دانلود رمان عروس عمارت

داستان درباره مونا است؛ دختری ساده و اهل درس که دل در گرو عشق پسری به نام ساسان دارد. اما او خبر ندارد که روزبه، عموی ساسان، بی‌آنکه از علاقه برادرزاده‌اش مطلع باشد، نادانسته شیفته مونا شده و تمام رفتارهایش را از دور زیر نظر دارد. ماجرا زمانی بحرانی می‌شود که پدر مونا در یک حادثه رانندگی باعث مرگ منشی روزبه می‌شود. روزبه از این موقعیت استفاده کرده و آزادی پدر مونا را منوط به پذیرش پیشنهاد ازدواجش می‌کند؛ شرطی اجباری که مونا را راهی آن عمارت مجلل می‌سازد و…

دانلود رمان عروس عمارت

رایگان

دانلود رمان عروس عمارت

رایگان

رمان های رایگان

جاناتان، جوانی زاده لندن، پس از پایان تحصیلاتش به ایران بازمی‌گردد. در همان شب نخست، ...

دنیای آلاء میثاقی، دانشجوی پزشکی، با یک اتفاق پیش‌بینی‌نشده در خانواده‌اش زیر و رو می‌شود. ...

درباره الین و پویان دختر و پسری که با تمام خلق و خو های خواص ...

درباره رابطه عاشقانه دختری به نام رویا و پسری به نام علی است که …

...

درباره اتفاقاتی در گذشته که تاثیراتش را بر اتفاقات آینده یه رابطه عاشقانه میگذارد و ...

درباره پریناز دختری که گذشته تلخی داشته و حتی برای گذران زندگی مجبور به کارایی ...

درباره دختری که برای نجات پدرش به ازدواج با پسری که دوسش نداره تن میده ...

درباره دختری به نام دنیا است که بازیچه دست میثاق پسر عموش میشه . میثاق ...

درباره یه خواهر دو قلو به نام عزل و دیانا است که دیانا خیلی شجاع ...

آتنا به قصد دستیابی به استقلال و فاصله گرفتن از خانواده، تصمیم می‌گیرد به اصفهان ...

رمان های مشابه

رمان های اتفاقی

درباره دختر و پسری است که رابطه شان فراز و نشیب زیادی دارد تا اینکه ...

درباره دختری به نام دلارا است که به اصرار برادرش زن هرمزخان میشه که …

...

درباره رابطه عاشقانه ارسلان و دلارای دختر جوون و بی تجربه قصه است. ارسلان ، ...

درباره پسری جوان و جذاب که قرار است معلم تخصصی چند دانشجو بشه که دختر ...

درباره رابطه عاشقانه رادین و نهال است که اتفاقاتی بینشون میوفته که اوضاع رو تغییر ...

درباره عشق و علاقه شدید استاد آراد نجم به دانشجوش است که …

...

درباره اتفاقات زندگی دختری در یک خانه اربابی است که …

...

درباره مردی به نام جاوید است که دختری کوچکتر از خودش عاشق او میشود با ...

درباره دختری که تو یه شب بارونی به مردی پناه میبره اما …

...

درباره دختریه که با یه ترفند میخواد با پسری آشنا شه و وارد ماشینش شه ...

رمان های جدید

هاتف‌خان، رئیس سازمان قاچاق عتیقه که سال‌ها را به پژوهش‌های تاریخی و کشف رموز گردنبندهای ...

قهرمان اصلی رمان «پرنسس آهنی» پادشاه خیابان وال‌استریت است؛ مردی که هیچ‌کس به سخنانش گوش ...

مردی خوش‌چهره و پر از عضله، که همراهی‌اش یک شوگر است و اصلاً علاقه‌ای به ...

اریکا با آرزوهای بزرگی بزرگ می‌شود که هرگز نمی‌تواند به آن‌ها برسد. پدرش او را ...

داستان از کشور آلمان آغاز می‌شود؛ جایی که ماهان سلیوی با خیانت عشقش روبه‌رو شده ...

دانلود رمان عروس عمارت

ادامه ...

۳

— «من تسلیم شدم!» چشمانش در خمار فرو رفت.

— تو چرا دست از دل من نمی‌کشی؟! خندیدم؛ آن خنده‌ام از دل‌نوازانه‌ای بود که روحش از خط پایان می‌گریخت.

— چون تو مرد منی،» او چشم در چشمم نگاه کرد و افزود:

— تو عروس منی! عروس این عمارت. من لبخندی زدم.

— بله، اسمش به یادم آمد؛ عطرم را «عروس» می‌نامند، چون صاحب این خانه به من هدیه داده بود. پس نامش شد عطر عروس عمارت.

***

«بخش نخست»

— «با من ازدواج کن، مونا!» صدایش لرزان بود، از فشار اشک و درد دل نمی‌توانست حرفی بیرون آورد. باور نمی‌کرد.

او نمی‌توانست به وجدان، عقل، قلب و دلش پاسخی دهد؛ چه چیزی دیده بود، واقعیت بود: خودش؟ عشقش؟ میان دست و پای زنی دیگر؟! جهان روی سرش می‌چرخید و او بی‌صدا مانده بود، زانو زده و همچون ابر بهاری گریه می‌کرد. هم شاکی و هم دل‌شکسته بود.

— مونا… صدای تو چقدر شبیه صدای من است. کاش صدای دیگری می‌شنیدم. بگذار نیمه‌اش را بگویم و نیم دیگرش را به فراموشی بسپارم. بگو «مون مونی». نفس عمیق کشید و بازدم کرد. نگاه مردی با چشم‌های مشکی را تماشا کرد.

— بله، چرا نمی‌گویی؟ جواب چیست؟ چرا تکلیف من را روشن نمی‌کنی؟ یا بله یا نه؟ چشمانش به رنگ خون شد. بار دیگر صحنهٔ آغوش ساسان در چشمش رنگ گرفت. نفس به نفس بعدی را قرض داد و محکم گفت:

— بله! پاسخ من بله است.

***

«آغاز رمان»

لب‌ها به هم چسبیدند و از شیرهٔ جانم می‌چیدند. نفس زن عقب‌کشیده شد و به چشم‌های زمردی مونا خیره شد.

— باید بروم. تمام پوستم را می‌کشم. اگر او بداند، شاید دوباره دیر کنم.

چشمان خستهٔ مونا به او التماس می‌کرد که نرود، اما عقلش گفت:

— باش، برو عزیزم. آینده مهم است. دستش را دور سر مونا محکم گرفت و با دست دیگر، لب‌های دخترک را نوازش کرد.

— مهم است برای تو بجنگی! عزیز دل، می‌روی؟

دخترک سر تکان داد و سرانجام دل‌چاک شد، دست به دستگیرهٔ ماشین برد و هنگام پیاده شدن گفت:

— مراقب خودت باش، عشق من.

ناراحت نشد. دست آزاد دخترک را گرفت و او را دوباره به ماشین کشاند. ظهر بود و کوچه‌ای که خانهٔ مونا در آن بود، خلوت از رهگذران.

— یک بوسهٔ دیگر بده، بعد برو. واقعاً کاری برای تو ندارم.

مونا با خنده‌ای پر از دندان‌نمایی به او نزدیک شد، بوسه‌ای عاشقانه بر لب‌های مرد زد و عقب‌نشسته شد.

— من دیگر نمی‌مانم. پدرم را می‌کشم.

ساسان سر تکان داد و گفت:

— باش، برو. مراقب باش. وقتی رسیدی، یک پیام بده.

بیشتر ...
واتس اپ
تلگرام
فیسبوک
توییتر

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ساعت ها
دقیقه‌ها
ثانیه‌
پیمایش به بالا

⦿ اگه پرداخت کردید و موفق به دریافت رمان نشدید ، نام رمان و 4 رقم آخر کارت رو ارسال کنید.

⦿ برای رمان های درخواستی هم نام رمان و نویسنده رو ارسال کنید.

⦿ اگه نویسنده هستید و میخوایید رمانتون منتشر بشه با ما در ارتباط باشید.

No data was found

ما یک موتور جستجوی رمان هستیم
اگر رمان شما به اشتباه در سایت ما قرار گرفته و درخواست حذف دارید
از واتس اپ یا ایمیل زیر به ما اطلاع دهید تا سریعا حذف کنیم

برای مطالعه کامل رمان کلیک کنید

برای بازیابی رمز عبور از اینجا اقدام کنید.

در سایت عضو شوید

اگر عضو هستید از اینجا وارد شوید.