در یک جشن، افرا تاشچیان، نوهٔ بزرگتاشچیان، برای اولین بار با اروند روبرو میشود و بلافاصله شیفتهٔ ظاهر بینقص او میشود. اما وقتی در اتاق خواب خانه با این مرد درگیر میشود، این دیدار به یک رسوایی بزرگ میانجامد.
اروند کامکار، مردی جذاب و تاجر ثروتمند، که برخلاف ظاهر آرام و مودبانهاش، با نیت انتقامجویی به سمت تاشچیانها نزدیک شده و خود را همسر نوهٔ کوچکترین دشمنش میداند.
خانواده تاشچیان تصمیم میگیرند ازدواج آنها را ترتیب دهند تا آبروی از دست رفتهٔ خانواده را بازگردانند، بیآنکه از افشای رازهای قدیمی که در آینده برملا خواهند شد، آگاه باشند.
دانلود رمان زنجیر و زر
- بدون دیدگاه
- 347 بازدید
- خلاصه رمان
- مشخصات
- نویسنده : zk
- دسته : عاشقانه , ایرانی , رایگان
- کشور : ایران
- صفحات : 2437
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان زنجیر و زر
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان زنجیر و زر
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختری زخم خورده از خانواده احتشام که حال قصد گرفتن انتقام دارد و …
...درباره پسری به اسم سوارن و دختری با نام آرام میباشد که سواران اصلا تو ...
درباره دختری به نام شهرزاده که بعد از اینکه فارغ التحصیل میشه در رشته پزشکی ...
درباره غنچه دختری که متهم به قتل میشه اونم قتل خواهرزاده یه تاجر پولدار و ...
درباره دختری که تو روز عروسیش میمیره و روحش پس از مرگش اتفاقاتی که داره ...
درباره دختری مهربان ، جذاب ، با غرور و لجباز به نام سایه است که ...
درباره دختری زیبا و جذاب که این خوشگلی او باعث شده بود که از خودش ...
درباره دختری با ظاهری ساده و قلبی زلال که همه چیزش را پای عشقش میگذارد ...
درباه دختری قد و مغرور است که برای خونخواهی مادرش وارد یک شرکتی میشود ولی ...
درباره دختری زیبا و جذاب که پسری عاشق او می شود ولی نمیتواند مستقیم با ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
کاسه صبر «هدیه» پس از سالها انتظارِ پنهانی برای «نریمان» لبریز میشود. او در پی ...
دختری نوجوان به نام صنم، که در خانوادهای مرفه بزرگ شده است، روزی عکسی کهنه ...
دختری به نام ابریشم، که پسرسرهنگی به نام راد را به دنیا آورده بود، توسط ...
بهار دختری است که پس از فوت پدرش، همراه خانوادهای گرفتار مشکلات مالی، روزهای سختی ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان زنجیر و زر
**۱‑ بخش**
بهسرعت به بالای پلههای سنگیام شتافتم، دستهای لرزانم را بهسختی به دیوار چسباندم. چه میشد اگر اینچنین ناآرامی من را به سراغ قفلهای بسته بکشاند؟ چرا هنوز نتوانستهام آن قطعات پراکندهام را بهدست بیاورم؟ چه کاری باید انجام دهم؟ چه کاری میتوانم بکنم؟ ای خدایان، چه کاری میخواهید از من؟
با دستهای خستهام و با صدای خفیف، قفل را از میان شکاف باز کردم و آزادیام را بهدست آوردم. بهدستگیرنده سرنوشت رنجزدهام، شکیباییام را شکست.
حالا این وضعیت ادامه دارد؛ اگر ممانعت از پیش برود و همان سرکوبها به من تحمیل شود، همچنان میخواهم دست از حقیقت برنخواهم. من هنوز دست از تلاش نکشیدهام!
در حالی که درِ آغوش را باز میکردم و سرم را از پنجره بیرون میکشیدم، تاریکی و سکوت بهتدریج در خانه فرو مینشست، حال و هوای بهتری میپوشید.
بهسرعت به بیرون دویدم. مساحت بین دیوارهای خودم و همدمام را با شعلهای که در دل داشتم، بهدست آوردم تا به سمت همدم بروم. از میان درِ قفلخورده عبور میکردم و با وجود خستگی، بهسرعت میدویدم؛ اما هیچوقت نرسیدم!
با حسرت به همدمم نزدیک شدم، اما او هنوز اجازهٔ عبور نمیداد! در آن لحظه، تمام امیدهایم به هم میریخت. دلم میخواست از این فرصت استفاده کنم، اما او هیچ درگاهی نداد!
میفهمم:
‑ چه معنا دارد که در دل من اینچنین خالیست که تو بهدنبالش میگردی؟ خوشی نمیآید. اگر زمان بهسرعت بگذرد، آیا خودت میتونی بهجای من فکر کنی؟
آن زمانها سالها بود و دیگر نمیتوانستم منظرهٔ او را ببینم. اما پاسخ هنوز در دل من میماند: یک حس خنک که در ذهنم میچرخد. این حس در ذهن من میماند، چون همیشه با آن بازی میکنیم، همانگونه که بهآرامی میگوید:
‑ «اگر کسی که بهدنبال خوشی میگردد، بههمهٔ راهها دست پیدا کند، چه میشود؟»
در نهایت، سرگذشت زمان بهگونهای بود که مواردم با دوستانم آغاز شد و آنها از شهرهای دور آمدند؛ حفتها بهنام «میهمانان» تبدیل شدند، مجبور به پذیرش شدند.
به من اجازه دادند از همدمی که تبدیل به آتش شد، استفاده کنم؛ چون درون خانه خالی بود، آنجا جایی بود که میتوانستم بهرهبرداری کنم!
بعد از رفتن آنها، قاعدهها دوباره برقرار شد و از داخل اتاق، ورود من منع شد!
**۲‑ بخش**
بهجای اینکه بهخودم بگویم «من حروف را میفهمم»، میخواستم که لحظهلحظه بهدست بگیرم؛ حتی اگر برای بهتر شدن شرایط و همدلی با همدیگر همان شکل باقی بماند و دیگر بهآتش تبدیل نشود.
این مندیگری بهعنوان هدف تولدم شد!
بهسرعت بهداخل اتاق رفتم و در آنجا نشستهام. نشانام را بین دو لب میچرخاندم و با فکری مشغول بهجستوجوی همدم شدم!
اگر فقط اینبار میخواستم از همان بار استفاده کنم، چه میشد…؟
درختی که درونمان مینواخت، ناگهان ناپدید شد!
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






