا از یک خانواده اصیل میباشد که پدر و مادرش ...

درباره مهیا دختر یک جانباز جنگ که قدم در مسیری اشتباه میگذارد اما آشنایی او ...

درباره دختری که صدای نفس هایی در پشت سرش در اتاقش میشنوه و سپس دستی ...

درباره پسری به نام کیارش که تو راه مسافرت دختری رو میبینه که به زمین ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

جاوید اصلانی، فرزند والدینی که از رده‌های بالای یک گروه تروریستی هستند، به دنبال انتقام ...

کاسه صبر «هدیه» پس از سال‌ها انتظارِ پنهانی برای «نریمان» لبریز می‌شود. او در پی ...

دختری نوجوان به نام صنم، که در خانواده‌ای مرفه بزرگ شده است، روزی عکسی کهنه ...

دختری به نام ابریشم، که پسرسرهنگی به نام راد را به دنیا آورده بود، توسط ...

آریا رستگار، استادی مغرور و جدی که پس از سال‌ها سکونت در آلمان به ایران ...

دانلود رمان دیدار

ادامه ...

پله‌ها را دو تا یکی بالا می‌رفتم؛ صدای کوبیده شدن قدم‌هایم در راهرو می‌پیچید و نگاه‌های متعجب بقیه دانشجوها دنبالم می‌آمد.

نفس‌نفس‌زنان به مقابل کلاس رسیدم. در بسته بود و استاد مقامی داخل.

چند بار عمیق نفس کشیدم، در زدم و آرام وارد شدم.

چشم‌های سرد و جدی استاد، مثل همیشه مستقیم به صورتم دوخته شد.

از سختگیرترین استادهای دانشکده بود؛ به نظم اهمیت وسواس‌گونه‌ای داشت و بعد از شروع کلاس، حتی یک نفر را هم راه نمی‌داد.

با لحنی خشک و بی‌هیچ انعطافی گفت:

«خانم آریایی… فکر کنم جلسه‌ی اول تأکید کردم که دانشجو باید قبل از حضور من داخل کلاس نشسته باشد. در غیر این صورت، اجازه‌ی ورود ندارد. درست می‌گویم؟ الان بیست دقیقه از زمان کلاس گذشته.»

نمی‌دونستم چی باید بگم، فقط با حالت恳‑آمیزی بهش خیره شدم. دلم می‌خواست توضیح بدم، اما تا دهانم رو باز کردم ادامه داد:

– این بار تأخیرت رو می‌ذارم به حساب ندونستن، ولی دفعه‌ی بعد دیگه این بی‌نظمی‌ها رو تحمل نمی‌کنم. بشین سر جات.

– چشم استاد، قول می‌دم دیگه تکرار نشه.

با عجله از بین صندلی‌ها رد شدم و ته کلاس، کنار گیلدا نشستم. با همون چشمای اخم‌آلودش نگام کرد و در حالی که زد روی سرم گفت:

– چرا این‌قدر دیر کردی؟ من و نیلو یه ساعت منتظرت بودیم، اون گوشیت هم که انگار مال هیچ‌کس نیست، جواب نمی‌دی!

– به‌خدا خواب موندم، شب گوشیم رو سایلنت کرده بودم، صدای زنگش رو نشنیدم، تازه کلی هم دنبال ماشین بودم تا برسم دانشگاه.

– آخه تو با اون خواب سنگینت، بمب هم بترکه بیدار نمی‌شی!

– هیس، استاد نگاه کنه بیرونمون می‌کنه، بعد از کلاس حرف می‌زنیم.

– بعد از کلاس کارت تمومه! دیگه اگه بذاری ما رو اینجوری معطل بمونیم، خودم خفت می‌کنم!

لبخند زدم و مشغول نوشتن شدم.

بعد از تموم شدن کلاس، با گیلدا رفتیم دنبال نیلوفر. اونم مثل گیلدا شروع کرد به غر زدن. هر دوشون حرص می‌خوردن و من فقط می‌خندیدم. ما سه‌تا همیشه با هم بودیم، همه تو دانشگاه به‌مون می‌گفتن سه تفنگدار. من و گیلدا از بچگی با هم بزرگ شده بودیم – هر دو اهل لاهیجان – و نیلوفر رو هم توی دانشگاه شناخته بودیم؛ دختر پرانرژی و شوخ‌طبعی که همیشه حال‌و‌هوای جمع رو عوض می‌کرد. گیلدا تک‌فرزند بود، نیلو یه خواهر داشت، و منم که به قول مامانم “یه‌دونه‌ام!” یعنی یه‌دونه خل و دیوونه!

سه‌تایی تو دانشگاه سراسری تهران، رشته‌ی مترجمی زبان انگلیسی می‌خوندیم، رشته‌ای که از بچگی عاشقش بودم.

بعد از اینکه غر زدن‌های گیلدا و نیلو تموم شد، گیلدا ناگهان با شیطنت زد روی سرم و گفت:

– اَه داشت یادم می‌رفت! بگو ببینم اون خواستگاری چی شد؟ یه هفته‌ست داریم از کنجکاوی می‌میریم!

– نمی‌گم، بذار بسوزی!

– هه، غلط می‌کنی نگی! زود بگو ببینم چی شد؟

نیلو هم گفت:

– الناز اذیتمون نکن دیگه، بگو چی شد!

خندیدم و گفتم:

– باشه بابا، نکشید منو! این یه هفته که رفته بودم لاهیجان، مامانم همش از دوستش حرف می‌زد، که پسرش این‌جوریه و اون‌جوریه، آقازاده‌ست و خوش‌بر‌و‌رو و فلان. کم‌کم شکم برداشته بود که قراره یه ماجرایی راه بیفته…

 

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.