دانلود رمان سوتین

یک اتفاق پیش‌افتاده و نسیمی نا آرام، مرز میان دو حریم خصوصی را می‌شکند و رازی کوچک را به بهانه‌ای برای شروع یک بازیِ سکوت و تماشا تبدیل می‌کند…

دانلود رمان سوتین

رایگان

دانلود رمان سوتین

رایگان

رمان های رایگان

درباره جوانی ۱۶ ساله جنوب شهری است که بدون مربی و باشگاه حرفه ای یک ...

درباره دختری به نام ترنج که تو یه خونه باغ تو بن بست ۱۷ زندگی ...

درباره دختری مهربان ، جذاب ، با غرور و لجباز به نام سایه است که ...

درباره دختری به نام ریحانه و معشوقه اش به نام حافظ است که …

...

درباره دختری به نام دلناز و دو برادرش است . این دو برادر یکی دوستدار ...

درباره دختری به نام آناهید زند است که عاشق پسر عمه خود کاوه بوده ولی ...

بهار راد، دختر ۲۱ ساله‌ای که در رشته معماری مشغول به تحصیل است، به‌دلیل اتفاقی ...

درباره دختری به نام مینو که همه چیز از یه سلفی گرفتن با یه بازیکن ...

دباره دختری به نام آوا فروزش است که در بخش قلب یک بیمارستان در حال ...

درباره دختری که روزگار به اون بد کرده و از همه خسته شده و دل ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

جاوید اصلانی، فرزند والدینی که از رده‌های بالای یک گروه تروریستی هستند، به دنبال انتقام ...

کاسه صبر «هدیه» پس از سال‌ها انتظارِ پنهانی برای «نریمان» لبریز می‌شود. او در پی ...

دختری نوجوان به نام صنم، که در خانواده‌ای مرفه بزرگ شده است، روزی عکسی کهنه ...

دختری به نام ابریشم، که پسرسرهنگی به نام راد را به دنیا آورده بود، توسط ...

آریا رستگار، استادی مغرور و جدی که پس از سال‌ها سکونت در آلمان به ایران ...

دانلود رمان سوتین

ادامه ...

خورشید که پشت دیوارهای بلندِ حیاط رنگ می‌باخت، نسیمِ عصرگاهی شروع به وزیدن کرد؛ نسیمی که نه فقط برگ‌های خشکِ باغچه، بلکه آرامشِ زندگیِ من را هم با خود برد. روی ایوان ایستاده بودم و به آسمانِ نارنجی خیره بودم که صدای ضعیفِ «تق» کوتاهی از سمت طناب رخت‌شویی حیاط شنیدم. قلبم ناخودآگاه فرو ریخت. طنابِ کش‌آمده‌ی رخت‌ها، زیرِ ضربه‌ی ناگهانیِ بادِ موافق، تکانی خورد و در یک لحظه‌ی شوم، آن تکه لباسِ ظریف از گیره جدا شد و مثل پرنده‌ای بی‌پر و بال، چرخی در هوا زد و روی دیوارِ کوتاه جداکننده‌ی حیاطِ ما و همسایه، به آرامی سر خورد و ناپدید شد.

نفسم در سینه حبس شد. آن طرف دیوار، خانه‌ی پسری بود که همیشه در سکوتِ سنگینِ عصرهایش، کتابی به دست، روی صندلی چوبی‌اش می‌نشست. هیچ‌وقت نه نگاهی به حیاط ما کرده بود و نه کلامی رد و بدل شده بود. حالا، آن شیء خصوصی، درست در قلمروِ او افتاده بود.

خواستم به حیاط بروم، اما پاهایم میخکوبِ زمین شده بود. با خودم گفتم حتماً باد آن را به گوشه‌ای برده و او متوجه نمی‌شود. اما دقایقی بعد، صدای خش‌خشِ آشنایِ صندلیِ حصیری‌اش را شنیدم که به سمت دیوار نزدیک شد. سکوتی سنگین حیاط را فرا گرفت. آن‌قدر سنگین که صدایِ تپشِ قلبِ خودم را در گوش‌هایم می‌شنیدم.

او چیزی نگفت. فقط صدایی شبیه به لمس پارچه روی سنگ‌فرش آمد. دستم را به نرده‌ی ایوان گرفتم و از لایِ شاخه‌های پیچک، نیم‌نگاهی به حیاط‌شان انداختم. او ایستاده بود؛ قدبلند و ساکت، با کتابی که حالا بسته شده بود. او آن را برداشته بود. لحظه‌ای مکث کرد، انگار تردید داشت که آن را همان‌جا رها کند یا… . چشمانش را چرخاند. دقیقاً به همان سمتی که من ایستاده بودم. نگاهش در تاریکیِ دم‌غروب برق می‌زد. خجالت، مثل گدازه‌ای داغ روی صورتم دوید. می‌خواستم عقب‌نشینی کنم، اما انگار نیرویی مغناطیسی مرا به آن نقطه زنجیر کرده بود.

او نگاهش را از من نگرفت. شیءِ کوچک در دستانش بود؛ پارچه‌ای توری و ظریف که در میان انگشتانِ مردانه‌اش بی‌دفاع به نظر می‌رسید. لبخندی محو، کنجِ لبانش نقش بست؛ لبخندی که نه طعمِ مسخره کردن داشت و نه بویِ توهین. فقط نوعی آگاهیِ مرموز بود. او می‌دانست که من آنجا هستم. می‌دانست که تمامِ این دقایق، نفس‌نفس زدنم را شنیده است.

با همان وقارِ همیشگی، بدون اینکه کلمه‌ای بر زبان بیاورد، قدمی به سمت دیوار گذاشت. دستش را بلند کرد و آن را روی لبه‌ی دیوار، درست در همان نقطه‌ای که از ایوان من به راحتی قابل دیدن بود، قرار داد. این یک پایان نبود؛ یک دعوت بود. یک بازیِ بی‌کلام که قوانینش را او نوشته بود.

آن شب، خواب به چشمانم نیامد. حیاط در تاریکی مطلق فرو رفته بود، اما ذهنِ من مدام آن تکه پارچه را روی دیوار تصور می‌کرد که در تاریکی، انگار پرچمی سفید برای صلح یا شاید جنگی درونی بود. فردای آن روز، وقتی صبح زود برای برداشتنِ گلدان‌ها به حیاط رفتم، او آنجا بود. با فنجانی قهوه در دست، روی همان صندلی همیشگی.

وقتی چشم در چشم شدیم، هیچ‌کدام سر برنگرداندیم. او فنجان را به احترامِ سکوتِ ما بالا آورد. آن لحظه بود که فهمیدم آن اتفاق، یک تصادفِ ساده نبوده است. آن سوتینِ رها شده روی دیوار، مرزِ بینِ «غریبه بودن» و «آشنا شدن» را شکسته بود. حالا حیاطِ ما، دیگر فقط یک فضای خالی نبود؛ یک فضایِ مشترکِ پر از حرف‌های ناگفته بود.

روزها گذشت. هر بار که باد می‌وزید، من نه نگرانِ رخت‌ها، که منتظرِ آن نگاه‌هایِ زیرچشمی از پشتِ دیوار بودم. او شروع کرد به خواندنِ شعرهایی با صدای بلند؛ شعرهایی که گاهی انگار مستقیماً برای من سروده می‌شد. من هم در پاسخ، در ایوان می‌نشستم و با ظرافتِ تمام، گل‌های شمعدانی را هرس می‌کردم، انگار که در حالِ آماده‌سازیِ صحنه‌ای برای نمایشِ دو نفره‌مان باشم.

ما هنوز هم نامِ یکدیگر را نمی‌دانستیم. هنوز هم بین ما دیواری بود که قدِ بلندِ او به زحمت از آن می‌گذشت و منِ کوچک، همیشه باید روی نوکِ پا می‌ایستادم تا فقط شانه‌هایش را ببینم. اما آن شیءِ کوچک، آن تکه پارچه که اولین پیوندِ نادیده‌ی ما شده بود، هنوز هم در خاطرم به عنوانِ پلی به سویِ دنیایی دیگر باقی ماند.

یک عصرِ بارانی، وقتی قطراتِ آب روی سنگ‌فرشِ حیاط می‌کوبید، او به سمت دیوار آمد. این بار کتابی در دست نداشت. کاغذ کوچکی را روی همان لبه‌ی دیوار گذاشت و با نوکِ انگشتانش آن را به سمتِ حیاطِ من هُل داد. کاغذ، مرطوب از باران، لایِ بوته‌هایِ پیچکِ دیوارِ من گیر کرد. با دست‌های لرزان برش داشتم. نوشته بود: «باد، هدیه‌ای برایم آورد که مسیرِ زندگی‌ام را تغییر داد. آیا این نسیم، دوباره به سراغِ تو می‌آید؟»

آن روز، اولین بار بود که در حیاط، زیرِ باران ایستادم. نه برای بردنِ رخت‌ها، بلکه برای ایستادن در همان نقطه‌ای که اولین بار او را دیده بودم. دیوار، دیگر مانع نبود؛ یک تکیه‌گاه بود برای پرشی که نمی‌دانستم به کجا ختم می‌شود. ما غریبه‌هایِ همسایه، حالا در میانِ هیاهویِ سکوت و تماشایِ دورادور، قصه‌ای را می‌ساختیم که هیچ واژه‌ای نمی‌توانست آن را به درستی توصیف کند. قصه، نه از سوتینِ روی طناب، که از شجاعتِ دو نفر برای دیدنِ یکدیگر در میانِ دیوارهایِ سنگی آغاز شده بود. و من، در آن عصرِ خیس، دانستم که گاهی برای پیدا کردنِ عشق، باید چیزی را از دست داد تا بهانه‌ای برای دوباره پیدا کردنش، در دنیایِ طرفِ مقابل، فراهم شود.

دیوارِ حیاط هنوز همان‌قدر بلند بود، اما دیگر سرد نبود. حالا در هر خشتِ آن، خاطره‌ی نگاهی پنهان شده بود که دنیا را برایم، از زاویه‌ی ایوانِ کوچکِ خانه‌ام، به جایِ دیدنی‌تری تبدیل کرده بود. قصه‌ی ما در حالِ نوشتن بود، با الفبایِ سکوت، در حیاطی که حالا دیگر متعلق به هیچ‌کدام‌مان نبود؛ متعلق به «ما» بود.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.