در سالهای اولیهٔ زندگیاش، مرجان شاهد بود که والدینش بهصورت پیشبینیشده در یک تصادف جان باختند. پس از این حادثه، یکی از دوستان پدر، مسئولیت سرپرستی او را بر عهده گرفت.
دانلود رمان راز گردنبند
- بدون دیدگاه
- 170 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : سپیده مختاریان
- دسته : ایرانی , رایگان , عاشقانه
- کشور : ایران
- صفحات : 217
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان راز گردنبند
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان راز گردنبند
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
داستان درباره مونا است؛ دختری ساده و اهل درس که دل در گرو عشق پسری ...
با مرگ هوشنگ وارسته شوک بزرگی به دو پسرش وارد میشود . او وصیت کرده ...
داستان عاشقانه استادی به نام نیما و دانشجویی به نام آهو است که …
...درباره لیا دختری که یه شب میزنه به دل شهر و ماجراجویی میکنه تا اینکه ...
درباره مهیا دختر یک جانباز جنگ که قدم در مسیری اشتباه میگذارد اما آشنایی او ...
درباره ی دختری شاد و خوشحال که برحسب اتفاق موقع برگشت از کنکور با پسری ...
در شبی سرد زمستانی، پسری که از خشم سرفراز بود، از خانهٔ مادر و پدرش ...
درباره دختری با ظاهری ساده و قلبی زلال که همه چیزش را پای عشقش میگذارد ...
«الهه شرقی» روایتگر سفر کیمیا به دانشگاه سوربن پس از جدایی از همسرش است؛ جایی ...
داستان درباره دختری به نام نوشین است که آشناییاش با پسری به نام پیام، از ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
رویا برای سپری کردن دوره دو ساله طرح پرستاریاش، تبریز را رها کرده و عازم ...
آیلین، دختری جوان و زیباروست که همراه با فرزند خردسال و بیمارش، میلاد، در یکی ...
هانیه، دختر ۲۱ ساله و خوشقلبی است که در اولین ترم از مقطع کارشناسی ارشد ...
در سالهای اولیهٔ زندگیاش، مرجان شاهد بود که والدینش بهصورت پیشبینیشده در یک تصادف جان ...
روایت درباره دختر جوانی به نام ژالینه است که ریشههایش در ترکیهی تبریز است؛ مادرش ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان راز گردنبند
آقای امجد گفت: «بهتر است خودتان نامه را بخوانید تا در جریان موضوع قرار بگیرید. ممکن است محتوای درون پاکت شما را ناراحت کند، اما از شما میخواهم منطقی برخورد کنید و مثل همیشه استوار بمانید. من دیگر رفع زحمت میکنم. کارهای مربوط به انتقال اموال انجام شده و فقط به امضای شما و آقا فرزاد نیاز است.»
با اینکه تمام ذهنم درگیر پاکت نامه شده بود، به احترام آقای امجد ایستادم و او را تا در خروجی بدرقه کردم. سپس نامه را از روی میز برداشتم و به اتاقم پناه بردم. روی تخت نشستم و با دستانی لرزان و دلی پر از اضطراب، پاکت را باز کردم.
هنوز خواندن را شروع نکرده بودم که تقهای به در خورد. گفتم: «بفرمایید.»
مریمخانم وارد شد؛ زنی که گاهی برای نظافت خانهمان میآمد و این چند روز هم برای برگزاری مراسم بابا زحمت کشیده بود. گفت: «خانم، اگر کاری ندارید من مرخص شوم، فقط غذا را روی گاز آماده کردهام.»
پاسخ دادم: «دستت درد نکند مریمخانم، اما لطفاً قبل از رفتن یک سر به من بزن، با شما کاری دارم.»
او باشهای گفت، در را بست و رفت.
شروع به خواندن متن نامه کردم:
«سلام به دختر عزیزتر از جانم،
مرجان عزیزم، راز بزرگی در زندگی تو وجود دارد. بارها خواستم آن را با تو در میان بگذارم، اما از ترس اینکه آسیبی به تو برسد، پنهانش کردم. حالا که این نامه را میخوانی، من دیگر در این دنیا نیستم. امیدوارم درک این حقیقت روی زندگیات سایه نیندازد. فرمولی که به خاطرش خانوادهات را از دست دادی، روی گردنبندی حک شده که همراه این نامه گذاشتهام. این گردنبند سالها پیش همراه نامهای از طرف پدرت برای من ارسال شد و حالا به عنوان یادگاری پیش تو میماند. من بارها تلاش کردم رمز آن را بگشایم اما موفق نشدم. پدرت نوشته بود که تنها تو میتوانی آن را بخوانی. تمام تلاشت را برای خواندنش بکن، اما راز این نامه را پیش کسی فاش نکن. دوستت دارم دخترم، سلامت تو مهمترین چیز است. مطمئنم مثل همیشه باعث سرافرازی من و خانوادهات خواهی شد.
باباعلی»
با اتمام نامه، اشکهایم بیاختیار چون سِیلی بر گونههایم جاری شد. قاب عکس باباعلی را از روی میز کنار تخت برداشتم، بوسیدم و زیر لب گفتم: «تو همیشه بابا علیِ مهربان من بوده و هستی.»
شوک عجیبی وجودم را فرا گرفته بود. گردنبند را برداشتم؛ نگین سرخرنگی شباهت زیادی به قطره اشک داشت و به زنجیری طلایی متصل بود. یادگار خانوادهام… آن را بو کردم، عطر دوران کودکی و بوی پدر و مادرم را میداد. چقدر دلم برایشان پر میکشید. برای تنهایی خودم گریستم؛ دلم هم فرزاد را میخواست و هم ناشناس آسمانیام را. آنقدر گریه کردم که نفهمیدم چطور خوابم برد.
با صدای مریمخانم چشمانم را باز کردم. با شرمندگی گفت: «ببخشید بیدارتان کردم، میخواستم بروم و گفتم اطلاع بدهم.»
– «اشکالی ندارد مریمخانم، خودم خواسته بودم. ساعت چند است؟»
– «ساعت هفت شب است.»
از تخت پایین آمدم، از کشوی میز مقداری پول برداشتم، درون پاکتی گذاشتم و به مریمخانم دادم. او با تشکر فراوان خداحافظی کرد و رفت.
دست و رویم را شستم و به طبقه پایین رفتم. مریمخانم میز شام را چیده بود اما اصلاً اشتهای غذا خوردن نداشتم؛ تمام ذهنم درگیر پیام نامه بود. تصمیم گرفتم فردا حتماً راهی شمال شوم، شاید کمی از بار دلتنگیهایم کم میشد. لپتاپ را روشن کردم و ایمیلی برای فرزاد فرستادم:
«سلام فرزاد. فکر نمیکردم آنقدر بیاحساس باشی که حتی برای مراسم چهلم هم به ایران نیایی. علت رفتارهایت را درک نمیکنم. به هر حال، طبق وصیت بابا نامه باز شد. حداقل برای پیگیری امور ارثمیراث برگرد.»
***
نیلوفرجون درِ ماشین را برایم باز کرد. احساس خوبی داشتم اما کمی از آنها خجالت میکشیدم؛ میدانستم پسری بزرگتر از من دارند که یکبار در مهمانی دیده بودمش. از ماشین پیاده شدم و با دقت به اطراف نگاه کردم. استخر بزرگی وسط حیاط بود و کنارش تابی فلزی به رنگ خاکستری قرار داشت. حیاط سرسبز و پر از گل و درخت، حس شادابی به من میداد. نیلوفرجون پرسید: «از اینجا خوشت میآید؟»
به نشانه تایید سر تکان دادم. عمو علی که چمدانها را پیش از ما به داخل برده بود، همراه پسری به ما نزدیک شد. از عموعلی و آن پسر خجالت میکشیدم، برای همین خودم را پشت نیلوفرجون پنهان کردم. نیلوفرجون رو به پسرش گفت: «فرزاد مامان، بیا ببین چه خواهر قشنگی برایت آوردهام!» بعد خم شد، دستم را گرفت و گفت: «غریبی نکن عزیزم، فرزاد از این به بعد مثل برادرت است.»
به فرزاد نگاه کردم که به حرفهای مادرش گوش میداد. عموعلی گفت: «نیلوفر خانم، بهتر است خانه را به مرجان خانم نشان دهیم.»
نگاهم به تاب گوشه حیاط افتاد؛ چقدر دلم میخواست تاببازی کنم. فرزاد که متوجه نگاهم شده بود، جلو آمد و گفت: «دوست داری برویم تاببازی؟»
با شوقی کودکانه گفتم: «آره، خیلی!» و همراه او رفتم.
***
صدای اعلان گوشی مرا به خود آورد. پیامی در واتساپ از دوستم لاله آمده بود که یک جوک بیمزه فرستاده بود. دلم سخت گرفته بود و هوس کردم به «ناشناس آسمانی» پیام بدهم؛ نامی که خودم روی دوست مجازیام گذاشته بودم. چند سالی میشد که برایم پیام میفرستاد. اوایل خیلی اهمیت نمیدادم اما کمکم به او عادت کردم، تا جایی که در روزهای دلتنگی تنها تکیهگاهم شده بود. نمیدانستم دختر است یا پسر، و جنسیتش دیگر برایم مهم نبود؛ فقط میخواستم کسی باشد که فارغ از حاشیهها، صادقانه آرامشم دهد. حالا بیشتر از هر زمانی به حرفهایش نیاز داشتم.
برایش نوشتم: «اینجا آسمان ابری است، آنجا را نمیدانم… اینجا پاییز شده، آنجا را نمیدانم… اینجا دلی تنگ است، آنجا را نمیدانم…»
چند لحظه بعد پاسخم را داد. پیامش را سریع باز کردم: «نداشتهها و تنهاییهای کوچک را میتوان با چیزها و آدمهای کوچک پر کرد؛ اما نداشتنها و تنهاییهای بسیار بسیار بزرگ، فقط با خدا پر میشوند…»
باز هم توانسته بود با یک جمله به قلبم آرامش ببخشد. خیلی سبک شده بودم. بلند شدم، نمازم را خواندم، دوش گرفتم و لباس پوشیدم؛ وقت رفتن به شمال بود.
خدا را شکر جادهها خلوت بود و حدود ساعت هشت صبح به شیرخوارگاه رسیدم. قبلاً همیشه همراه بابا میآمدم و این نخستین باری بود که تنها به دیدار خانم عظیمی، مدیر پرورشگاه، میرفتم. نگهبان جدید مجموعه وقتی مکث و تردید چنددقیقهای مرا جلوی در دید، جلو آمد و گفت: «بفرمایید، با کسی کاری داشتید؟»
سلام کردم و گفتم: «میخواستم در صورت امکان با مدیر شیرخوارگاه صحبت کنم.»
نگهبان گفت: «بله، بفرمایید داخل، خانم عظیمی امروز تشریف دارند.»
وارد حیاط شدم. همهجا پر از گلهای رنگارنگ بود و عطر دلانگیزی در هوا پیچیده بود. مسیر اتاق مدیریت را کاملاً بلدم بودم. در زدم و وارد شدم. خانم عظیمی، زنی مسن و چادری، با لبخند پاسخم را داد و گفت: «بفرمایید لطفاً.» سپس به مبل روبروی میزش اشاره کرد و ادامه داد: «خیلی خوش آمدید خانم راد. میبینم که اینبار تنها آمدهاید…»
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






