دختری نوجوان به نام صنم، که در خانوادهای مرفه بزرگ شده است، روزی عکسی کهنه از پدرش در کنار زنی ناآشنا میبیند. پس از پیگیری سرنخها، درمییابد این زن، مادر واقعیاش است؛ در حالی که زنی که او را «مادر» صدا میزند، در واقع نامادریاش است. صنم برای کشف دلیل جدایی پدر و مادرش به جستجو میپردازد و …
دانلود رمان شب زیبا شدن من
- بدون دیدگاه
- 34 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : فاطمه زاهدی
- دسته : ایرانی , رایگان , عاشقانه
- کشور : ایران
- صفحات : 153
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان شب زیبا شدن من
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان شب زیبا شدن من
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره دختری بنام دنیز که یک روانپزشک موفق است که زندگی خوب و قشنگی داره ...
بهار راد، دختر ۲۱ سالهای که در رشته معماری مشغول به تحصیل است، بهدلیل اتفاقی ...
درباره ازدواج اجباری با پسری مغرور و دل سنگ درحالی که دختر پر از بغض ...
درباره گتا و خواهرانش که پس از مرگ مادرشان نامه ای از پسرعموی مادرشان دریافت ...
درباره ی دختری که تو یه یتیم خونه عاشق یه گرگ میشه ولی نمیدونه که ...
درباره مردی زخمی به نام بهراد که آتش انتقام در وجودش شعله ور است اما ...
درباره کیانمهر و ترانه که زندگی مشترکی رو زیر یک سقف شروع میکنن اما این ...
آریان از همان کودکی دلباختهی دخترعمویش، نورسا، بود و خانوادهها هم با وجود سن پایین ...
درباره خترین تنها و مستقل به نام نگارین جوان شیر است که به تنهایی بار ...
درباره دختری است که در کودکی پدر و مادرش رو از دست داده و در ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
جاوید اصلانی، فرزند والدینی که از ردههای بالای یک گروه تروریستی هستند، به دنبال انتقام ...
کاسه صبر «هدیه» پس از سالها انتظارِ پنهانی برای «نریمان» لبریز میشود. او در پی ...
دختری نوجوان به نام صنم، که در خانوادهای مرفه بزرگ شده است، روزی عکسی کهنه ...
دختری به نام ابریشم، که پسرسرهنگی به نام راد را به دنیا آورده بود، توسط ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان شب زیبا شدن من
خانم معلم قرار بود با مادر صنم دیداری داشته باشد و این موضوع را با او در میان بگذارد. او به قولش عمل کرد؛ به منزل آقای عارف رفت و در این باره با شیرینخانم صحبت نمود. حرفهای معلم تا حدی بار سنگینی را از دوش صنم برداشت، اما پاسخ نهایی او این بود:
«ببین دخترم، به نظر من تو داری ناشکری میکنی. میدانی چند نفر آرزو دارند جای تو باشند؟ اصلاً چرا اینقدر پیگیر مادرت هستی؟ او مسئولیتهای زیادی بر دوش دارد و نمیتواند تمام وقتش را صرف تو کند. توقعت کمی زیاد است. مسألهای که مطرح میکنی اصلاً مشکل به حساب نمیآید؛ فقط بیش از حد حساسی. خودت که میدانی پدرت بیشتر اوقات خارج از کشور است، پس مادرت باید وظایف او را هم اداره کند. بهتر است این افکار بیهوده را از سرت بیرون کنی.»
صنم که از شنیدن این حرفها بهشدت سرخورده شده بود، فهمید خانم معلم هم تحت تاثیر ابهت خانه و تمکن مالی مادرت قرار گرفته و از او جانبداری میکند. با خودش گفت: «این هم دردم را نفهمید. همه تصور میکنند داشتن پول و امکانات میتواند جای خالی محبت و توجه را پر کند. مگر مادرم چه مسئولیت شاقی دارد؟ کارهای خانه که بر عهده خدمتکاران است و امور پدر را هم پیشکاران انجام میدهند. تازه اگر هم مشغلهای هست، چرا برای رعنا وقت دارد اما برای من نه؟»
با این حال، صنم از معلم تشکر کرد و گفت: «خیلی ممنونم که به فکرم بودید و وقت گذاشتید. وقتی درست فکر میکنم، میبینم حق با شماست. شاید من زیادی از مادرم انتظار دارم و باید شرایطش را درک کنم.»
این سرنوشتِ همیشگی صنم بود؛ هر بار که خواستهاش را بیان میکرد، محکوم و مقصر شناخته میشد. این نخستین و آخرین باری بود که سفره دلش را پیش یک غریبه باز کرد، چرا که به این نتیجه رسید هر کس راز زندگیشان را بشنود، یا به او میخندد و حرفهایش را از سر خوشی میداند، یا او را پرتوقع میپندارد.
با تمام اینها، صنم آنقدرها هم تنها نبود. اگرچه شیرین بیشتر توجهش معطوف به رعنا بود، اما این محبت فراوان، رعنا را دختری لوس و خودخواه بار نیاورده بود. رعنا در مواقع لزوم به صنم محبت میکرد و هوایش را داشت، هرچند صنم بیشتر مشتاق توجهِ خودِ شیرین بود.
در این میان، شخص دیگری هم بود که صنم از ته دل دوستش داشت: «عمه اشرف».
عمه اشرف در واقع عمهزاده مهرداد بود، اما چون صنم و رعنا عمهای نداشتند، او را مثل عمه واقعی خود میدانستند. از میان اقوام مهرداد، تنها عمه اشرف در ایران زندگی میکرد و بقیه ساکن انگلستان بودند. صنم هر زمان در ایران بود و احساس تنهایی و دلتنگی میکرد، برای بهرهمند شدن از گرمای محبتش به دیدارش میرفت. عمه اشرف که نه همسری داشت و نه فرزندی، تنهاییاش را با گربههای رنگارنگش میگذراند. او حدود بیست گربه از نژادهای اصیل و کمیاب داشت که مهرداد، چند تای آنها بهویژه گربههای سیاه را از خارج برایش آورده بود.
عمه اشرف زنی قدکوتاه و اندکی چاق بود، با چهرهای دلنشین و موقری که بسیار شادابتر از سن و سالش به نظر میرسید. او عصایی از چوب سرخِ آلبالو با کندهکاریهای زیبا به دست میگرفت. موهای خاکستری، کوتاه و مرتبش جلوهای خاص به چهرهاش میبخشید. صنم همیشه از همنشینی با او لذت میبرد و بارها پیش آمده بود که چند روز متوالی در خانهاش میماند و راننده، هر روز او را از آنجا به مدرسه میبرد و برمیگرداند. شیرین هم به این اقامتهای طولانی اعتراضی نداشت. عمه با حوصله به حرفهای دختر جوان گوش میداد و گاهی سفره دلش را میگشود و از زندگی پر فراز و نشیب خود میگفت.
صنم که تکهتکههایی از سرگذشت عمه را شنیده بود، مشتاق بود داستان کامل زندگیاش را بداند. بنابراین در یکی از همان روزها از او خواست تمام ماجرا را برایش تعریف کند.
عمه اشرف با وجود کهولت سن، حافظهای قوی داشت. با همان مهربانی همیشگی روبروی صنم نشست، دستهای او را در دست گرفت و نوازشکنان گفت:
«من تکدختر خانواده بودم و به خاطر چهره و ظرافتی که داشتم، از چهاردهسالگی خواستگاران صف کشیده بودند. اما پدرم، محسنخان، که مردی سختگیر بود، به این راحتیها رضایت نمیداد و بهانهای میتراشید. تا اینکه بهنامخان به خواستگاری آمد؛ پسر یکی از بنکداران سرشناس بازار تهران. بهنام جوانی خوشتیپ، قدبلند و همهچیزتمام بود. پدرم که نتوانست ایرادی از او بگیرد، مهریه و شروط سنگینی تعیین کرد به امید اینکه عقبنشینی کنند، اما برخلاف تصورش، بهنامخان و خانوادهاش همه را پذیرفتند و عقد سرگرفت.
من هفدهساله بودم و بهنام بیستوپنجساله. با وجود هشت سال اختلاف سنی، خیلی زود با هم صمیمی شدیم. بهنام چنان شیفتهام بود که همه ما را لیلی و مجنون مینامیدند. سه سال از ازدواجمان گذشت تا اینکه زمزمههای خانواده شوهر شروع شد که چرا بچهدار نمیشویم. بهنام برای اینکه من آزار نبینم، گفت که فعلاً خودمان قصد بچهدار شدن نداریم.
اما طاهرهخانم، مادر بهنام، دستبردار نبود. مدام آدرس پزشکان مختلف را میداد و خودش هم جوشاندههای عطاری میآورد و به خورد من میداد! بالاخره آن دواها کارساز شد و من باردار شدم. طاهرهخانم از خوشحالی سر از پا نمیشناخت و برای اینکه آب در دلم تکان نخورد، خدمتکاری ۱۵ ساله به نام «کوكب» برایم آورد.
کوكب دختر روستایی سادهای بود که نامزدش او را فریب داده و به شهر گریخته بود. پدرش قصد کشتن او را داشت که مادرش او را فراری داده و به تهران فرستاده بود. دلم خیلی برایش میسوخت. بهنام هم سفارش کرده بود دست به سیاه و سفید نزنم تا مبادا خطری جنین را تهدید کند.
حدود دو ماه گذشت تا اینکه متوجه شدم وسایل آرایش و بدلیجاتم یکییکی گم میشوند. کمکم تغییراتی هم در ظاهر کوکب دیدم؛ مشخص بود از وسایل من استفاده میکند. موضوع را به بهنام گفتم، اما او که از خبر پدر شدنش غرق در شادی بود، اهمیت نداد و گفت بهترش را برایت میخرم.
از طرفی فهمیدم کوکب با جعفر، پسر باغبانمان، سر و سری دارد. بهنام وقتی شنید گفت شاید به درد هم بخورند و بتوانیم عروسیشان را راه بیندازیم. خلاصه، با اینکه رفتارهای کوکب از چشمم افتاده بود، منتظر بودم وضع حمل کنم تا تکلیفی برایش مشخص کنیم.
طبق دستور پزشک باید استراحت مطلق میکردم. اما یک روز عصر دچار خونریزی شدم. تا شب شدت یافت و نگران شدم. بهنام سریع با دکتر تماس گرفت و به دستور او مرا به بیمارستان بردند تا تحت مراقبت ویژه قرار بگیرم…»
در اینجای داستان، عمه اشرف ناگهان سکوت کرد و چشمانش به نقطهای نامعلوم دوخته شد. پس از چند لحظه سکوت، صنم که بیصبرانه منتظر ادامه ماجرا بود، دست او را به آرامی تکان داد تا او را به زمان حال بازگرداند.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






