من آرام هستم؛ یک دختر نوزدهساله، درست مثل خودت و بقیه مردم. دختری پر از شور و شیطنت که یک روز در کنار صمیمیترین دوستش، ستی، مسیر زندگیاش با عشق گره خورد. حالا میخواهم از پاتوق همیشگیمان بگویم، از گارسون و صاحبش، از برادرم آراد که بینظیرترین داداش دنیاست، از داستان دلباختنم و آن «حس چوبی»، و مهمتر از همه اینکه بگویم… من هنوز زندهام.
دانلود رمان حس چوبی
- بدون دیدگاه
- 66 بازدید
- مشخصات
- نویسنده : فاتینا روحی
- دسته : ایرانی , رایگان , طنز , عاشقانه
- کشور : ایران
- صفحات : 176
- بازنشر : دانلود رمان
- قرار گرفت
دانلود رمان حس چوبی
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
دانلود رمان حس چوبی
- رمان اورجینال و کامل
- قبل از دانلود فیلتر شکن خود را خاموش کنید
رمان های رایگان
درباره پسری به اسم سوارن و دختری با نام آرام میباشد که سواران اصلا تو ...
ترزا نوبل، دختری خجالتی و کمرو، در پی قراردادی تجاری که پدرش با الساندرو دی ...
درباره ملورین ، یه دختر ساده اما خیلی شیطون که به دنبال علت مرگ خانواده ...
داستانی عاشقانه درباره هلیا که ملقب به هکر قلب است و با پسری که ملقب ...
ماجرای اروند عزیزی روایت میشود؛ پسری که در عرصهٔ مستندسازی مشغول به کار است و ...
هاتف، مردی با گذشتهای تاریک و پروندهای پر از جرم، خشن و بیرحم است. او ...
درباره ی دختری ست که طی اتفاقاتی باردار شده و قرار است نوه ی رییس ...
درباره دختری به نام نهان است که ترکیه بزرگ شده و خانوادش میخوان با کسی ...
درباره زندگی عاشقانه زنی روستایی به نام ماه چهره که در برابر ناملایمات زندگی سر ...
درباره دختری به نام مینو هست که به طور اتفاقی با یه خالکوبی روبرو میشه ...
رمان های مشابه
رمان های اتفاقی
درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...
درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …
...درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...
درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...
درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...
درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …
...درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …
...درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...
درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …
...درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...
رمان های جدید
هاتفخان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سالها را به پژوهشهای تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...
قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان والاستریت است؛ مردی که هیچکس به سخنانش گوش ...
مردی خوشچهره و پر از عضله، که همراهیاش یک شوگر است و اصلاً علاقهای به ...
اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ میشود که هرگز نمیتواند به آنها برسد. پدرش او را ...
داستان از کشور آلمان آغاز میشود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبهرو شده ...
- قسمتی از رمان
دانلود رمان حس چوبی
چنان کلم گیج رفت که نزدیک بود بیفتم: «مگه با تو نیستم؟ میگم اون آدامس لعنتی رو نترکون!»
ـ آآآخ! چه خبرته؟ آدامس خودمه، دلم میخواد بترکونمش!
پوزخندی زدم و رو برگردوندم سمت زنی که پشت میز نشسته بود. با چشمهای گردشده داشت سوابق تحصیلی و نمرههام رو ورانداز میکرد. خب حق داشت؛ تا حالا کسی نمرههایی به این فاجعهای ندیده بود که تعجب نکنه!
آراد زیر لب غر زد: «نگاه توروخدا… این وجبوجب بچه با این نمرههای شاهکارش آبرو برامون نذاشته.» بعد با اخم به من توپید: «تو سر جلسه امتحان دقیقاً چه غلطی میکردی؟ حداقل یه آفتابه با خودت میبردی!»
ـ نه بابا، اون موقع با دستمال ردیف میشد، آفتابه رو واسه کنکور کنار گذاشتم!
با حرص گفت: «فقط شانس آوردی دیه گرونه، وگرنه تا الان زنده نمیموندی.»
ـ دم قوه قضاییه گرم که سایهاش بالای سرمه و جونم رو بهش مدیونم!
ناگهان زنه صدام زد: «خانم افخمی…»
سریع برگشتم سمتش، مقنعهام رو صاف کردم و سعی کردم مظلومترین نگاهم رو تحویلش بدم تا دلش بسوزه، اما اون با اخم گفت: «ببینید، راستش نمرههاتون اصلاً در حدی نیست که بتونیم ثبتنامتون کنیم. شما رسماً از پایه تعطیلید!»
داداشم پرید وسط حرفش: «خانم یعنی واقعاً هیچ راهی نداره؟ آرام اگه کلاس تست نیاد که اصلاً رنگ دانشگاه رو هم نمیبینه.»
ـ خب چه اصراریه کنکور سراسری بده؟ بره دانشگاه آزاد.
تا اینو شنیدم پریدم: «عمراً! من پامو آزاد نمیذارم! هستی با اون مغز پوک و تعطیلش تهران قبول شد و سه ماه برام قیافه گرفت، باید روشو کم کنم!»
چشمهای زنه طوری گرد شده بود که نزدیک بود بزنه بیرون تا منو واضحتر ببینه! داداشم لبخند تلخی زد؛ میدونست این طرز حرف زدن من درستبشو نیست. دستم رو گرفت و بلندم کرد: «باشه خانم، به هر حال ممنون از وقتتون. با اجازه.»
مدارک و پروندهام رو از روی میز قاپید و زدیم بیرون. تا پامون رسید به خیابون، جوش آورد:
ـ آرام تو آدم بشو نیستی! این چه مدل حرف زدن جلوی غریبههاست؟ حداقل یکم رعایت کن!
بلند زدم زیر خنده: «به خدا دست خودم نیست، عادت کردم!»
چپچپ نگام کرد. با لبخند لوس گفتم: «میگم داداشی جونم… حالا که بیکاریم بریم پاتوق؟»
دوباره چپچپ نگام کرد و گفت: «اگه انقدری که به فکر شکمتی، یکاپسیلونشم صرف مغزت میکردی، الان عالم و آدم رو فتح کرده بودی!»
ـ یعنی داری میگی من اسبم؟
ـ نه عزیزم، میگم اگه یکم عقل داشتی، الان در حد اسب بودی، فعلاً از اونم کمتری!
نگذاشتم ادامه بده و جیغ کشیدم: «دوستدخترت خره! من خیلیم باهوشم!»
ـ باز بهت بربُخورد یاد دوستدخترای من افتادی؟ اونا که کاری به تو ندارن بیچارهها.
ـ همینی که هست! حالا میریم کافه یا نه؟
ـ میریم، ولی حسابت رو میرسم.
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. تو مسیر گوشیمو درآوردم و زنگ زدم به ستایش: «الوو ستی، سریع شال و کلاه کن بیا پاتوق، فعلاً!»
گوشی رو که قطع کردم، صدای آراد درآمد: «اون جغجغه رو چرا کشوندی اونجا؟»
ـ اون نباشه که حال نمیده! بیام اونجا زل بزنم به قیافه عصا قورتداده تو که چی بشه؟
گوشیم زنگ خورد؛ خودِ خرش بود!
ـ ها؟ چی میگی ستی؟
ـ چتوبادمجون! چرا بیام پاتوق؟ خبریه؟
ـ نه بابا، حوصلم پوکیده. زود بیا، ما تقریباً رسیدیم.
ـ اون بابابزرگ جذابت هم اونجاست؟
ـ آره اتفاقاً بغلم نشسته و شدیداً مشتاق دیدارته!
ـ عه ژووون! خب زودتر میگفتی!
ـ به متی هم زنگ بزن، با خودت بیارش. (اسم اصلیش متینه، ولی واسه اینکه با ستی قافیه بشه متی صدایش میکنیم!)
ستایش جیغ زد: «وای نه توروخدا! هربار چهل و پنج دقیقه جلوی در معطلم میکنه تا حاضر شه!»
ـ بهش بگو آرام گفته اگه زود نیای، از سوتی جدیدت رونمایی میشه! خودش حساب کار دستش میاد.
ـ ناموساً؟ باز سوتی داده؟ توروخدا بگو چی گفته؟
ـ میدونی که تا نیاید نمیگم. زودتر بیاین، فعلاً!
برگشتم سمت آراد، دیدم داره زیر لب میخنده.
ـ به ما میخندی؟
ـ دوستاتم دقیقاً عین خودت خلومنقلن!
ـ دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!
رفتیم و نشستیم سر میز همیشگیمون؛ میز شماره چهار، درست کنار پنجره بزرگ رو به اتاق آقا اردلان. حدود چهار سالی میشد که اینجا شده بود پاتوق روزهای تلخ و شیرینمون. خیلی از روزهای سال رو با هر حال و حسوحالی اینجا سپری کرده بودیم و هنوزم که هنوزه، هر وقت وقت خالی پیدا میکردیم میومدیم همینجا.
- مانده تا پایان جشنواره تخفیفی زمستانه






