دانلود رمان باز باران

روایت تلخ و شیرین دختری مهربان و پرنشاط به نام سارا، که با شیطنت‌هایش مایه دلگرمی اطرافیان است، اما در اعماق قلبش اندوهی کهنه دارد؛ غمی پنهان که با هر بارش باران، روح و جانش را به آشوب می‌کشد. در یکی از همین روزهای ابری، مردی از راه می‌رسد و سقف و پناه دلتنگی‌های او می‌شود؛ آغوشی امن و دستی نوازشگر برای چشمانی که هیچ‌کس باور نداشت بارانی شوند. اما چرخ روزگار با آن‌ها یار نیست و سارا ناخواسته از مرد بارانی‌اش یعنی همان چتر نجات روزهای سخت، جدا می‌شود. او با قلبی آکنده از درد، قدم در مسیر انتقام می‌گذارد؛ انتقامی عجیب و باورنکردنی که در نهایت به عشقی بی‌کران بدل می‌شود؛ عشقی که تمام کینه‌ها را در خود ذوب می‌کند.

دانلود رمان باز باران

رایگان

دانلود رمان باز باران

رایگان

رمان های رایگان

درباره دختری به نام ترنج که تو یه خونه باغ تو بن بست ۱۷ زندگی ...

ساره دختری است درست مانند تمام دختران این دیار؛ دختری معصوم که با تمام وجود ...

درباره دختری که برای نجات پدرش به ازدواج با پسری که دوسش نداره تن میده ...

درباره سه تا دختر دانشجو است که تو شیراز دنبال خونه دانشجویی میگردن چون خوابگاه ...

داستانی واقعی از دختری عاشق که در سال ۱۳۶۰ در روستایی از توابع بروجن اتفاق ...

درباره دختری به نام دلارا ایلیاتی است که با فرار از بند اسارت خود را ...

درباره گتا و خواهرانش که پس از مرگ مادرشان نامه ای از پسرعموی مادرشان دریافت ...

درباره دختری به نام نیلای که نخبه‌ای جهانی است و بسیاری از جاسوس‌های آمریکایی در ...

سیاوش، مردی در اواخر سی سالگی که از کار در بهزیستی پلیس برکنار شده و ...

درباره قهرمان اصلی داستان که برای گرفتن انتقام از خواهرش وارد رابطه‌ای می‌شود که به ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

هاتف‌خان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سال‌ها را به پژوهش‌های تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...

قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان وال‌استریت است؛ مردی که هیچ‌کس به سخنانش گوش ...

مردی خوش‌چهره و پر از عضله، که همراهی‌اش یک شوگر است و اصلاً علاقه‌ای به ...

اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ می‌شود که هرگز نمی‌تواند به آن‌ها برسد. پدرش او را ...

داستان از کشور آلمان آغاز می‌شود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبه‌رو شده ...

دانلود رمان باز باران

ادامه ...

باران بی‌وقفه می‌بارد و تمام کمبودهای زندگی‌ام را به رخم می‌کشد. کجایی بی‌وفا؟ کجایی که ببینی زیر چتر خاطراتت سرگیجه گرفته‌ام؟ بیا و مرا از این برزخ پوچ نجات بده. گرچه در کنارم نیستی، اما جای خالی‌ات مثل پژواک صدایی در دل کوهستان، مدام در سرم می‌پیچد. در این جدال پر از تمنا، برنده هر که باشد، باخته‌ی اصلی منم. می‌خواستی خرد شدنم را ببینی؟ حالا بشنو؛ صدای شکستنم تلخ‌تر و بلندتر از هق‌هق‌های چندین‌ساعته است. راست می‌گفتی که هنوز مثل یک بچه‌ام؛ بچه‌ای خودآزار که با عذاب دادن تو، چاقوی تیزتری بر روح و روان خودش کشید. چقدر عجیب است پناه بردن از تو به خودت؛ باختن و تلاش برای ساختن چیزهایی که دیگر نباید باشند.

عاشق بارانم. در تمام این هفده سالی که از خدا عمر گرفته‌ام، هیچ‌چیز مثل قدم زدن زیر باران روحیه‌ام را تازه نکرده است. رو پا شدم و از خانه بیرون زدم. آسمان دلگیرتر از همیشه بود و در خیابان خلوت پرنده هم پر نمی‌زد. معدود ماشین‌هایی که رد می‌شدند، سرنشینانشان با نگاهی پر از ترحم تماشایم می‌کردند؛ حتماً پیش خودشان فکر می‌کردند چه کار واجبی دارم که در این شلاق باران بیرون آمده‌ام. با این حال، به خودم افتخار می‌کردم که در این هوای دونفره، با تنهایی‌ام قدم می‌زنم. لبخندی روی لب‌هایم نشست؛ در حالی که آب از سر و رویم می‌چکید. همان وقت، پسر جوانی با ظاهری آراسته و شیک خواست از کنارم بگذرد. دلش به حالم سوخت، ایستاد و گفت: «تا جایی که هم‌مسیر باشیم، می‌توانیم با هم برویم.»

اولش خواستم با پشت دست توی دهانش بکوبم، اما نگاهی به چترش انداختم و لحنم ملایم شد. با خودم گفتم شاید باران بهانه‌ای برای هم‌مسیر شدن باشد، حتی در یک گذر کوتاه. اما بلافاصله به خودم نهیب زدم که خاک بر سرم، باز فانتزی‌پردازی‌هایم گل کرده است! وقتی چترش را بالای سرم گرفت، سریع خودم را کنار کشیدم و بلند گفتم: «نه!»

با تعجب نگاهی به من انداخت و گفت: «چرا؟ مگر کار اشتباهی کردم؟»

جواب دادم: «چترها را باید بست… زیر باران باید رفت…»

صدای خنده‌اش در میان شرشر باران پیچید. با اخم گفتم: «به چی می‌خندید آقا؟»

میان خنده‌هایش بریده‌بریده گفت: «به… به شما!»

پرسیدم: «مگر کار من خنده‌دار است؟»

گفت: «یعنی واقعاً از قصد بدون چتر بیرون آمده‌ای؟»

با بی‌حوصلگی گفتم: «پ ن پ! حتماً دیوانه‌ام!»

خنده‌اش شدیدتر شد. کلافه شدم و گفتم: «کوفت! روی آب بخندی!»

چترش را بست و گفت: «اتفاقاً روی آب باران هم می‌خندم!»

با تعجب نگاهش کردم: «وا… چرا چترتان را بستید؟ الان خیس می‌شوید.»

این بار با لحنی جدی و لبخندی روی لب گفت: «چترها را باید بست… زیر باران باید رفت…»

اصلاً در حال و هوایی نبودم که با او هم‌کلام شوم. دلم می‌خواست در خلوت خودم از تنهایی و موسیقی طبیعت لذت ببرم. آرام به راه افتادم و زیر لب ادامه‌ی شعر سهراب را زمزمه کردم: «فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد… با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت… دوست را، زیر باران باید دید… عشق را، زیر باران باید جست…»

ناباورانه دیدم که او بقیه شعر را خواند. حالا هر دویمان خیسِ آب بودیم. زیر لب گفتم: «خداوندا، حالا صحنه‌ی ادبی و رمانتیک هم اضافه شد!»

پسر جوان ادامه داد: «زیر باران باید با زن خوابید… زیر باران باید بازی کرد… زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت… زندگی تر شدن پی‌درپی…»

به او نگاه کردم و گفتم: «اصلاً به قیافه‌تان نمی‌خورد این‌قدر فاز ادبی داشته باشید!»

رندانه جواب داد: «به تو هم نمی‌خورد!» (با خودم گفتم: چقدر زود پسرخاله شد!)

نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: «برعکس پنجشنبه‌های دیگر، این پنجشنبه چقدر زود گذشت.»

با شنیدن واژه‌ی «پنجشنبه» بند دلم پاره شد و تمام وجودم به لرزه افتاد. دیگر نای گوش دادن به حرف‌های آن پسر را نداشتم. او دوباره ساعتش را نگاه کرد و با دستپاچگی گفت: «وای… دیرم شد! حالا با این وضعیت چطور بروم؟ همه‌اش تقصیر تو شد دختر…»

بی‌آنکه به ادامه‌ی گلایه‌هایش گوش دهم، راه خود را کشیدم و رفتم. صدای خیسش از پشت سر آمد که بلندتر گفت: «راستی، اسمت چی بود؟»

پشت سرم را هم نگاه نکردم. او هم که انگار خیلی دیرش شده بود، با عجله برای یک ماشین دربست دست تکان داد و رفت.

امروز پنجشنبه بود؛ همان روزی که جای خالی او در خانه بیش از هر زمان دیگری سوهان روحمان می‌شد. اگر هنوز زنده بود، الآن زیر همین باران مسابقه‌ی دو می‌دادیم. طفلک عمه؛ خدا می‌داند اکنون در چه حالی است. لابد مثل تمام پنجشنبه‌های غم‌انگیز گذشته، مشغول پختن حلوای رفتگان است.

محمد خیلی جوان بود. چرا آن کار احمقانه را کرد؟ مگر آن دختر چقدر ارزش داشت که زندگی خودش را تباه کند و همه‌ی ما را تا ابد عزادار؟ با یادآوری آن روز، اشک‌هایم همپای آسمان شروع به باریدن کرد. او برای من مثل برادرم بود؛ همیشه و همه‌جا با هم بودیم. هروقت دلم می‌گرفت، اولین نفر به او زنگ می‌زدم و دومین انتخابم امیر، پسرخاله‌ام بود که او هم برایم مثل برادر نداشته‌ام بود. چرا رفت؟ چرا زیر همین باران بی‌رحم، در حالی که سرش روی زانوهای من بود، چشم از جهان فروبست؟ ذهنم پر کشید به آن سال، به همان ساعت، به همان روز کذایی…

چند روزی می‌شد که محمد غیبش زده بود؛ نه تماسی می‌گرفت و نه به خانه‌مان می‌آمد. هروقت هم به سراغش می‌رفتم، عمه با نگرانی می‌گفت: «خوابیده.» و مدام تکرار می‌کرد: «بچه‌ام این روزها خیلی گوشه‌گیر شده…» هیچ‌کس علت این انزوای ناگهانی را نمی‌دانست، حتی من. آن روز باران شدیدی می‌بارید و دلتنگی امانم را بریده بود. به خانه‌شان رفتم تا طبق معمول با هم به دل باران بزنیم. عمه با چشمانی نگران گفت محمد با حالتی عجیب از خانه بیرون رفته؛ قبل از رفتن مادرش را محکم بغل کرده، حلالیت طلبیده و در آغوشش گریسته بود. این رفتارها اصلاً شبیه محمد همیشگی نبود. نگران شدم و به اتاقش رفتم. گوشی‌اش روی تخت جا مانده بود. در دل از خدا عذرخواهی کردم که به حریم خصوصی‌اش سرک می‌کشم و صندوق پیام‌هایش را باز کردم:

محمد: «من دوستت دارم، با من این کار را نکن، از دوری‌اش دق می‌کنم.»
تمنا: «اصلاً برایم مهم نیست. من انتخابم را کرده‌ام و دلم پیش کس دیگری است.»
محمد: «پس تکلیف من چیست؟»
تمنا: «برو بمیر!»
محمد: «واقعاً راضی به مرگمی؟»
تمنا: «هر غلطی می‌خواهی بکن، فقط مزاحم زندگی من و نامزدم نشو.»
محمد: «اگر بخواهی می‌توانی همه‌چیز را درست کنی خانومم. به حال روز من بعد از خودت فکر کن.»
تمنا: «محمد، کلافه‌ام نکن. دیگر هیچ ارزشی برایم نداری.»
محمد: «واقعاً دیگر مهم نیستم؟»
تمنا: «بله، بله، بله! دیگر برایم مهم نیستی.»
محمد: «پس باید حجله‌ی عروسی‌تان را روی خاک مزار من به پا کنید.»
تمنا: «چرت نگو!»
محمد: «به این باران و به خدایی که می‌پرستم قسم، خودم را در پارک… همان آلاچیقی که اسمش را گذاشته بودیم کلبه‌ی خاطرات، می‌کشم.»
محمد: «فقط بدان که قاتل من تو بودی.»
تمنا: «تو این کار را نمی‌کنی محمد… مطمئنم این کار را نمی‌کنی.»

محمد دیگر پاسخی نداده بود و بعد از آن، ۴۷ تماس بی‌پاسخ از تمنا روی گوشی ثبت شده بود. تمنا را دورادور می‌شناختم و از عشق عمیق محمد به او باخبر بودم. آدرس آن آلاچیق را هم خوب بلد بودم؛ چون بارها با محمد آنجا نشسته بودیم و او از خاطرات شیرینشان برایم گفته بود. سراسیمه و دوان‌دوان از خانه‌ی عمه بیرون زدم. عمه با تعجب صدایم کرد، اما فرصت سوال کردن را از او گرفتم و بیرون دویدم. پارک نزدیک خانه‌شان بود. باران پاییزی شلاق‌وار به صورتم می‌خورد و زمین لیز بود. روی زمین خیس سر خوردم و افتادم، اما بی‌توجه به درد، دوباره بلند شدم و دویدم. وقتی به آلاچیق رسیدم، به خاطر باران شدید هیچ‌کس در پارک نبود. از دور همه‌چیز خالی به نظر می‌رسید، اما وقتی داخل شدم، با پیکر غرق در خون محمد مواجه شدم که روی زمین افتاده بود؛ رگ دستش را زده بود. جیغ‌زنان کنارش نشستم و سرش را روی پاهایم گذاشتم. چشمان نیمه‌بازش را به من دوخت، آخرین لبخند زندگی‌اش را زد و بریده‌بریده گفت: «اینجا هم کنارمی خواهری؟»

با گریه فریاد زدم: «چرا این کار را کردی؟ یعنی تمنا از همه‌ی ما باارزش‌تر بود؟ پس عمه چی؟ پس سارا چی؟»

دست سردش را در دستم فشرد و گفت: «تمنا ارزش هیچ‌چیزی را نداشت… اما اینکه به عنوان یک انسان برای عزیزترین فرد زندگی‌ام هیچ ارزشی نداشتم، ویرانم کرد… سارا؟»

با هق‌هق گفتم: «جان دلم داداشی؟»

گفت: «خواهر قشنگم، به جای من هم عاشقی کن، به جای من بخند و بندگی کن…» نفسش به شماره افتاد. گوشم را نزدیک لبانش بردم. در آخرین لحظه با صدایی ضعیف زمزمه کرد: «به جای من… مراقب مادرم باش…» و چشمانش برای همیشه بسته شد. فریاد کشیدم و التماسش کردم که بیدار شود، اما دیگر پاسخی نداد. به دنبال کمک دویدم، اما در آن پارک لعنتی پرنده هم پر نمی‌زد. به یاد گوشی‌ام افتادم و با اورژانس تماس گرفتم. دوباره به بالینش برگشتم. صدایش زدم: «محمد… بلند شو… بیا زیر باران مسابقه بدهیم و زیباترین حس دنیا را تجربه کنیم… حس طراوت قطره‌ها روی صورتمان…» پیکر بی‌جانش را کشان‌کشان زیر باران آوردم تا هر دو زیر آسمان گریان باشیم. گفتم: «حالا که داری می‌روی، آسمان هم برایت گریه می‌کند… نرو… بعد از تو چه کسی مرا خواهری صدا کند؟» وقتی اورژانس رسید، دیگر دیر شده بود و قلب مهربانش از تپش ایستاده بود. تمنا بعد از شنیدن خبر مرگ او، دچار عذاب وجدان شد و نامزدی‌اش را به هم زد؛ می‌گفت نمی‌تواند حجله‌اش را روی مزار محمد بنا کند، اما ای کاش این را زودتر می‌فهمید. عمه بعد از محمد به اندازه‌ی یک عمر پیر شد و من تا ماه‌ها در تاریکی افسردگی دست‌وپا می‌زدم…

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.