دانلود رمان زندگی به نرخ دلار

آیلین، دختری جوان و زیباروست که همراه با فرزند خردسال و بیمارش، میلاد، در یکی از محله‌های جنوب شهر روزگار می‌گذراند. با صعود مداوم قیمت دلار، مخارج مداوای میلاد نیز روزبه‌روز سنگین‌تر و کمرشکن‌تر می‌شود.

دانلود رمان زندگی به نرخ دلار

رایگان

دانلود رمان زندگی به نرخ دلار

رایگان

رمان های رایگان

درباره دختری است بعد از سالها به ایران برگشته و پس از دیدن محل زندگی ...

درباره پسری به اسم بهراد است که متوجه حضور نیروهای منفی در اطرافش میشه و ...

در رمان «طرار» قصه‌ای از دختر جوانی به نام تخس بازگو می‌شود؛ دختری جسور، بی‌باک ...

درباره یه دختر خدمتکار که اتفاقای بدی براش میوفته و …

...

درباره دختری به نام یلدا است که با عمه اش زندگی میکند و به دلیل ...

درباره دختری به نام درناز است که عاشق پسری به نام کیارش است ولی کیارش ...

درباره تابش احمدی ، وکیل موفق و سرشناسی که یه شب یه غریبه به خونش ...

درباره مردی به نام یزدان کیانی که زنش به قتل رسیده و پسر عموش رو ...

داستان یخبندان با حضور یک دانشجوی جوان پزشکی آغاز می‌شود؛ راوی بی‌نامی که زندگی آرامش ...

درباره رابطه عاشقانه دختری به نام میگل است که …

...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

رویا برای سپری کردن دوره دو ساله طرح پرستاری‌اش، تبریز را رها کرده و عازم ...

آیلین، دختری جوان و زیباروست که همراه با فرزند خردسال و بیمارش، میلاد، در یکی ...

هانیه، دختر ۲۱ ساله و خوش‌قلبی است که در اولین ترم از مقطع کارشناسی ارشد ...

در سال‌های اولیهٔ زندگی‌اش، مرجان شاهد بود که والدینش به‌صورت پیش‌بینی‌شده در یک تصادف جان ...

روایت درباره دختر جوانی به نام ژالینه است که ریشه‌هایش در ترکیه‌ی تبریز است؛ مادرش ...

دانلود رمان زندگی به نرخ دلار

ادامه ...

لباسم را که سال‌ها پیش در یک مانتو مشکی و شلوار ساده گذاشتم، دوباره بستم. تازه می‌خواستم راهی بیرون شوم که نگاه‌ام به میدال کوچولوی‌ام افتاد. چه کاری می‌توانم برای این کودک معصوم انجام دهم؟ حتی نان برایش آماده نکرده‌ام؛ راه حل تنها این است که از عمه طاهره، مهربانم، کمک بگیرم. عمه‌ام آدم ساده‌ای نیست، اما رابطه‌ای گرم با من دارد، پس تصمیم گرفتم به او زنگ بزنم.

چون بوسه‌ای آرام روی صورتی زیبا و خسته‌ام گذاشتم، از اتاق بیرون آمدم. ناگهان صدای بلند پسر بزرگ‌مان، لیلی، از خانه شنیدم. «اوه! چه شگفت‌آور!»، فکر کردم و از ترس کرایه‌گیری که شاید نتوانم پرداخت کنم، سرم به‌سوی او دوخت. نگاه من به او خیره شد؛ احساس نفرتی که از درون می‌جوشید، با شلواری که پوشیده‌ام و گل‌های رنگارنگی که بر دیوار چیده‌اند، تضاد داشت. دندان‌های زردی که یکی پس از دیگری می‌درخشیدند، حس ناخوشایندی به من می‌داد. سعی کردم نگاه‌ام را از لب‌های او دور کنم تا به چشم‌هایش و بیماری‌اش توجه نکنم؛ حتی ارزش پاسخ دادن به او را هم نداشتم.

به سمت اتاق عمه طاهره شتابان شدم، قدم‌های سنگین‌ام را تسریع کردم. زمان کم بود؛ باید زودتر به اولین اتوبوس برسم و از درِ اتاقش عبور کنم. عمه طاهره، مهربانم، پشت میز کوچک‌اش نشسته بود و در حال ریختن چای بود. وقتی وارد شدم، لبخند شیرینی بر چهره‌اش نشست و گفت: «بیا دخترم، یک فنجان چای تازه بخور». چای داغ را برایم ریخت و گفت: «یک دانه قند هم بگذار، تا بویش بخوری». من با او گفتمان می‌کردم؛ اختلافات ما واضح بود، اما هر دو در یک موقعیت مالی سخت بودیم. او همیشه در خانهٔ کوچک‌اش، تنها و تنهایی‌اش را تحمل می‌کرد؛ گفت که از تنهایی بیزار است و دوست دارد شلوغی داشته باشد. من هم پاسخ دادم که شلوغی می‌تواند خوب باشد، اما باید متعادل باشد.

عمه طاهره لبخندش را ادامه داد و گفت: «فقط یک زحمت برای تو دارم». میدال هنوز در خواب بود؛ شب پیش بیدار بودم و صبح هم خوابیده‌ماندم. از من خواست که به او بگویم که صبحانه را آماده کند؛ نان، پنیر و چیزهای ساده‌ای که فقط برای یک وعده کافی بود. من با لبخند سرم را تکان دادم و گفتیم که حتماً می‌آیم. وقتی عمه طاهره از من خداحافظی کرد، بوسه‌ای بر گونهٔ چین‌خورده‌ام گذاشت و گفت: «ممنون، خانم». من سعی کردم دستم را به عقب بکشاند تا حس کنم از او دور شدم؛ اما او هنوز به‌من می‌نگریست.

در آن لحظه پدرم از دور فریاد زد: «صلواتی!». تمام لباس‌هایم خیس شد. وقتی صدای او را شنیدم، نگاه‌ام به ساعت دیواری افتاد؛ دیگر زمان برای پرواز ندارم. اگرچه می‌توانستم پرواز کنم، ولی نمی‌توانم به راحتی به شرکت برسم. از عمه‌ام خداحافظی کردم و به سمت خروجی رفتم.

محاسبهٔ هزینهٔ تاکسی برای من مثل نجات جان بود. دیشب زحمت کشیدم و پارچه‌های رنگارنگی را بافته‌ام، اما با خواب ناخواسته‌ام همه چیز از دست رفت. شاید کمی بیشتر از درآمدم برای رانندهٔ تاکسی‌ام ندادم. قدم‌های سنگین‌ام را به سمت شرکت برداشتم؛ نگاه‌ام به لحظه‌ای که روی شانه‌ام می‌چرخید، می‌افتاد. این قسمت از شرکت برای من بود، اما حس می‌کردم که کوه بزرگی در پیش دارم.

مسئله‌ام مثل پر کشیدن در میان کاه‌ها به‌نظر می‌رسید؛ ساده و در عین حال دشوار. سرم تکان خورد و قدم‌های من تندتر شد. بزرگ‌ترین شانس من این بود که به‌دلیل تأخیر چند دقیقه‌ای‌ام، هنوز زمان کافی برای رسیدن به آسانسور داشته‌ام. پولدارها حتی می‌توانند آسانسورهای خودشان را بسازند.

روز اول کارم به‌خاطر یک مشکل فنی در صفحهٔ لمسی فراموش نمی‌شود؛ مجبور شدم از طبقهٔ دوازدهم با پله‌ها پایین بروم. نفس‌نفس‌زنان شدم، اما سرانجام به محل کار رسیدم. لبخند کوچکی بر لبانم نشست. عمر چقدر سریع می‌گذرد، حتی اگر حسش نداشته باشیم.

وقتی آسانسور متوقف شد، دعا کردم که امروز حقوقم را بگیرم تا بتوانم به میدال، کودک کوچکم، کمک کنم. حقوقم کم است، اما هزینهٔ درمان او آن‌چنان بالا است که دیگر چیزی برای صرفه‌جویی باقی نمی‌ماند. هر روز داروهای او گران‌تر می‌شوند و درمانش تبدیل به یک رؤیا می‌شود. کاش بتوانم راه حلی پیدا کنم تا وضعیت مالی‌ام بهبود یابد. وقتی به داروها و وسایل دیگر نگاه می‌کنم، می‌فهمم که پولم تمام شده است.

دلم می‌خواهد فریاد بزنم و بگویم که وضعیت مالی‌ام سخت است، اما این‌همه‌چیز مثل گره‌ای بزرگ است که باید باز شود. امید دارم که تا پایان ماه پولم کافی شود و سفرهٔ کوچک‌مان خالی نشود. فقط کافی است کمی قناعت کنم تا برای خرید داروهای اورژانسی میدال صرفه‌جویی کنم. خدای من، شاید بتوانم با سرعت بیشتری کارهای بافتنی‌ام را انجام دهم و پولی هم جمع کنم. دست‌ام پر از کیسه‌های خرید شده است؛ دست‌هایم درد می‌کنند، اما خوشحالی میدال کوچک برایم ارزش تمام دردها را دارد.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

رویا برای سپری کردن دوره دو ساله طرح پرستاری‌اش، تبریز را رها کرده و عازم ...

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.