دنیا خندهاش میگیرد و نریمان تلفن همراهش را توی جیب شلوارش میسرقاند.
— لازم بود داداش… بریم!
همینکه خم میشود تا توپ را از روی زمین بردارد، صدای آیفون بلند میشود. حسام به طرف در قدم برمیدارد و نریمان چند بار پشتسرهم توپ را به زمین میکوبد. دنیا چند گام نزدیکتر میشود:
— اتفاقی افتاده؟ تو خودتی!
نریمان بدون اینکه چشم از توپ بردارد، کلافه و بیحوصله پاسخ میدهد:
— نه، فقط برام سواله چرا شما دخترا انقدر عاشق نقزدن هستید!
دنیا تا میآید جوابش را بدهد، صدای سلامِ هدیه بلند میشود. با سردرگمی سرش را میچرخاند و با دیدن او جلو میرود:
— سلام… دیوونه تو اینجا چیکار میکنی؟
نریمان هم از همانجا با چهرهای درهم سر تکان میدهد و میرود داخل آلاچیق مینشیند. حسام راهش را به طرف کلبهی چوبی کج میکند و هدیه با خنده میگوید:
— بابا علی رفت سر کار، من ماندم و یک خانهٔ ساکت و سوتوکور… تو هم که آن گوشیِ خرابشده را جواب نمیدهی. از اخم و افادههای برادرت هم که بگذریم! این شد که راه افتادم آمدم پیشت.
دنیا نیمنگاهی به نریمان میاندازد:
— باز چه مرگش شده؟ حتماً باید انقدر روی اعصابش راه بروی؟
— حالا آرامتر! میخواهی همه بفهمند من و برادر جنابعالی سر و سری با هم داریم؟
— انگار بدت میآید! شک ندارم سر همین موضوع کلافهاش کردهای.
هدیه زیر خنده میزند. دنیا زیر لب «زهرماری» میگوید و به سمت ساختمان میرود:
— بیا برویم داخل… مادرم آنطرف است. دارند همراه زنعمو کیک میپزند؛ تولد عمو احمد است.
هدیه با ذوق همراهش راه میافتد و در همان حال سنگریزه کوچکی هم به طرف نریمان میپراند:
— آخی عزیزم… مبارک باشد! البته اگر جمعتان خانوادگی است بگو من بروم؟