دانلود رمان نوشین

داستان درباره دختری به نام نوشین است که آشنایی‌اش با پسری به نام پیام، از یک مشاجره ساده سر جای پارک ماشین آغاز می‌شود. کل‌کل‌ها و تلافی‌جویی‌های اولیه، کم‌کم جای خود را به ارتباطی دوستانه می‌دهند و با پیوند زناشویی میان برادر نوشین و خواهر پیام، این رابطه صمیمی‌تر و محکم‌تر می‌شود. اما همه‌چیز به همین آرامی پیش نمی‌رود؛ نوشین برای نجات پدرش از یک بحران بزرگ، ناچار می‌شود پا روی دلش بگذارد و از ازدواج با پیام بگذرد. در این میان، ماجراها و چالش‌های غیرمنتظره‌ای رخ می‌دهد که خواندنشان خالی از لطف نیست…

دانلود رمان نوشین

رایگان

دانلود رمان نوشین

رایگان

رمان های رایگان

درباره دختری زیبا و جذاب که این خوشگلی او باعث شده بود که از خودش ...

اشک های من ، چشمان او ، خیال با او بودن، تنهایی ام در تاریکی ...

درباره شخصی به نام کوهیار که مثل کوه پایدار و محکم در برابر سختی های ...

این روایت، قصه‌ی سرنوشت سه دختر جوان است؛ سه روح متفاوت که با قدم گذاشتن ...

روجا که از تنش‌ها و بگومگوهای مداوم پدر و مادرش به تنگ آمده، برای فاصله ...

درباره دختری به نام توتیا که تصمیمی اشتباه میگیره و همین موضوع باعث میشه تا ...

بعد از اینکه پروا مسئولیت بزرگ کردن بچه خواهرش را قبول کرد، تصمیم گرفت به ...

درباره تابش احمدی ، وکیل موفق و سرشناسی که یه شب یه غریبه به خونش ...

درباره هامون بهداد تاجر جواهرات و فارق التحصیل رشته طراحی از دانشگاه استنفورد که به ...

یک داستان واقعی درباره دختری به نام راز است که شب خواستگاری می فهمید کهخواستگارش ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

داستان درباره دختری به نام نوشین است که آشنایی‌اش با پسری به نام پیام، از ...

هاتف‌خان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سال‌ها را به پژوهش‌های تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...

قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان وال‌استریت است؛ مردی که هیچ‌کس به سخنانش گوش ...

مردی خوش‌چهره و پر از عضله، که همراهی‌اش یک شوگر است و اصلاً علاقه‌ای به ...

اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ می‌شود که هرگز نمی‌تواند به آن‌ها برسد. پدرش او را ...

دانلود رمان نوشین

ادامه ...

برادرم افشین، هفت سالی از من بزرگ‌تر است. پدرم پزشک متخصص قلب و عروق است و مادرم هم جراح و متخصص زنان و زایمان. افشین قد و قامت بلند و چارشانه‌اش را از بابا به ارث برده و آن چشمان درشت و خوش‌رنگ طوسی‌اش، یادگار مامان است. اندام ریزنقش و متناسب مادرم کاملاً با جثه قوی و محکم پدرم تفاوت دارد. چشم‌های بابا مشکیِ زاغ است؛ درست برعکس چشمان طوسی مامان. مادرم همیشه توی گپ‌زدن‌های زنانه‌مان با خنده می‌گفت: «از همان اولین برخورد، دلباخته سیاهی چشم‌های بابات شدم!»
چشم‌های خود من هم مشکی است؛ چشم‌هایی که میان انبوهی از مژه‌های بلند و تاب‌خورده قرار گرفته و به قول بابا، مثل دو تا ستاره برق می‌زنند. بینی متناسب، لب‌های خوش‌فرم و موهای لخت و بلندی به رنگ خرمایی روشن دارم که مثل آبشار روی شانه‌هایم می‌ریزد. از نظر رفتاری، من و افشین هر دو شیطون، پرانرژی و اهل شوخی هستیم و از هر فرصتی برای کل‌کل و سر‌به‌سر هم گذاشتن استفاده می‌کنیم.

در میان همین گفت‌وگوها بود که رسیدیم جلوی دانشگاه. موقع پیاده‌شدن رو به افشین گفتم:
– در هر صورت خیلی خوشحالم که سمت پزشکی و رشته‌های درمانی نرفتم. مهندسی نرم‌افزار خیلی بیشتر به دلم می‌نشیند!
افشین لبخندی زد و گفت:
– خب معلوم است! راستی، کلاست که تمام شد خبرم کن بیایم دنبالت.

وارد دانشکده شدم و برنامه‌ام را چک کردم. طبق برنامه، دوشنبه‌ها تا ساعت چهار عصر پشت‌سرهم کلاس داشتم. همان‌طور که سرگردان راهرو را نگاه می‌کردم، صدای ظریف و پرانرژیِ دخترانه‌ای از پشت سرم شنیدم:
– خدا را شکر! بالاخره یک نفر را پیدا کردم که مثل خودم گیج و سردرگم باشد!
برگشتم سمت صدا.
– سلام! من کتایونم.
لبخند گرمی روی لب‌هایش بود. من هم متقابلاً خندیدم و گفتم:
– سلام، منم نوشینم.
– چه اسم قشنگی داری! معنیش چی می‌شود؟
– ممنون گلم. یعنی گوارا و شیرین.
– کدام دبیرستان درس می‌خواندی؟
– تیزهوشان.
– چشمانش گرد شد: «ای بابا! پس حتماً رتبه برتر کنکور شدی!»
– نه بابا، ولی خب رتبه‌ام بد نشد.
– پس اصلاً راه ندارد، حتماً باید با هم دوست شویم!
– با کمال میل!
دستش را فشردم. کتایون ادامه داد:
– بیا برویم یک چرخی بزنیم و محیط اینجا را کشف کنیم.
– مگر تو بلدی؟
– نه! ولی حالا که دو نفر شدیم، بالاخره راهش را پیدا می‌کنیم!

هر دو زدیم زیر خنده. همان موقع چشممان به دختر دیگری افتاد که وسط سالن دودل ایستاده بود. با صدای خنده ما سرش را چرخاند و گفت:
– خوش به حالتان! من که دیگر چیزی نمانده بزنم زیر گریه!
این بار سه تایی خندیدیم و همین اتفاق ساده، نقطه شروع دوستی من، ژاله و کتایون شد. البته هم‌ورودی بودن و تشابه رشته‌مان هم دلیل اصلی این صمیمیت بود.
کتایون گفت:
– خب، بهتر است برویم کلاسمان را پیدا کنیم. شماره کلاس چند بود؟
– ۲۲۴.
ژاله گفت:
– باید برویم طبقه دوم.
کتایون با حالت شوخی گفت:
– به خدا ما هم دیوانه‌ایم! مثل بچه‌مدرسه‌ای‌ها روز اول راه افتادیم آمدیم دانشگاه. داداشم کامران می‌گفت روز اول هیچ‌کس کلاس نمی‌رود! من هم گفتم عیبی ندارد، می‌روم فقط فضاسازی را ببینم!
ژاله خندید: «بی‌خیال، حالا که آمدی دیگر!»

وارد کلاس که شدیم، چند دختر و پسر هر کدام گوشه‌ای در سکوت نشسته بودند و غرق در فکر بودند. رفتیم رديف‌های جلو نشستیم. تا ساعت هشت، جمعیتمان به ده نفر رسید. ساعت هشت و پنج دقیقه استاد وارد شد. همگی به احترامش بلند شدیم. مردی شیک‌پوش، موقر و حدوداً پنجاه‌ساله بود.
– سلام دوستان، من دکتر مظاهری هستم. ورودتان را به این رشته و موفقیت در کنکور تبریک می‌گویم. امیدوارم این مسیر را با موفقیت طی کنید و تا مقاطع بالاتر ادامه دهید.
کمی درباره نحوه تدریس و بارم‌بندی امتحان صحبت کرد. کاملاً مشخص بود این حرف‌ها را ترم‌های قبل هم برای ورودی‌های قبلی تکرار کرده! بعد از همه‌مان خواست ردیف‌های جلو بنشینند و یکی‌یکی خودشان و رتبه‌شان را معرفی کنند.

بچه‌ها شروع کردند:
سپهر سهرابیان ۱۰۰۲، محسن شریفی ۲۰۰۵، میلاد ملکی ۱۲۵۶، کیوان امامی ۳۰۱۲، بامداد توکلی ۳۴۹۱، ترانه پیمان ۴۲۰۲، فاطیما اسدی ۲۰۶۳، کتایون بنایی‌زاده ۲۸۹۶، ژاله متین ۳۱۴۹.
در نهایت نوبت به من رسید:
– نوشین افروز، رتبه چهار.
صدای «واو» خفه‌ای در کلاس پیچید و خنده‌ام گرفت. استاد با تعجب نگاهم کرد:
– رتبه‌تان چهار شده؟!
– بله استاد.
– خب با این رتبه می‌توانستید رشته‌های دیگری را انتخاب کنید!
– استاد، من دیپلم تجربی دارم اما علاقه‌ام به مهندسی نرم‌افزار باعث شد کنکور ریاضی بدهم.
– که این‌طور! موفق باشید.
استاد کمی دیگر درباره شیوه تدریس گفت و در آخر کلاس را تعطیل کرد:
– چون هنوز تعداد بچه‌ها به حد نصاب نرسیده، ان‌شاءالله درس اصلی را از جلسه آینده شروع می‌کنیم.
استاد خداحافظی کرد و رفت. ما سه نفر آخرین کسانی بودیم که از کلاس خارج شدیم.

ژاله دستی روی شانه‌ام زد و گفت:
– کلک! نگفته بودی رتبه‌ات تک‌رقمی است!
فقط لبخند زدم. رفتیم بوفه، سه تا چای و کیک گرفتیم و نشستیم دور یکی از میزها.
ژاله گفت:
– خب، بیایید کمی از خودمان بگوییم. من ژاله متین هستم، متولد سه بهمن. بابام برج‌ساز است و مامانم خانه‌دار. من هم آمدم این رشته که خودم بتوانم ویندوز لپ‌تاپم را عوض کنم! تک‌فرزندم و همیشه حسرت داشتن خواهر و برادر را داشتم، چون پدر و مادرم بعد از من دیگر بچه‌دار نشدند.
کتایون ادامه داد:
– من هم کتایون بنایی‌زاده‌ام، متولد شب یلدا. بابام توی کار صادرات فرش است و به قول معروف بیزینس‌من! مامانم مربی شناست، البته فقط برای دل خودش کار می‌کند تا روی فرم بماند. دو تا برادر دارم؛ کامران بیست و پنج ساله‌ است و ارشد ریاضی محض می‌خواند، کاوه هم شانزده ساله‌ است و دوم ریاضی.
نوبت من شد:
– من هم نوشین افروز هستم، متولد پانزده اردیبهشت. بابام متخصص قلب است و مامانم متخصص زنان. یک برادر به اسم افشین دارم که بیست و شش ساله‌ است و دندان‌پزشک.
ژاله با شگفتی گفت:
– تو امروز کلاً من را غافلگیر کردی! اول رتبه‌ات، بعد تغییر رشته‌ات، حالا هم شغل خانوادگیت!
کتایون خندید: «ژاله جان با این روند، تا عصر غزل خداحافظی را می‌خوانی!»
همه خندیدیم. ژاله پرسید:
– حالا چرا پزشک نشدی؟
کتایون گفت:
– احتمالاً خواسته سنت‌شکنی کند، درست است؟
– سنت‌شکنی که نه، واقعاً علاقه‌ام به نرم‌افزار بود. رشته تجربی را به خاطر افشین خواندم، اما از همان اول کتاب‌های ریاضی را هم خریدم و خودم خواندم.
ژاله با تعجب گفت:
– عجب حوصله‌ای داشتی! ملت سه سال تمام جان می‌کنند و شب کنکور پا پس می‌کشند، آن وقت خانم هم‌زمان دو تا رشته را خوانده! تازه یادم آمد، مدرسه تیزهوشان هم می‌رفته!
– خب دیگر، این هم از ما! راستی، بعدازظهر بمانیم یا برویم؟ کلاس‌ها که انگار تق‌ونق است!

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

داستان درباره دختری به نام نوشین است که آشنایی‌اش با پسری به نام پیام، از ...

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.