دانلود رمان ژالین

روایت درباره دختر جوانی به نام ژالینه است که ریشه‌هایش در ترکیه‌ی تبریز است؛ مادرش را در هفت‌سالگی از دست داده و پدرش، که به اعتیاد دچار است، تنها همراه اوست. ژالینه در دوره‌ای پر از سختی‌ها می‌گذرد و تنها دوستی که دارد مهنازه است؛ تا آنکه با حضور یک حاج آقایی…

دانلود رمان ژالین

رایگان

دانلود رمان ژالین

رایگان

رمان های رایگان

یک اتفاق پیش‌افتاده و نسیمی نا آرام، مرز میان دو حریم خصوصی را می‌شکند و ...

درباره دختری به نام دلیار که پدرش رو از دست داده و حالا باید با ...

درباره دختر و پسری به نامهای پریماه و محمد میباشد . محمد که گذشته خوبی ...

«الهه شرقی» روایتگر سفر کیمیا به دانشگاه سوربن پس از جدایی از همسرش است؛ جایی ...

درباره دختری به نام موژان که عاشق پسر عموشه و برای همین عروسیش رو به ...

درباره الین و پویان دختر و پسری که با تمام خلق و خو های خواص ...

درباره قهرمان اصلی داستان که برای گرفتن انتقام از خواهرش وارد رابطه‌ای می‌شود که به ...

درباره شخصی است که برگشته تا انقام بگیرد و زندگی بقیه را به نابودی بکشد ...

درباره دختری که به دلیل مشکلات مالی مجبور میشه خدمتکار یه پسر پولدار بشه اما ...

من برای زندگی‌ام سرنوشت را آن‌چنان که از هیچ‌چیزی از زندگی نمی‌دانستند، به من تحمیل ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

رویا برای سپری کردن دوره دو ساله طرح پرستاری‌اش، تبریز را رها کرده و عازم ...

آیلین، دختری جوان و زیباروست که همراه با فرزند خردسال و بیمارش، میلاد، در یکی ...

هانیه، دختر ۲۱ ساله و خوش‌قلبی است که در اولین ترم از مقطع کارشناسی ارشد ...

در سال‌های اولیهٔ زندگی‌اش، مرجان شاهد بود که والدینش به‌صورت پیش‌بینی‌شده در یک تصادف جان ...

روایت درباره دختر جوانی به نام ژالینه است که ریشه‌هایش در ترکیه‌ی تبریز است؛ مادرش ...

دانلود رمان ژالین

ادامه ...

4

حس می‌کردم دیگر تحمل ندارم؛ به سمت او رفتم و با پایم محکم به منقل کوبیدم. زغال‌های سوزانده شده همه‌جا پخش شد، موکتی که زیر پاهایمان بود پر از سوراخ و لکه شد. لبخندی زدم و به آن سوراخ‌هایی که زغال‌ها ایجاد کرده بودند نگاه کردم که ناگهان صدای درونم فریاد زد:
— دختر، امروز چه حالی داری؟ چرا این‌چنین پر سر و صدا می‌زنی؟

با عصبانیت به چشمانش خیره شدم و گفتم:
— خسته شدم از این رفتارهایت، بابا. نمی‌فهمم چرا از این مواد لعنتی دست نمی‌کشی! خودت را نابود کردی و من را هم به عذاب کشانده‌ای.

— این به تو ربطی ندارد، دختر. کارهای بزرگ‌تری داری، دست تو به اینجا نمی‌رسد.

سرم را تکان دادم، پر از کسل‌کشی، و گفتم:
— در واقع این به من مربوط است، من دختر توام. اینجا با هم زندگی می‌کنیم. به فکر خودت نیستی، به فکر من هم بمان! آیا واقعاً دلت برای من نمی‌سوزد؟

چند لحظه او را نگاه کرد، سپس با همان سردی و خشم گفت:
— نه، دلم برای تو نمی‌سوزد! من کاری با تو ندارم، زندگی‌ام را می‌سازم، تو هم حرف‌هایت را کم کن و زندگی‌ات را ادامه بده!

اشک در چشمانم جمع شد؛ می‌خواستم پاسخش را بدم که صدای کسی آن‌جا را پر نکرد. ناگهان مردی که پشت سرم ایستاده بود را دیدم. چه کسی بود این؟ مردی به من سلام کرد و به کنار پدرم رفت تا بنشیند. چشمش به زغال‌های پخش شده روی موکت دوخته شد و پرسید:
— این کار تو بود، دخترم؟

از این که مرا «دختر» صدا زد، حس ناراحتی عمیقی در من زایید. شاید او هم مانند پدرم یک تریاکی‌ست، اما چهره‌اش آن‌چنین به نظر نمی‌رسید. پدرم بار دیگر سرم را صدا زد:
— جواب حاج آقا بده، دختر.

5

با نفرت به دو نفری که در آن لحظه حاضر بودند نگاه کردم؛ آن‌ها به پدرم گفتند:
— کاری بهش نداریم، نایب.

با اضطراب به سمت اتاقم برگشتم و در را محکم کوبیدم. دیگر تحمل این زندگی را نداشتم. در را قفل کردم و به سمت کمد زووار در رفته‌ام.

[پارت دوم]

[ژالین]

در را باز کردم و از داخل کمد گوشی‌ای را که مهناز مدتی پیش به من داده بود، بیرون آوردم. مهناز دوست صمیمی‌ام و در عین حال تنها دوست واقعی‌ام است؛ وضعیت مالی‌اش متوسط است و هر زمان که به کمکی نیاز داشته باشم، حتماً کمک می‌کند. مدتی بود که دل‌تنگ گوشی شده بودم؛ او به‌صورت مخفی به من یکی داد. نمی‌خواستم پدرم این را ببیند؛ مطمئن بودم که او می‌خواهد آن را بدزدد و برای مواد مخدر می‌فروشد. شماره مهناز را گرفتم؛ پس از دو بوق جواب داد:
— جونم، ژالین؟

به آرامی گفتم:
— مهناز، امروز می‌خوام بعد از مدرسه پیش تو بیام، نیا!

— چرا؟

— امروز با بابام بحث کردم، می‌ترسم سرم را خالی کند.

لحظه‌ای سکوت کرد و سپس پرسید:
— باز هم چرا دعوا کردید؟

— همان دلایل قدیمی.

— چرا خودتو به این‌درد می‌زنی؟

6

ناراحت گفتم:
— نمی‌دونم، شاید ظهر با هم حرف بزنیم. الان کاری نداری؟

— نه عزیزم، ساعت یازده و نیم ظهر منتظرت هستم.

— باشه، فعلاً خداحافظ.

دوباره گوشی را در همان جای قبلی مخفی کردم و در کمد را قفل کردم. عصبانیت‌ام به حدی رسیده بود که دیگر تحمل پدرم را ندارم؛ بوی تند مواد مخدر، خمار او، تمام این‌ها برایم غیرقابل تحمل شد. از زمانی که مادرم فوت کرد، این خانه تنها این وضعیت را داشت. من ژالین روشن، هفده ساله، دانش‌آموز سال دوم دبیرستان و اهل تبریزم. وقتی هفت ساله بودم، مادرم به‌دلیل سرطان ریه درگذشت و این همه تقصیر پدرم بود؛ او مدت‌ها تریاک می‌کشید و دود آن را در خانه پخش می‌کرد؛ ریه‌های مادرم پیش از این آسیب‌دیده بود و این دود برایش سمی شد. پس از مرگ او، من و پدر تنها ماندیم. پدر که از زمان اعتیاد خود خانواده‌اش را ترک کرده بود، دیگر هیچ‌کس را نداشت. مادر من فقط یک خواهر داشت که از زمان فوت مادر، از پدر دل‌سختی کرده و ارتباطش را قطع کرده بود.

[پارت سوم]

[ژالین]

من در این میان آدمی نبودم که حسابی مهم باشد؛ هیچ‌کس به فکر من نبود. پدرم وضعیت مالی‌اش خوب بود، اما تمام مال و دارایی‌اش را به‌دلیل مصرف مواد مخدر از دست داد و مجبور شدیم خانه‌مان را بفروشیم. سپس به محله‌ای پایین شهر نقل مکان کردیم و در یک خانه اجاره‌ای زندگی می‌کردیم. اینجا بود که با مهناز آشنا شدم؛ او تمام زندگی من شد! می‌گویم زندگی‌ام چون واقعاً جز او کسی را نداشتم. خاله‌ام که سراغ‌مان نمی‌آمد، پدرم که انگار فرزندی نداشت، تحمل‌های زیادی کشیدم اما دیگر تحملم تمام شد. حالا کارها به جایی رسیده بود که دوستانش وارد خانه می‌شدند؛ از این خانه و پدرم دیگر می‌ترسیدم. ساعت را نگاه کردم؛ ساعت یازده بود. سریع از تخت بلند شدم، کوله‌ام را برداشتم، در اتاق را گشودم و بیرون آمدم. پدرم با خشم به من نگاه کرد، من هم به او نگاه نکردم. در اتاقم را قفل کردم و بدون خداحافظی از خانه بیرون شدم.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

رویا برای سپری کردن دوره دو ساله طرح پرستاری‌اش، تبریز را رها کرده و عازم ...

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.